farshbaf_3
“آب” و “نان” را به بهای تاول دستم یاد گرفتم
حبیب فرشباف

“در روز ۲۳ اردیبهشت ماه سال ۱۳۲۳ در محله باغمیشه شهر تبریز در خانواده ای زحمتکش متولد شدم. پدر و مادرم بی سواد بودند با اینهمه مادرم گنجینه ای از ادبیات شفاهی آذربایجان در سینه داشت. من هنوز هم قصه‌های او را به یاد دارم.
وقتی در دبستان ممتاز تبریز برای کلاس اول ثبت نام کردم با زبان فارسی کاملا بیگانه بودم. نه خانواده مان به مناطق فارس نشین رفت و آمد داشت و نه مثل امروز تلویزیون در خانه‌ها بود که زبان فارسی شنیده باشیم. از این رو یادگیری یک زبان ناآشنا برایم بسیار دشوار بود. همکلاسی‌هایم نیز وضعی بهتر از من نداشتند، به طوری که بعضی از آن‌ها کتک خانه را به کتک مدرسه ترجیح دادند و ترک تحصیل کردند. خوشبختانه من ترسو بودم و دوام آوردم. بالاخره با هر مشقتی بود ” آب” و “نان” را به بهای تاول دستم یاد گرفتم. شاید از این رو بود که در تمامی‌عمر آب و نانم با تاول دستم همراه شد. دوره ی ابتدایی را در مدرسه ممتاز و شاه حسین ولی تمام کرده و به دبیرستان ثقه الاسلام رفتم.
در دبیرستان روزی دبیر بالا بلندی همین که وارد کلاس شد روی تخته سیاه یک بایاتی ( دوبیتی آذربایجانی) نوشت و بعد از اینکه تمامی‌کلاس را با چشمان روشن و نافذش از نظر گذراند، از بچه‌ها پرسید کی بلد است این بایاتی را بخواند؟ وقتی از کسی جوابی نشنید با صدایی بلند بایاتی را خواند :
گؤی اوزو دامار دامار
گؤیدن یره نور دامار
اورک بیر نزیک شوشه
او دا سینسا کیم یامار؟
بعد بایاتی را تعبیر و تفسیر کرد. همه بچه‌ها سر جایشان میخکوب شده بودند. اولین بار بود که من زبان مادری ام را به شکل نوشتاری می‌دیدم. باورم نمی‌شد زبانی را که من با آن صحبت می‌کنم می‌توان نوشت. بایاتی را بی درنگ در دفترم رونویسی کردم. جرأت و جسارت آقای قره چورلو در نخستین برخورد همه را شیفته ی خود کرد.
در آن دوره ،حرف زدن به زبان مادری در مدارس آذربایجان ممنوع بود و بچه‌ها به خاطر صحبت کردن به زبان مادری در کلاس جریمه می‌شدند. پس از قلع و قمع فرقه دموکرات و قال و غارت مردم آذربایجان، تمامی‌کتاب‌های ترکی را در خیابان‌های تبریز به آتش کشیدند و از آن پس صحبت کردن درباره ی زبان آذری و نوشتن به این زبان جنبه ی سیاسی به خود گرفت. اگر کسی می‌خواست ترکی بنویسد و یا حتی از ادبیات شفاهی آذربایجان صحبت به میان آورد به فرقه ای بودن متهم می‌شد. او را متجاسر می‌خواندند و و برایش پاپوش می‌دوختند ولی فریدون قره چورلو بیدی نبود که با این بادها بلرزد.
آقای قره چورلو در مدت بسیار کوتاهی با شجاعت و صداقتش در دل همه ی بچه‌ها و کارکنان مدرسه جای گرفت .او دانش آموزان را تشویق می‌کرد معلم بشوند و به روستا‌ها بروند.از همان روزها معلم شدن به یگانه آرزوی من و همکلاسانم بدل شد.
وقتی در دبیرستان درس می‌خواندم ،مطالعه ی کتاب‌های ترکی برادرم به تدریج علاقه مرا به یادگیری زبان مادری بیشتر کرد.
برادرم کلیات اشعار میرزا علی معجز و چند کتاب ترکی دیگر داشت.روزی وقتی از مدرسه به خانه برمی‌گشتم ،در یکی از پس کوچه‌ها کتاب‌های کهنه به زبان ترکی را به صورت فله ای ریخته و حراج کرده بودند.این‌ها کتاب‌هایی بودند که در زیرزمین‌ها یا جاهایی مدفون شده و از آتش کتاب سوزان قشون شاهنشاهی پس از سرکوب فرقه دموکرات جان سالم به در برده بودند.از دوستانم پول قرض گرفتم و دو تا از این کتاب‌ها را که قیمت آن‌ها سه تا پنج ریال بود ، خریدم .یکی از این کتاب‌ها داستان و دیگری کتابی به اسم “مکتب اوشاقلارینا تحفه “شعرهای کودکانه میرزا علی اکبر صابر بودند.
تمامی‌شعرهای این کتاب را در اندک مدتی ازبر کردم.
سال ۱۳۴۲ بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان به عنوان سپاهی دانش به روستاهای قره داغ اعزام شدم. در اهر شنیدم که حدود ۵۰۰ روستا از روستاهای اهر،ارسباران هنوز زنگ مدرسه و معلم به خود ندیده بودند.
اولین روستایی که رفتم ” آمباستا ” ( آمباستیق) بود که از جاده اهر – کلیبر نزدیک به سه ،چهار ساعت پیاده روی داشت.در این روستا فقط یک نفر خواندن و نوشتن می‌دانست.یک مغازه سه در چهار کرایه کردم و هر کدام از بچه‌ها هم برای خود یک پیت حلبی از خانه آورد و کلاس را دایر کردیم.ماه‌ها بود که تخته سیاه نداشتیم و روی مقواهای جعبه‌های خرما با ذغال چوب می‌نوشتیم.پس از یک سال از یک مدرسه منحل شده ی روستایی مجاور میز و نیمکت و تخته سیاه آوردیم.
یاد دادن صداها را با آت ،آرپا ، آنبار و …شروع کردم. بعد ، از هر دانش آموز خواستم که یک بایاتی بخواند ، آن گاه بایاتی هر دانش آموز را در دفترش نوشتم.دانش آموزان هنگام خواندن بایاتی شان با انگشت نوشته را نشان می‌دادند و سپس دور صداهای مورد نظر را خط می‌کشیدند.به این ترتیب با آزمون و خطا و بهره گیری از زبان مادری، به آموزش الفبا پرداختم.به تدریج سعی کردم بایاتی‌های مشترک پیدا کنم که همه بچه‌ها بلد باشند.سرانجام مجبور شدم شعرهای ساده ای بنویسم و آن‌ها را پس از اینکه بچه‌ها ازبر کردند، در دفترشان بنویسم و از آن برای آموزش صداها استفاده کنم.شعرهایی همچون سوت،پیشی، زمی‌و ده‌ها شعر دیگر.
پس از گذراندن مراحل مقدماتی به آموزش کتاب رسمی‌کلاس پرداختم.
در سال‌های بعد که کلاس‌های چند پایه داشتم، فصل‌های سال را به زبان مادری به شکل شعر نوشتم و از بچه‌ها خواستم همان مضمون را به فارسی در قالب نثر بنویسند.کم کم دایره موضوعات شعرهایم گسترش یافت و به کار و زحمت و …کشیده شد.
همراه با نوشتن شعر، به گردآوری ادبیات شفاهی آذربایجان نیز می‌پرداختم و البته همه این کارها را دور از چشم بازرسان اداری انجام می‌دادم.فقط آقای معین الله نعلبندی (یکی از راهنمایان تعلیماتی) بود که مرا به این کار تشویق می‌کرد.
سال ۱۳۴۸ بود .با بهروز دهقانی در تبریز دیدار داشتم.بهروز دست نوشته ای از شعر “محمد راحیم” شاعر آذربایجان شوروی را به من داد که نظیره ای برای حیدربابای شهریار بود.هنوز در اواخر دهه چهل پرداختن به زبان آذربایجانی دور از خطر نبود.بایاتی‌هایی را که از روستا‌ها گرد آورده بودم زیر خاک یا در سوراخ سنبه پنهان می‌کردم.
به این ترتیب ، حدود ۱۱ سال ،از کناره‌های ارس تا منطقه ورزغان قره داغ در روستاهای آمباستا (امباستیق)، کاغالا (کقالق)،گوموش آوا (گمش آباد) آذغان، زنگ آوا(زنگ آباد) ،وینه ( وینق) تدریس کردم.در یکی از مسافرت‌هایم از پشت اسب به زمین افتادم .دست راستم شکست و کمرم به سختی آسیب دید و دیگر نتوانستم به کارم ادامه دهم.سال ۵۳ بود که به تبریز منتقل شدم.
وقتی در روستا بودم ، در آبادی مجاور معلم فارس زبانی بود که همیشه از کودنی و کم هوشی بچه‌های آذربایجان سخن می‌گفت.درست در همان سال من دانش آموزانی داشتم که سه پایه ی چهارم، پنجم و ششم نظام قدیم را در یک سال خوانده و در امتحانات نهایی که در اهر برگذار می‌شد قبول شده بودند و بعدها تحصیلات خود را تا دوره عالی ادامه دادند.
با همین تجربه‌ها بود که به ضرورت بهره گرفتن از زبان مادری برای آموزش زبان رسمی‌،باور پیدا کردم.با خود گفتم مگر هر آموزشی بر مبنای آموخته‌های قبلی انجام نمی‌گیرد؟بارها و بارها از استادان مان شنیده بودیم که آموزش هر مطلب تازه ای ،پیش نیازی لازم دارد.پس چگونه می‌توان آموخته‌های شش ساله ی کودکی را نادیده گرفت و همه آن‌ها را کنار گذاشت و برای آموزش زبانی تازه استفاده نکرد؟
سال ۷۳ از منظقه شش تهران بازنشسته شدم.هنوز هم به تدریس ادامه می‌دهم.
من بیش از آنچه به روستاییان قره داغ بیاموزم ، از آن‌ها آموخته ام.به قول آقای قره چورلو که هنوز هم ورد زبانش است:
ای کاش جوان بودیم و باز هم برای تدریس به روستا‌ها می‌رفتیم…”
منبع:
گفتگو با حبیب فرشباف، تاریخ ادبیات کودکان، جلد دهم، نشر چیستا،۱۳۹۳