اوخوماق زامانی: < 1 دقیقه

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email
واقف صمد‌اوغلو
چئویرن: رقیه کبیری
ترجمه: رقیه کبیری
رقیه کبیری
00:00
00:00

بو یازی‌نین صوتی نسخه‌سی حاضرلانماییب. بو یازی‌نی اؤز سسینیزله اوخویوب بیزه گؤندره بیلرسینیز.

(۱)

بر سر گورم
نه سنگی بگذاریذ
نه تندیسی
یک جفت کفش بگذارید
پابرهنه
بپوشد و برود…

(۲)

خداوندا!
از هست و نیست چه خبر؟
از من چه خبر؟
شب‌ها را خودم می‌شمارم
چشمم به روی چندین صبح روشن خواهد شد؟
مرا خواهی پسندید؟
این بنده را با کدام چشم خواهی دید؟
خداوندا!
خودم بیایم؟
یا کسی را به دنبالم خواهی فرستاد؟

(۳)

این پاییز نیز آغاز شد
این باران نیز…
مردگانم،
زندگانم، می‌گردند در درونم
خاطره‌ها چشمک می‌زنند بر شبم
سوار بر اسب تنهایی‌ام گشته‌اند
روشن می‌شوند
خاموش
عمر را رها کن…
تا ایستگاه‌های کوچکی که
قطارهای اکسپرس
در آن توقف نمی‌کنند.

 (۴)

راه‌ها دراز، راه‌ها کوتاه
چه فرق می‌کند در کدام قبیله،
در کدام راه گم شوی؟
هزاران قبیله، هزاران زبان
چه فرق می‌کند در کدام قبیله،
با کدام زبان خاموش شوی؟

(۵)

روزی که خواهم مرد
در کوچه‌ها کولاک خواهد شد
و پیراهن کودکی با گل‌های زرد را
که روی طناب خشکیده،
تاب خواهد داد
پیراهن کودک،
چونان بیرق ماتم
به اهتزار در خواهد آمد
روزی که خوام مرد…

واقف صمد‌اوغلو
ه. الف. سایه | ترجمه: 
ه. الف. سایه | چئویرن: 
رقیه کبیری
اشتراک گذاری در print
چاپ

یک پاسخ

  1. با سلام و احترام

    به خدمت خانم کبیری، از انتخاب این شعر زیبا و ترجمه خوبتان لذت بردم دستتان درد نکند. این شعر یک ویژگی خاصی هم بخاطر پرس و جو و احوال پرسی خودمانی با خدا دارد که در نوع خود یک نو آوری هنر مندانه می باشد و به این دلیل لازم دانستم از شما تشکر کرده و نکاتی چند را نیز در خصوص ترجمه ی تان یاد آوری کنم. در صورت تایید اصلاح بفرمایید!
    با سپاس و آرزوی موفقیت .

    ( ۱ )

    بر مزارم
    نه سنگ قبری بگذارید،
    نه تندیسی،
    یک جفت کفش بگذارید
    پابرهنه
    بپوشد برود…

    ( ۲ )

    خدایا،
    چه خبر؟
    ازمن چه خبر؟
    شبها را خودم میشمارم
    چندین صبح
    برویم خواهد گشود؟
    مرا خواهی پذیرفت،
    این بنده را به چه چشمی خواهی دید؟
    خدایا،
    خودم بیایم،
    یا کسی را خواهی فرستاد؟

    ( ۳ )

    آغاز شد این پاییز هم
    باران نیز هم…
    مرده هایم،
    زنده هایم می گردند در درونم،
    خاطره ها چشمک میزنند برشبم،
    سوار بر تنهاییم شده چون اسب
    روشن
    و خاموش میشوند.
    عمرم میگذرد…
    چون ایستگاه های کوچکی که
    قطار های اکسپرس
    در آن توقف نمی کنند.

    ( ۴ )

    راه ها بلند، راه ها کوتاه
    چه فرق میکند در کدام قبیله،
    در کدام راه گم شوی؟
    هزاران قبیله، هزاران زبان
    چه فرق میکند… در کدامین قبیله،
    به چه زبانی سکوت کنی؟…

    ( ۵ )

    روز مرگ من
    در کوچه ها طوفان خواهد شد.
    باد به حرکت در خواهد آورد
    پیراهن آویخته از طناب،
    وخشکیده باگلهای زرد
    کودکی را.
    چون بیرق ماتم
    به جنبش در خواهد آمد
    پیراهن کودک
    روز مرگ من…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *