اوخوماق زامانی: 26 دقیقه

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email
چئویرن: ایشیق
ترجمه: ایشیق
ایشیق
00:00
00:00

بو یازی‌نین سس فایلی هله حاضیرلانماییبدیر. بو یازی‌نی اؤز سسینیزله اوخویوب بیزه گؤندره بیلرسینیز.

Reyis-niya
قاچاق کرم؛ افسانه و تاریخ
رحیم رئیس‌نیا

فرارى شدن و به کوه زدن یکى از شیوه‌های مبارزه با نظام‏هاى استبدادى بوده است. تاریخ سراسر دنیا و از آن‏جمله ایران و سرزمین‏هاى همسایه‌اش چون قفقاز و عثمانى از حوادث مربوط به یاغیانِ به تنگ آمده از ستم و زورگویى مأموران و خان‏ها آکنده است. بعضى از این به کوه‏‌زدگان در پرتو دلاورى خود در ذهن توده‌های ستمدیده تبدیل به قهرمانان مردم‌خواه شده، ترانه‌‌ها و داستان‏ها درباره‏ اشان ساخته شده و گاهى هم همین ساخته‏ ها دست‏مایه آفرینش رمان‏هایى چون کلیدر دولت‏ آبادى، اینجه ممد و افه‏ چاقرجایى یاشارکمال، آینالى و شاهین قفقاز سلیمان رحیموف، برپشت بُزآت جلال برگشاد و بالاخره رمان چهارصد صفحه‌‌‌ای قاچاق کرم فرمان عیوضلى(1)، که به دست یکى از بازماندگان کرم – نوه خواهر وى – نوشته و در سال 1987 با تیراژ 80 هزار نسخه در باکو منتشر شده است. پیش از این آثار نویسندگانى چون آ. پورتسلادزه و ب. مْچِدلیشویلى گرجى، آکوپ ماکاشیان ارمنى، دنیس کوزلوفسکى و و. کازاکوفسکى روس، نجف بیک وزیروف آذربایجانى نیز هر یک آثارى درباره ماجراهاى زندگى کرم پدید آورده‏اند.
نجف بیک وزیروف (1854-1926)، یکى از بنیان‏گذاران تئاتر جمهورى آذربایجان، که در زمان طغیان کرم جنگلبان جنگل‏هاى حوالى دلیجان، از جولانگاه‏هاى کرم، بوده و با وى آشنایى داشته، نمایشنامه قاچاق‏ها در گذشته را براساس شنیده‌های خود درباره کرم نوشته، در سال 1912 در باکو منتشر کرد.(2) اثر مذکور مچد لیشویلى را که در سال 1912 به زبان اصلى (گرجى) در تفلیس به روى صحنه آمده، حسین بیک میرزا جمالوف در سال 1928 به زبان ترکى آذربایجانى ترجمه کرده است. همین ترجمه بارها در باکو، نخجوان و قازاخ (قزاق) به اجرا در آمده است. اسماعیل شیخلى، نویسنده رُمان معروف کُر دیوانه نمایش قاچاق کرم را در سال 1933 دیده و خاطره آن را تا اواخر عمر در ذهن داشت. در آن سال یک گروه نمایش که از تفلیس آمده بود این نمایشنامه را در قازاخ بر صحنه برده بود.(3)
عصیان کرم در دوره اوج‏گیرى جنبش قاچاق‏ها (فرارى‏ها، یاغى‏ها) در قفقاز روى داده است. استیلاى روس‏ها بر قفقاز و علاوه شدن بهره‌کشى روز افزون سرمایه‌داری بر استثمار سنتى را از عوامل عمده این رشته عصیان‏ها دانسته‌اند. کافى است یادآور شویم که هم‏زمان با کرم و در اواخر نیمه دوّم سده نوزدهم و اوایل سده بیستم قاچاق‏هاى دیگرى نیز چون نبى، یوسف، زاهد، یارعلى، قاندال نقى، دلى‏آلى (على)، قره ‏تانرىوردى، قاطر ممد، فرهاد و… در قفقاز فعالیت داشته‏‌اند.
بعضى از این قاچاق‏ها هنگامى که در قفقاز به تنگنا مى‏افتادند، به این سوى ارس مى‏آمدند و در خانه و کاشانه دوستان خود پناه مى‏گرفتند و بعضى از آنان یارانى نیز از آذربایجان ایران داشته‏‌اند. چنان‏که قاچاق آدى‌گؤزل، که در حدود سال 1255 ه . ق/ 1839 م در ولایت نخجوان یاغى شده بود، در شوال 1256 / دسامبر 1840 به دست مهدى قلى‏میرزا، حاکم قراجه ‏داغ، دستگیر و در تبریز اعدام شد.(4) قاچاق نبى نیز، که در حدود 20 سال در ولایات نخجوان و زنگزور همراه همسر و همرزم دلیرش، حجر، و دیگر یاران خود رعدآسا بر سر اربابان و بازرگانان و پلیس و ژاندارم تزارى فرود مى‏آمده و گاه به این سوى ارس مى‏گذشته، در سال 1313 ه . ق / 1896 م، 36 روز پیش از کشته شدن ناصرالدین شاه، با همدستى مأموران و جاسوسان تزارى و حکام قاجارى در روستاى لرنى دهستان روضه چاى ارومیه به قتل رسید. گزارش این قتل در روزنامه ناصرى درج گردیده است:
«ارومیه. نبى، قاچاق روس، که از جمله اشرار و در رشادت و جلادت طاق و مشهور آفاق و در سر حد از دو طرف ایران و روس فرسنگ‏ها از صدمه شرارت او اهالى در ستوه بودند، چندى بود که برحسب امر مبارک بندگان حضرت اشرف امجد والا ولى‏عهد [مظفرالدین میرزا] ، روحنا فداه، شاهزاده عین‏ الدوله، پیشکار کل مملکت آذربایجان، در خفیه و نهانى مردان کارآزموده به دستگیرى یا قتل مشارالیه مأمور نموده بودند که به هر وسیله و تدبیر است، مشارالیه را مقتول یا دستگیر نموده، عالمى را از شر وجود او ایمن سازند. به موجب خبر تلگرافى که از ارومیه داشتیم، روز یازدهم شوال، مشارالیه در قریه لرنى دچار اسمعیل‏خان نایب تفنگدار باشى، که از جمله مأمورین گرفتارى یا قتل مشارالیه بود، گردیده و بناى تیراندازى و شلیک گذاشته و از طرفین چند تیر مبادله، بالاخره از یمن اقبال بندگان حضرت اشرف والا، روحنا فداه، و حسن اهتمامات شاهزاده عین‏ الدوله، نبى مزبور را به ضرب گلوله از پاى‌انداخته و جمع کثیرى را از شر وجود او آزاد ساخته‌‌اند و از این مژده جان‏بها اهالى در نهایت خوشوقتى و شادمانى و به دعاى سلامت ذات بى‏همال و وجود مقدس عدیم‏ المثال همیونى، روحنا فداه، اشتغال دارند.»(5)
بنابه روایتى دیگر نبى به هنگام بازگشت از زیارت کربلا به دست دو تن از یاران خود به نام‏هاى شاه حسین و کربلایى ایمان، که توسط پاشا حاجى فرج اوغلوى اردوبادى، که در ارومیه به تجارت اشتغال و با مأموران روسى و ایرانى ارتباط و همکارى داشته، کشته شده است.
محمد میرزایف، مترجم محکمه ایروان، اعتراف کرده است که نامه‌های والى ایروان و دیگر مأموران عالى رتبه تزارى به دولتمردان ایران و عثمانى را در این خصوص شخصاً ترجمه کرده است. او درباره همکارى سه دولت روس، ایران و عثمانى براى دستگیرى و یا کشتن نبى چنین مى‏نویسد:
«جنبش نبى مایه نگرانى و وحشت حکومت تزارى و ملاکان بود. حکومت مذکور در این مورد باب مذاکره را با دولت‏هاى ایران و عثمانى گشوده، جاسوسان زیادى را به ایران گسیل داشته بود. این جاسوسان با همکارى جاسوسان ایرانى دسته نبى را تعقیب مى‏کردند. از جاسوسان مذکور پاشا بیک اردوبادى، خسرو بیک فرجوف، آرزومانیانس سلماسى، اللَّه‏وردى بیک نخجوانى، کربلایى محمد، کربلایى مرسل، اسکندر بیک و… قابل ذکر هستند.
حکومت تزارى براى قاتل و یا قاتلین نبى و نیز کمک‏ کنندگان به دستگیرى او جوایز قابل توجهى وعده داده بود.»(6)
اسماعیل امیرخیزى نیز به همکارى دولت‏هاى مذکور براى دستگیرى و قتل قاچاق‏ها اشاره کرده و مى‏نویسد:
«قاچاق‏ها در هر وقت عرصه را [در قفقاز] بر خود تنگ مى‏دیدند، شبانه به طور قاچاق از رود ارس گذشته، به خاک ایران وارد مى‏شدند؛ دولت روس هم براى دستگیرى ایشان یادداشت‏هاى شدیداللحن به دولت ایران مى‏فرستاد؛ دولت ایران نیز احکام لازمه به حکومت‏هاى محل صادر مى‏کرد. و اغلب در میان مأمورین دولت ایران و ایشان زدوخورد روى مى‏داد، بالاخره جان سالم به سلامت بدر مى‏بردند.»(7)
از ایرانیانى که با قاچاق‏هاى قفقاز همکارى داشته‏اند، اسمعیل برادر بزرگ ستارخان بوده است. او با قاچاقى به نام فرهاد آشنایى داشته و فرهاد:
«هر وقت از رود ارس عبور کرده، به قره داغ مى‏آمد، در منزل وى پنهان مى‏شد. از قضا وقتى حکومت قره‏ داغ مستحضر مى‏شود که فرهاد در خانه اسمعیل مخفى شده است، سوار چندى مأمور دستگیرى وى مى‏کند. سواران دولتى منزل وى را محاصره مى‏کنند، خود فرهاد کشته مى‏شود و اسمعیل را دستگیر کرده، به تبریز مى‏برند و در آن‏جا به امر حاکم وقت سرش را مى‏برند. وقوع این قضیه اسف‏انگیز حاجى‏حسن (پدر اسمعیل و ستارخان) را به کلى مستأصل کرد؛ چنان که همیشه از وى یاد مى‏کرد و اشک مى‏ریخت و از کثرت تأثر مى‏گفت: ستار باید خون اسمعیل را از قاجاریه بگیرد! ستار هم این وصیت پدر را از یاد نمى‏برد و مى‏گفت: اگر یک روز هم از عمرم باقى باشد، باید انتقام اسمعیل را از قاجاریه بگیرم.»(8)
محمد، کریم و ابراهیم، پسران اسمعیل بعدها در جرگه هم‏رزمان عموى قهرمان خود در آمدند. محمدخان و کریم‏خان در محرم 1330 به دست مقامات تزارى در تبریز اعدام شدند.
* * *
کرم – که جدش از روستاى چُرس دهستان چاىپاره قره ضیاءالدین به قفقاز مهاجرت کرده، در ده قیراخ کسمه از بخش قازاخ (قزاق) ایالت گنجه سکونت اختیار کرده بود – اگرچه در ناحیه‌‌‌ای دور از ارس به پا خاسته بود، در منطقه‌‌ای پهناور، که ایالت‏هاى گنجه، گرجستان، ارمنستان فعلى، آناطولى و آذربایجان ایران را در برمى‏گرفت، جولان مى‏کرد. دفتر خاطراتى که از وى باقى مانده شرحى است از تاخت و گشت‏هاى شگفت‏ انگیز او. وقتى این دفتر را مى‏خوانیم دیگر این نوشته چاپ شده در یکى از شماره‏هاى سال 1885 مجله نارودنایا ولیا را که «کرم مشهور در ماوراى قفقاز تبدیل به طوفان وحشتناکى شده است»(9) پر بى‏جا نمى‏یابیم.
کرم در سال مذکور جوانى بوده است حدوداً 27 ساله و 8 سال از به کوه زدنش مى‏گذشته است. چه خودش در صفر 1307 / اکتبر 1889 به دکتر فووریه مى‏گوید که «سى و یک سال دارد و دوازده سال است که به شغل شریف دزدى مشغول است.»(10) بنابراین مى‏توان گفت که وى در حدود سال 1276 ه . ق / 1859-60 م به دنیا آمده بوده است. در همان دوره کوتاه یاغیگرى آوازه بى‏باکى و چالاکى و جوانمردى او از حدود قفقاز فراتر رفته بوده است. چنان‏که به نوشته گورکى: «کرم نه تنها در قفقاز، بلکه در بین قزاق‏هاى کوبان نیز چونان شخصیتى افسانه‏اى شهرت یافته است.»(11)
کرم چنان‏که از خاطراتش برمى‏آید، در نتیجه تنگ‏تر شدن عرصه براى فعالیت و زندگى‏اش در قفقاز و عثمانى، به ایران مى‏آید و در محال چایپاره، بین ماکو و خوى، رحل اقامت مى‏افکند و به ‏طورى که از خاطراتش برمى‏آید و نیز به گفته اهل محل «همان کارهاى قبلى خود را دنبال نموده، دست به راهزنى و یاغیگرى» مى‏زند و حتى دستش به خون بعضى‏ها و از آن جمله مردى عباس نام از روستاى گؤزدگن، که در برابر افرادش مقاومت کرده بود، آلوده مى‏شود و سرانجام به علّت درگیرى‏هایى که با بعضى از متنفذان محلى و از آن جمله على‏محمد سلطان حمزیانى پیدا مى‏کند، ناگزیر از پناهنده شدن به دولت ایران مى‏شود. عادل باقرى بسطامى اطلاعاتى درباره شخص مذکور و علت و چگونگى درگیرى مورد بحث به دست داده است که به‏ طور خلاصه از این قرار است:
على محمدسلطان و پناه سلطان دو برادر از اهالى حمزیان علیا بوده‌‌اند که پاسدارى گردنه حمزیان، واقع در مسیر راه ماکو – خوى را به عهده داشته‏‌اند و از این بابت از دولت مقررى مى‏گرفته‏‌اند. على‏محمد سلطان اسب چالاکى به نام یاغ بال (روغن و عسل) داشته که کرم مشترى آن مى‏شود؛ اما على‏محمد سلطان دل از اسب نمى‏کند و کرم یکى از افراد خود را با این دستور که «یا اسب را مى‏آورى و یا زن یکى از دو برادر را که هر وقت اسب را دادند زن را ببرند!» و فرستاده چون موفق به قانع کردن برادران نمى‏شود، رو به سوى زنى که مشغول دوشیدن گوسفند بوده مى‏گذارد و گلوله محمدسلطان در پیشانى‏اش مى‏نشیند و تا این خبر به کرم مى‏رسد، مى‏گوید «دیگر ماندن من در این منطقه صلاح نیست و به همین خاطر تصمیم به درخواست پناهندگى از دولت مى‏گیرد.»(12)
کرم در این تاریخ در قلمرو نفوذ تیمور پاشاخان، پدر مرتضى قلى‏خان اقبال ‏السلطنه، خان ماکو زندگى مى‏کرده و بنا به روایتى مادرش عصمت خانم رضایت خان را – که به اصرار روس‏ها قصد دستگیرى و تسلیم او را داشته – با تقدیم 14 رأس گاو نر به دست آورده بوده است.(13) بعد از آن که کرم به فکر پناهندگى مى‏افتد، تیمور پاشاخان به پادرمیانى برمى‏خیزد و به هنگامى که ناصرالدین شاه روانه سفر سوم اروپا بوده، برادر کرم به وساطت او در تاریخ 14 رمضان 14/1306 مه 1889 در آن سوى ارس به حضور وى بار مى‏یابد. در سفرنامه شاه به این شرفیابى اشاره شده است:
در حدود دلیجان «چیز عجیبى که دیدم این‏جا، این است که تیمور پاشاخان آمد عرض کرد، برادر کرم قاچاق این‏جا است. گفتم او را آورد حضور. دیدم چشم سرخى داشت. افتاد روى دست و پاى ما. پرسیدم، برادرت چرا رفته است آن طرف (طرف ایران؟) جوابى داد. این کرم قاچاق مدتى در خاک روس شرارت و هرزگى مى‏کرد، حالا رفته است آن‏طرف ارس در خاک ماکو و خوى. معلوم نیست کجاست و نمى‏توان او را گرفت. خلاصه باز به همان ترتیب سوار شده راندیم رسیدیم به شهر قزاق.»(14)
کرم روز 18 محرم 14 / 1307 سپتامبر 1889 به قرارى که در روزنامه خاطرات منعکس است، به حضور وى بار یافته است:
«امروز باید برویم [ده] گلین قیا [ واقع در دهستان هرزندات غربى شهرستان مرند] … جلو پنبه‏ زارى به نهار افتادیم. قبل از نهار امین ‏السلطان، ولى‏عهد، امیرنظام، کرم قاچاق دزد معروف، که همیشه در سرحدات روس و عثمانى و ایران دزدى مى‏کرد [و] هر سه دولت از او عاجز بودند و گرفتارى او ممکن نبود، [آمدند.] به امیر نظام [حسن‏على‏خان گروسى، که از 1300 تا 1309 ه . ق پیشکار آذربایجان بوده] گفته بودیم که او را اطمینان داده، بیاورد، [و] امیرنظام هم اطمینان داده، آمده است؛ آورده‌‌اند حضور. کرم و آدم‏هایش پیش امیرنظام و ولى‏عهد که آمده بوده‌اند، با اسلحه و تفنگ دست گرفته حاضر، سوار اسب آمده بودند. اما حالا تفنگ نداشتند و پیاده آمدند. سه – چهار جا به سجده افتادند. او را دیدم، گفتم دولت روس و ایران از تقصیر تو گذشته، اما به شرط این که دیگر در سرحد نمانى و بیایى تهران و در داخله مشغول خدمت باشى. کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست! خیلى راضى بود و دعا کرد.
خود کرم جوان است، سبیل دارد، ریشش را مى‏تراشد، موى زرد، چشم‏هاى ریزه کوچک، ابرو و مژه زردى دارد. قدش کوتاه است، نه چندان کوتاه. آدم‏هایش هر کدام به قدر یک چنار گنده قوى هیکل و مهیب هستند… این کرم خودش با ده نفر آدم همیشه در کوه‏ها و مقاره [مغاره] ها پنهان مى‏شدند و جلو قافله و تجار را گرفته، گزک به دستشان مى‏افتاد آن‏ها را غارت مى‏کردند، مى‏رفتند…»(15)
دکتر فووریه هم که در رکاب شاه بوده، حتى پیش از وارد شدن به خاک ایران تعریف کرم را در قفقاز شنیده بوده، دو روز پیش از گذشتن از مرز درباره وى نوشته است:
«عده اى نظامى محلى که همراهى‏مان مى‏کردند» علاوه بر این که حکم قراولان افتخارى را داشتند، براى دفاع ما از خطر نیز بودند؛ زیرا که راه‏ها امن نبود و از دلیجان تا سر حد ایران در غالب نواحى راهزنان متهورى از نژاد تاتار (ترک‏زبان) و غیره دیده مى‏شوند که بسیار خطرناکند.
یکى از راهزنان که کرم نام دارد و اصلاً ایرانى است و نام او در این حدود مشهور است، تاکنون اسباب زحمت کلى جهت نظامیان روسى شده است.
کرم در یکى از برخوردهاى اخیر خود با نظامیان روسى مجروح شده و به ایران، پیش تیمورآقا، حکمران ماکو گریخته و تیمورآقا هر قدر روس‏ها در گرفتن او اصرار مى‏ورزیدند جرئت به رها کردن وى نمى‏کند.
کرم مخصوصاً با حکمران ایروان دشمنى دارد، گاه‏گاهى به او نامه مى‏نویسد و خود را به خاطر او مى‏آورد و از احوال خود اطلاعاتى به او مى‏دهد و مى‏گوید که همین که حالش بهبود یافت خدمتش مى‏رسد تا در عوض گلوله‌‌‌ای به مغزش بزند و انتقام خود را بگیرد…»(16)
دکتر فووریه چهار روز پس از عبور از مرز ایران بالاخره موفق به دیدار کرم شده، او را چنین توصیف کرده است:
«همین که وارد چادر [شاه] شدم، شخصى را که به یکى از صاحب منصبان بى‏شباهت نبود، بر اسبى عربى چالاک دیدم که هشت سوار مسلح در رکاب دارد و پیش مى‏آید. به فاصله کمى از چادر همه پیاده شدند. رئیس ایشان اسب خود را به دیگرى داد و تنها جلو آمد. وى مردى بلند قامت و خوش‌اندام بود و قریب به سى‏سال داشت و صورتش به علت آن که در بیابان زندگى مى‏کرد، قدرى چین‏خورده و تیره بود. لباسى نقره ‏کوب از چرکسى‏هاى قفقازى، که در روى آن چند جاى فشنگ دوخته بودند، در بر و کلاهى از پوست بخارا بر سر داشت.
بعد از آن فهمیدم که این سوار، که من او را صاحب منصبى روسى یا یکى از شاهزادگان گرجستان مى‏پنداشتم، همان کرم دزد مشهور است، تعجب کردم و البته خواننده نیز میزان تعجب مرا درمى‏یابد. لیکن چون مشرق زمین از این مناظر غیرمترقبه زیاد دارد، چندان هم تعجب نباید به خود راه داد. بارى این کرم کسى است که خواب راحت را از حاکم ایروان سلب کرده و تمام مردم آن حوالى را در وحشت دایمى نگاه داشته است.»(17)
در این جا بهتر است توصیف کنیاز ناکاشیدزه، فرماندار گنجه، از کرم را نیز بر توصیف‏هاى ناصرالدین شاه و دکتر فووریه بیفزاییم:
«کرم 25 سال دارد، بلند قامت و چهارشانه است. کله‌اش متوسط است. صورت و چانه‌اش [تراشیده و] تمیز، گونه‏ هایش سرخگون است. سبیل دراز و نازکش بور است. رنگ موى سرش خرمایى است. چشمان گرد نه چندان بزرگ بلوطى رنگ دارد. چوخاى آستین گشاد چرکسى مى‏پوشد…»(18)
اعتمادالسلطنه هم که در زمره ملتزمان شاه بوده، ضمن دادن اطلاعاتى درباره کرم، ناخشنودى و نگرانى خود از پناه داده شدن به او را پنهان نمى‏کند:
«از تفصیلات تازه این که کرم بیک نام شخصى است اصلاً از قزاق شمس‏ الدین لو، که در آقستفا(19) ، موضعى که مابین تفلیس و ایروان است، سکنى دارد و رعیت روس است. چند سال است که راهزنى و آدم‏کشى را شیوه خود نموده، غالباً در خاک ایران و عثمانى و روس آدم کشته. تنها از ایران قریب پنجاه نفر کشته است و پنجاه هزار تومان مال مردم را برده. نمى‏دانم شاه به چه ملاحظه به او پناه داده. سالى هزار و دویست تومان مواجب قرار دادند. جزو ملتزمین به تهران مى‏برند او را. دولت روس هم براى این که از حدود خودش دفع شرى بکند، به سکوت گذرانده است. باشد تا وقتى پشیمانى آوردن این شخص را بکشند.»(20)
اما ناصرالدین شاه براى اقدام خود دلیل معقولى داشته است:
«گرفتارى آنها (کرم و یارانش) هم مشکل بود؛ چرا که متصل در کوه‏ها که نمى‏توان قشون و سوار گذاشت. هزار سوار هم که این‏ها را عقب نمى‏کردند و دوازده سوار هم که مى‏ترسیدند [؟] در این صورت اسباب زحمتى شده بود و حالا براى سه دولت روس و ایران و عثمانى بسیار خوب شد که به خوبى دستگیر شد و همه راحت شدند.»(21)
و 24 روز بعد از پناه دادن به کرم، از این که احساس مى‏کند او به‏ تدریج دارد رام مى‏شود، اظهار خوشحالى مى‏کند:
«عزیزالسلطان کرم را آورده است منزلش صحبت مى‏کند. نهارش [ناهارش] داده است. قرقى به او داده است. کرم را دستى کرده‏‌اند.»(22)
در حقیقت هم کرم از همان روزهاى پیوستن به اردوى شاه نشانه‏ هایى از سر به راه شدن را در رفتار و مناسبات خود با دیگران نشان مى‏دهد. چنان‏که دکتر فووریه، در روز 22 صفر / 18 اکتبر، دو روز پیش از ورود موکب همایونى به تهران، از ملاقات خود با او چنین یاد مى‏کند:
«امروز کرم دزد معروف ایروان به دیدن من آمد. شاه لابد براى این‏که از جانب او خاطر جمع باشد، او را با خود به تهران مى‏برد. به من گفت که سى و یک سال دارد و دوازده سال… [راهزنى کرده] ولى تصمیم گرفته است که از این به‏ بعد به حرفه‏اى دیگر بپردازد.»(23)
جالب توجه است که کرم در همان روز، دیدارى هم با اعتمادالسلطنه داشته است. وى همچنان نسبت به او بدبین بوده است:
«کرم بیک که از سوقات‏هاى فرنگ است که آوردیم، همسایه من منزل گرفته. دیدن من آمد. مى‏گفت متجاوز از صد نفر آدم کشتم.»(24)
کرم پس از ورود به تهران، ابتدا در زمره تفنگداران خاصه همایونى در مى‏آید؛ لیکن از آن جایى که هنوز از آن روح سرکش آثارى در وجودش مانده بوده، تحکمات احمدخان علاءالدوله و مهدى قلى‏خان مجدالدوله را – که اولى فرمانده فوج هزار نفره سواره خاص مهدیه و منصور بوده و دوّمى از سال 1301 ه . ق تا مرگ ناصرالدین شاه مقام خوانسالارى دربار را داشته و هر دو در سفر و حضر همیشه در التزام شاه بوده‏اند – برنمى‏تافته، شاه کمى بعد او را به امین‏السلطان سپرد و او در‌اندک مدتى در دستگاه امین‏ السلطان – که در آن تاریخ بعد از ناصرالدین شاه شخص دوم مملکت به شمار مى‏رفته و ضمن داشتن مقام ریاست وزرا، وزارت‏هاى داخله، دربار، گمرک و مالیه، امور خارجه، ریاست ضراب‏خانه دولتى و حکومت بنادر خلیج فارس را نیز عهده‏ دار بوده و با استفاده از مقام موقعیت خود ثروت سرشارى فراهم ساخته بود و در «یکى از عمارات عالى پایتخت اقامت داشته»(25) و… – ترقى کرد و در زمره محافظان ویژه او درآمد. به‏ طورى که «هر وقت که امین‏ السلطان از خانه خود خارج شده و سوار کالسکه مى‏شد، کرم‏خان سوار اسب پشت کالسکه و حاجى على قلى خان سردار اسعد پهلوى کالسکه و جعفر قلى‏خان سردار اسعد سوم در جلو کالسکه امین ‏السلطان سواره مى‏رفتند.»(26) غلام‏حسین افضل ‏الملک، که در روز 22 صفر 12 / 1316 ژوئیه 1898 در صاحبقرانیه شمیران انتظار ورود امین ‏السلطان را – که از طرف مظفرالدین شاه براى تصدى مقام صدارت عظمى احضار شده بوده – مى‏کشیده، مى‏بیند که «ناگاه جناب امین‏ السلطان با کرم خان و چندتن از همراهان با لبى خندان و رویى‏تابان ورود کردند…»(27)
پس از آن، اسدخان، حمیدخان، مجیدخان، مددخان و اسکندرخان، برادران کرم نیز که همه کم و بیش سابقه یاغى‏گرى داشته‏‌اند، به وساطت امین ‏السلطان به‏تدریج از قفقاز به ایران مهاجرت کردند و در جرگه جان‏ نثاران وى درآمدند. به قولى: «در سال 1313 قمرى که ناصرالدین شاه کشته شد و امین‏السلطان صدراعظم براى انتظامات امور مملکتى تا ورود شاه تازه، مدت چهل روز در کاخ گلستان توقف داشت، مستحفظین او عبارت بودند از حاج على‏قلى‏خان سردار اسعد و سواران بختیارى و کرم‏خان و برادرانش.»(28) و زمانى هم که میرزا على اصغرخان، که از سال 1318 ه . ق ملقب به اتابک اعظم شده بود، در سال 1325 در جلو مجلس مورد سوءقصد قرار گرفت و «به زمین افتاد مجیدخان، یکى از برادران کرم خان، که جوان زورمندى بود، به تنهایى او را بغل کرده، توى کالسکه گذاشت.»(29)
از قرار معلوم برادران کرم در بعضى اقدامات ضد مشروطه و مشروطه‏ خواهان نیز شرکت داشته‌اند. چنان که در ماجراى قتل فریدون، بازرگان زردشتى مشروطه‏ خواه، که بیست و چند روز پس از فتنه توپ‏خانه و دقیقاً در شب سوم ذى‏حجه 1325 اتفاق افتاده و حلقه‌‌‌ای از زنجیره اقداماتى بوده که 4 ماه و 20 روز بعد به بمباران مجلس منجر شده، دستکم دو تن از آن‏ها متهم بوده‌اند. به عنوان مثال سیداحمد تفرشى حسینى چند روز بعد از کشته شدن وى چنین یادداشت کرده است:
«قاتلین فریدون را معتضد دیوان رئیس نظیمه در بیستم محرم پیدا کرده، برادران کرم مشهور و چند نفر از تفنگدارهاى شاهى بوده…»(30)
و چند روز بعد که معتضد دیوان – به احتمال قوى تحت فشار دربار – معزول گردیده بود، باز به مسئله شرکت برادران کرم در جنایت مذکور اشاره کرده است:
«بیچاره معتضد دیوان چه کرده بود؟ برادران کرم قاتل فریدون هستند و در دربار مشغول خدمت، و روزى یک مرتبه به دیوان خانه محض استنطاق مى‏روند!»(31)
یوسف مغیث‏ السلطنه هم در نامه‏اى که در اوایل سال 1316 ه . ق از تهران به رضا قلى‏خان – نظام السلطنه بعدى – نوشته، در اشاره به قتل فریدون پارسى خاطرنشان ساخته است که از جمله هیجده دزد متهم به قتل او «دو نفر برادر کرم و دو نفر هم غلام بوده‏اند.»(32)
سفارت روسیه در تهران هم در گزارش 17 محرم خود به وزارت متبوعه خویش به مورد سوءظن قرار گرفته شدن برادران کرم اشاره نموده است:
«در این اواخر شبى ژاندارم‏ها به بالاى پشت بام خانه اتباع روس، برادران مشهور قفقازى، کرم‏خان(33)، که چهار سال پیش مرده است، رفته و از آن جا با ظن این که قاتل فریدون در نزد آن‏ها مخفى شده است، به داخل خانه تیراندازى کردند. البته قاتلى در آن‏جا نبود.»(34)
اما مهدى بامداد نوشته است، زمانى که مأموران در جریان دستگیرى متهمان به سروقت برادران کرم رفتند، «مددخان و مجیدخان به سفارت روس پناهنده شدند و سفارت هم به آنان تأمین داد.»(35)
گفتنى است که در گزارش‏هایى که درباره محاکمه و اجراى حکم درباره محکومان حادثه موردبحث در دست است، نامى از برادران کرم در بین اسامى محکومان نیست(36) و به نظر نمى‏رسد که فردى از آن‏ها بدین مناسبت محکوم شده باشد. در هر صورت اطلاعات زیادى در مورد آن‏ها و این که چه نقشى در حوادث و ادوار بعدى تاریخ ایران داشته‏اند، در دست نیست. همین‏قدر مى‏دانیم که اکثر آنان و فرزندانشان که بعدها نام‏ خانوادگى زالتاش را به جاى زالوف اختیار کردند، وارد خدمات لشکرى شدند و بعضى در ارتش تا درجات سرهنگى و سرتیپى و حتى سرلشکرى ارتقا یافتند. سرلشکر صمد زالتاش، پسر حمید، که در سال 1370 خ پیرمردى هشتادو چند ساله بوده، احتمالاً معروف‏ترین‏ آنان بوده است. میرهدایت حصارى شجره ‏نامه اولاد ملا زال را که از چرس خوى به قفقاز کوچیده بوده، بر اساس اطلاعات عزیز زالتاش، پسر مجید، تهیه کرده است.(37)
از زندگى خود کرم در تهران هم، که بیش از 12 سال طول نکشیده، آگاهى چندانى نداریم. آخرین «شاهکار» او شاید نجات کامران میرزا نایب ‏السلطنه، پسر ناصرالدین شاه و وزیر جنگ، از چنگ شورشیان خشمگین بر ضد امتیاز نامه رژى در 3 جمادى‏الثانى 5 / 1309 دسامبر 1891 در تهران باشد. گزارش اعتمادالسلطنه در این باره خواندنى است:
پس از صرف ناهار که خوابیده بودم «یک دفعه دیدم صداى اهل خانه از راه پله بالاخانه مى‏آید. چون هیچ‏وقت رسم نبود اهل خانه بیرون بیایند وحشت نمودم. شاید براى والده اتفاقى افتاده. سراسیمه از جا جسته، پرسیدم: چه خبر است؟ گفت: اهل شهر به دور ارگ جمع آمدند. ارگ را گرفته‏‌اند. تمام دکاکین شهر را بستند. مردم شوریده‏‌اند. توپ مى‏برند. برخیز ببین چه هنگامه است. من از پنجره بالاخانه که نگاه کردم، دیدم چند دکانى که روبروى بالاخانه بود، بسته‌اند. گفتم شاید خداى نکرده صدمه‌‌ای به وجود مبارک شاه رسیده. خواستم لباس پوشیده بروم؛ والده آمده مانع شد. آدم فرستادم، خبر آوردند که قریب بیست هزار نفر دور ارگ را گرفته‏‌اند. پانصد ششصد نفر داخل ارگ شدند و هجوم به عمارت بردند. درهاى ارگ را بسته و قشون ایستاده. اهل شهر به فریاد بلند به شاه فحش مى‏دهند و مى‏گویند امین‏ السلطان را بفرستید بیرون تا بکشیم. جمعى به نایب‏‌السلطنه که میان مردم به التماس رفته بود که مردم را آرام کند، حمله برده بودند… یک نفر سید با شمشیر برهنه به نایب ‏السلطنه حمله مى‏کند. نایب‏ السلطنه به سمت خانه خود فرار مى‏کند. این جمعیت او را تعاقب مى‏نمایند. در این بین کرم بیک قوچاق روسى معروف مى‏رسد، کرامتى نموده نایب‏ السلطنه را که دیگر خسته و مانده شده بود، سوار به اسب خود مى‏نماید. به یک دست جلو اسب [را گرفته] و به یک دست دیگر تپانچه چند به هوا خالى مى‏کند، نایب السلطنه را به خانه‌اش مى‏رساند…»(38)
کلنل کاساکوفسکى، فرمانده بریگاد قزاق نیز در خاطرات خود به همین حادثه اشاره کرده است:
«در همین موقع جمعیت، نایب‌‏السلطنه را که حکمران تهران و وزیر جنگ و مقتدرترین و متنفذترین فرزندان ناصرالدین شاه بود، از اسب پایین کشیده، در میدان توپخانه خر کشش مى‏کردند. اگر در این موقع کرم نام، راهزن افسانه‌‌ای قفقاز مانند قرقى سر نرسیده بود که به همراهى دارودسته‌اش نایب‏السلطنه را بر روى زین اسب خود‌انداخته و به دربار برساند، جمعیت او را همان جا قطعه قطعه کرده بودند.»(39)
کرم پس از درآمدن به خدمت دربار و امین‏ لسلطان به شرب شراب و استعمال تریاک معتاد مى‏شود و با گذشت زمان چنان در ورطه اعتیاد فرو مى‏غلتد که در سال 1319 ه ق / 1901 م در 43 سالگى به سکته در مى‏گذرد. یکى از خویشاوندان وى، وقتى جوانى را در روستاى یکان مرند در حال کشیدن تریاک دیده بود، خطاب به او گفته بود:
«پسرم دست به تریاک نزن! این همان تریاکى است که کرمى به آن قامت و دلاورى را تبدیل به جوجه‏‌اى کرد.»(40)
جنازه کرم را در نزدیکى آب انبار قاسم‏خان، واقع در بیرون دروازه شاه عبدالعظیم دفن کرده، به دستور امین ‏السلطان یک چهار طاقى در سر قبرش ساخته بوده‏اند که امروز نشانى از آن برجاى نیست. هدایت حصارى کوشیده است محل این قبر را، که در کنار خیابان رزم‏آرا (فدائیان اسلام فعلى) قرار داشته، تعیین بکند.(41)
کرم به هنگام مرگ چهار دختر به نام‏هاى معصومه، توران، ایران و بهار داشته و بهار در جمهورى آذربایجان زندگى مى‏کرده و هم‏ اکنون فرزندانش در آن جمهورى سکونت دارند.
* * *
آگاهى‏هاى موجود حاکى از آن است که کرم داراى دو شخصیت بوده است؛ شخصیت واقعى که کم و بیش مورد شناسایى قرار گرفت و بازتاب آن را به‏ ویژه در خاطرات خود وى مى‏توان بازیافت. با پیدا شدن این خاطرات و با وجود اطلاعات منقول در صفحات گذشته، امکان مقایسه دو شخصیت مذکور به دست مى‏آید و بدین واسطه پرتویى بر ساز و کار پیچیده افسانه‏ پردازى و اساطیرآفرینى به‏ مثابه یک نیاز اجتماعى – تاریخى افکنده مى‏شود.
کرم از آن انسان‏هایى است که فرصت آن را پیدا کرده است که در بوته ذهن توده‌های مردم تصعید یابد و در جایگاه انحصارى قهرمانان حضور پیدا کند. نیاز مردم ناتوان از دفع ظلم و زور به وجود قهرمانى که در برابر ظالمان و زورگویان سینه سپر کند و رشته‌های آن‏ها را پنبه کند و از تمام دام‏هایى که بر سر راهش نهاده مى‏شود، جان سالم به در برد و هیبت هیبت ناکان را بشکند، واقعیتى است قابل درک. چنین مردمى تا در وجود فردى مایه‌های جسارت و دلاورى و تسلیم ‏ناپذیرى را سراغ مى‏کنند، خود او را از خصلت‏هاى منفى مى‏پالایند و صفات و قابلیت‏هاى قهرمانانه دلخواه را بدو مى‏بخشند و بازش مى‏آفرینند.
جلال ستارى از ایومونتان هنرپیشه و خواننده فرانسوى یاد کرده است که زندگى‏اش در فرانسه صورتى رمزى و اساطیرى پیدا کرده، افسانه شده است. آن‏چه وى را، که داراى هیچ خصوصیت برتر و شگفت ‏انگیزى نیز نبوده، به چنین موقعیتى رسانده نقش‏هاى سینمایى عامه‏ پسند و ترانه‌های دلنشین اوست؛ ترانه ‏هایى که مضمون غالب آن‏ها دوستى و برادرى است.(42)
خاطرات کرم حاکى از وجود مایه‌های توده‏ پسندى در اخلاق و رفتار و اعمال اوست؛ مایه‏ هایى چون دست و دل بازى، بى‏باکى و چشم و دل پاکى که منشاء همان افسانه‌‌ها شده است. در مورد هر یک از خصلت‏هاى مذکور روایت‏هایى در دست است که به بعضى از آن‏ها در این‏جا اشاره مى‏شود. به‏ عنوان مثال اسماعیل امیرخیزى از شنیده‌های خود درباره دست و دل بازى او چنین نتیجه گرفته است که «کرم در حقیقت یکى از جوانمردان عصر خود بود؛ هر چه به دست مى‏آورد، بربینوایان و بیچارگان مى‏بخشود و در شجاعت و رشادت هم ضرب‏ المثل بود.»(43)
مهدى بامداد هم که نظر چندان مثبتى درباره او نداشته، ضمن نقل نوشته اعتمادالسلطنه که کرم «پنجاه هزار تومان مال مردم را برده» در حاشیه تذکر داده است که «معروف است که هر چه از مردم مى‏گرفته به دیگران بذل و بخشش مى‏کرده و براى خود چیزى نگه نمى‏داشته است.»
همو در مورد بى‏باکى کرم، از دختر وى چنین شنیده است:
«پدر من مى‏گفت، یکى از روزها هفت نفر را کشتم و بعد صبر کردم که تا شب شده، در تاریکى از آنجا فرار کنم. خوابم گرفت، یکى از کشته ‏شدگان را براى خود متکا کرده، خوابیدم (با این ترتیب حتماً سایرین را هم براى خود تشک قرار داده بوده) و نیمه شب از آن محل فرار کردم.»(44)
یاغیان با هر انگیزه‌‌ای که پاى در راه ناهموار یاغى‏گرى مى‏گذاشتند، به حکم «یاغى را مردم نگه مى‏دارند» ناگزیر از مراعات احساسات و حساسیت‏هاى مردم، به‏ویژه در مورد مسائل ناموسى بودند. تا نام یاغى‏یى به بى‏چشم و رویى و چشم و دل ناپاکى در مى‏رفت، دیگر دنیا برایش تنگ مى‏شد و پناه و پناهگاهى برایش باقى نمى‏ماند. خاطرات کرم هم حاکى از وقوف او به این نکته قابل اعتناست. مهدى بامداد این روایت را در همین خصوص نقل کرده است:
کرم «در عالم راهزنى جوانمردى‏هایى نیز از خود بروز مى‏داد. از آن جمله مى‏گویند که چون هر ساله عده‌‌ای از اهالى گنجه در تابستان ییلاق و قشلاق مى‏کنند و در این هنگام قاچاق کرم به آنان مى‏رسد؛ مسافرین از ترس این‏که مبادا اموال آنان به یغما رود اشیاى قیمتى خودشان را به زنان خود مى‏دهند که در زیر چادرهاى خود آن‏ها را پنهان نمایند. کرم از دور عمل آنان را مشاهده مى‏نماید، فوراً به دستیاران خود مؤکداً سفارش مى‏کند، موقعى که به جمعیت کوچ‏ کنندگان رسیدید مبادا زن‏ها را بگردید؛ زیرا آن‏ها ناموس ما مى‏باشند و باید خیلى محفوظ و مصون از هر تعرضى بوده باشند، و همین‏طور هم همراهان او اوامرش را اطاعت کردند.»(45)
فرایند شکل‏گیرى حماسه کرم، به‏طورى که دیدیم، از همان زمان زندگى او آغاز مى‏گردد. ماکسیم گورکى در سال 1896 م / 1313-14 ه . ق، هنگامى که کرم در تهران به سر مى‏برده و در این زمان آوازه‏اش کوه‏هاى قفقاز را درنوردیده بوده، از شنیده‏هاى خود درباره او چنین مى‏نویسد:
«شنیده‏هایم درباره کرم چندان افسانه‏اى است که اگر اکنون خود وى زنده نبود، به این که او حقیقتاً وجود خارجى دارد باور نمى‏کردم… از روایات بى‏شمارى که درباره کرم شنیده‏ام چنین برمى‏آید که او یک فرد انسان‏دوست است و از هیچ خدمتى نسبت به دوستان خود فروگذار نمى‏کند. او قهرمان داستان‏ها و حماسه‏هاست و با وجود زمختى و خشونت یک مجسمه عدالت به شمار مى‏رود.»(46)
مطبوعات روسیه در همان زمان روایات و افسانه‏ها و مطالب زیادى درباره کرم انتشار مى‏دادند و او را معمولاً با رهبران قیام‏هاى دهقانى و قهرمانان ملى روس چون استپان رازین(47) ، پوگاچُوف(48) و امثال فرا دیاوُلوى(49) ایتالیایى، کارل مور(50) قهرمان نمایشنامه راهزنان شیلر (1759-1805) و رابین هود(51) مقایسه مى‏کردند:
دلاشو، افسانه‏پژوه فرانسوى چنین مى‏اندیشد که، قهرمان افسانه لزومى ندارد که «خود صاحب صفاتى غریب و شگرف باشد؛ چون، به هر حال چنین کیفیاتى و نیز کارهاى درخشان و چشمگیر یا معجزات و خوارق عاداتى که براى پرداختن افسانه او ضرور است، به وى نسبت داده خواهد شد. او تنها باید با انجام دادن کارى مشخص، که حتى ناخودآگاه یا جنایت‏آمیز نیز مى‏تواند بود، یکى از خواست‏هاى پنهان و سرى عامه ناس را از قید و بند برهاند. آن‏چه در مورد او اهمیت دارد، این است که در زمانى که احساس مذلت و خوارى قومى به نهایت درجه رسیده است، ظهور کند و آرزو و خواست معینى را بر ملا سازد…»(52)
دلاورى و تسلیم‏ناپذیرى و گردن‏فرازى کرم هم از آن‏گونه خصلت‏هاى مشخص و ممتازى بود که آرزوى قلبى توده مردم را در دوران استیلاى مقاومت سوز تزارى از قید و بند رها مى‏ساخت. اگرچه خاطرات کرم دلالت دارد بر آن که انگیزه مبارزات او بیش‏تر جنبه فردى داشته تا اجتماعى و همگانى، روایت و افسانه‏هاى پرداخته شده درباره وى حکایت از آن دارند که طغیان و مبارزه او به منظور رفع ستم عمومى و برقرارى عدالت اجتماعى بوده است.
کرمِ افسانه‏اى قهرمانى است شکست‏ناپذیر که از سویى با ژاندارم‏ها و مأموران زورگوى تزارى درمى‏افتد و با مالاندن پوزه آن‏ها بر خاک مذلت انتقام خلق‏هاى تحت استیلاى قفقاز را از استیلاگران مى‏گیرد و از سوى دیگر داد رعایاى مظلوم را از ارباب‏هاى ظالم مى‏ستاند و آن‏چه را که از خان‏ها و بیک‏ها و بازرگانان مى‏چاپد، بین تنگدستان و نیازمندان پخش مى‏کند. کرمِ افسانه‏اى بیش‏تر به کور اوغلوى چنلى بئلى مى‏ماند از این روست که فولکلور پژوهى او را از نوادگان آن قهرمان حماسى به شمار آورده است.
روایت‏هایى از ماجراهاى جامه داستان در برکرده کرم در جمهورى آذربایجان با عناوین کرم خان سرتیپ، قاچاق کرم و کرم و زالى خان ثبت و ضبط گردیده و رستم رستم‏زاده روایتى تحت عنوان نوه‏هاى کوراوغلو را در سال 1967 منتشر کرده است.
داستان قاچاق کرم گرد دو شخصیت اصلى، یعنى قاچاق کرم و اسرافیل آقا دور مى‏زند. این دو، به‏طورى که در خاطرات کرم نیز مندرج است، از کودکى با هم دوست بوده‏اند و این دوستى سرانجام به دشمنى پایدارى بدل شده است. هر دو دشمن به صفات دلاورى و جوانمردى آراسته هستند و ضمن دشمنى علاقه‏اى نهانى به یکدیگر دارند. چنان‏که وقتى کرم در ایران به حضور ناصرالدین شاه مى‏رسد، به او مى‏گوید که از دست اسرافیل آقا فرارى است و اسرافیل آقا در تفلیس، به شاه که گفته بود «حقا که کرم راست مى‏گفت، تو آدم دلاور و متهورى هستى که کرم از دستت فرارى شده و به ما پناه آورده است» پاسخ مى‏دهد: «پادشاها، کرم دلاورتر و متهورتر از من است. درست است که او از دست من فرارى شده، اما علت فرار او یک چیز دیگر است. حقیقت این است که پشت گرمى من به پادشاه روس است، در حالى که کرم از دست پادشاه روس فرار کرده و به اعلیحضرت پناهنده شده است. استدعا مى‏کنم که او را در پناه خود نگهدارید. کرم مرد بى‏مانندى است.»
داستان کرم و زالى خان، داستان کشته شدن زال خان به دست قاچاق کرم است. زال خان مرندى در اواسط سلطنت ناصرالدین شاه سر قره سوران راه‏هاى تبریز و خوى به قفقاز بوده است. وى که از خوانین یکان بوده، ضمن به جاى آوردن وظایف قره سورانى کارهاى دیگرى چون تعقیب مخالفان حکومت و سرکوب شورش‏ها را نیز در منطقه نفوذ خود به عهده داشته است. پس از کشته شدن زال خان مقام او به پسرش رضاقلى خان سرتیپ یکانى واگذار گردیده است.(53) داستان کشته شدن زال خان به دست کرم را عاشیقى به نام قول ولى به نظم کشیده است. از بگومگوى منظوم این داستان چنین برمى‏آید که کرم دیگر از جنگ و گریز خسته شده به ایران آمده و قصد آن دارد که به‏طور ناشناس به کربلا برود. اما زالى (زال) خان سر راهش سبز مى‏شود و اجازه نمى‏دهد که راه خود را بى‏جنگ و گریز بگیرد و برود. او قصد گرفتار کردن کرم و نابودى او را دارد و بدین ترتیب راه دیگرى جز جنگ و خونریزى پیش‏پاى او نمى‏گذارد. براى نمونه بندهایى از آن بگو مگو در این جا نقل مى‏گردد:
کرم:
من کى گلدیم بو دنیایا
من که به این دنیا آمدم
عالمى سالدیم آه وایا
دنیا را به آه و واى‌انداختم
سفریم‏وار کربلایا
راهى کربلا هستم
اینجیتمه منى زالى خان
آزارم مده، زالى خان
زالى‏خان:
نامرد ایگیدده عار اولماز
دلاور نامرد را عارى نباشد
قوواق سؤیودده بار اولماز
سپیدار را باروبرى نباشد
بولباس دا زوار اولماز
در این لباس زوار نباشد
سویله ییرسن یالان، کرم
دروغ مى‏گویى کرم
کرم:
کرمم دؤندوم اصلانا
کرمم تبدیل شده‏ام به اصلان
صدام چیخیب آل عثمانا
آوازه‏ام رسیده به آل عثمان
گلدیم سیغینام ایرانا
آمده‏ام پناهنده شوم به ایران
اینجیتمه منى زالى خان…
آزارم مده زالى خان…
بگو مگو به همین قرار پیش مى‏رود و تمام راه‏هاى آشتى به روى کرم بسته مى‏شود و مشاجره، به قرارى که در خاطرات کرم نیز آمده، به قتل سرقره‏سوران منجر مى‏شود. آخرین بند بگومگو نام عاشیق سراینده آن را دارد:
قول ولى دئیر داستانى
قول ولى گوید داستان را
گؤرمز سن تک ایگید جانى
نبیند جان دلاورى چون تو را
ئولد و رو بسن زالى خانى
کشته‏اى زالى خان را
اللرین قیزیل قان کرم
دست‏هایت به خون سرخ آغشته کرم(54)
روایتى از داستان کشته شدن زال خان به دست کرم در زبان عاشیق‏هاى این سوى ارس نیز جریان داشته است. بندى از آن سال‏ها پیش از زبان عاشیق اصلان خویى نقل گردیده است:
کرم خان اوردان کئچدى
کرم خان از آن جا گذشت
صوفیان دا قفه ده دوشدى
در صوفیان به قهوه‏خانه رفت
چکدى قمه سینى بیشدى
قمه‏اش را کشید و درید
اؤلدوردو زال خانى کرم
زال خان را کشت کرم.(55)
اما زال خان نه در صوفیان و نه به شنیده فرمان عیوضلى در قراملک، بلکه به نوشته اسمعیل امیرخیزى در »محله لاکه دیزج تبریز« – واقع در منتهى‏الیه شمال غربى تبریز و قرار گرفته بین آجى چاى، باغات حکم آباد، جمشید آباد و قره ملک – کشته شده است.(56) در خاطرات کرم نام محل قتل زال خان قلعه نو نوشته شده است.
* * *
اینک خاطرات احیاناً خود نوشته کرم پیش روست. این خاطرات حتى اگر چنان که در مقدمه آن ادعا شده، به قلم خود کرم هم نباشد، مقایسه مطالب مندرج در آن با آگاهى‏هاى موجود پراکنده درباره او دلالت دارد بر اینکه منبع نگارش آن به احتمال قوى کسى جز شخص کرم نمى‏تواند باشد؛ این نتیجه‏اى است که نویسنده این سطور به آن رسیده و بر این باور است که خوانندگان آن نیز در این مورد کم و بیش با او موافقت خواهند کرد.
_________________________________
Farman Eyvazli, Qaµag Karam, Baki 7891. 1
2) مهدى بامداد در تاریخ رجال خود عبدالرحیم بیک حق‏وردیف (1870-1933) را نویسنده نمایشنامه‏اى به نام قاچاق کرم دانسته است. (تاریخ رجال ایران، تهران: انتشارات زوار، ج 3، ص 163 اما حق وردیف، که نویسنده نمایشنامه آقامحمدشاه قاجار است، اثرى به نام قاچاق کرم ندارد.
3) به نقل از Sixli “Cangavaflin Tarannدmد”در مقدمه Qaµag karam
Azerbaycan Sovet Ensiklopediyasi, cil.3, S. 104. 4
5) روزنامه ناصرى، تبریز، س 3، ش 21( 3 شوال 5/1313 آوریل 1896)، ص 34.
Azarbaycan Tarii, Cil. 2, Baki 1964, S.211-12. 6
7) اسمعیل امیر خیزى، قیام آذربایجان و ستارخان، تبریز: انتشارات تهران. 1356، ص 3.
8) همان، صص 3-4.
Qaµaq Karam, Eyvazli, s. 28. 9
10) ژوانس فووریه، سه سال در دربار ایران، ترجمه عباس اقبال آشتیانى، اقبال، تهران: دنیاى کتاب، 1368، ص 172.
Azarbaycan sovet Ensiklopediyasi, Cil.3, S.104. 11
12) عادل باقرى بسطامى، چایپاره در گذر تاریخ، 1377، صص 106-07. این قوشما(سروده) که هنوز هم در زبان عاشیق‏ها جارى است، نشان از مناسبات کرم و على‏محمد سلطان دارد:
کرم خان ماکودان کئچدى / کرم خان از ماکو گذشت
ضیاءالدین ده بیرچاى ایچدى / در قره ضیاءالدین یک چایى خورد
حمزه یاندان کیشى سئچدى / از حمزه‏یان مرد برگزید
على‏محمد سلطانى کرم…على‏محمد سلطان را…
13) پیشین، ص 106.
14) روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر سوم فرنگستان، به کوشش دکتر محمد اسمعیل، رضوانى و فاطمه قاضیها، کتاب اول، تهران، سازمان اسناد ملى ایران 1369، ص 116.
15) روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر سوم فرنگستان، کتاب سوم، تهران 1373، صص 77-8.
16) فووریه، پیشین، ص 106.
17) همان، صص 123-24.
Qaµaq karam, Eyvazi, S.772. 18
19) Agصstafa
20) روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، به کوشش ایرج افشار، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1356، ص 663.
21) روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر سوم فرنگستان، کتاب سوم، ص 78.
22) همان، ص 113.
23) فووریه، پیشین ص 172.
24) روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، پیشین، ص 668.
25) جرج ناتانیل کرزن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلى وحید مازندرانى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1367، صص 557-559 .
26) بامداد، پیشین، ج 3، ص 166.
27) افضل‏التواریخ، افضل‏الملک، اتحادیه و سعدوندیان، ص 253.
28) بامداد، پیشین، ج 3، ص 166.
29) همان، ص 167.
30) احمد تفرشى حسینى، روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران، به کوشش ایرج افشار، تهران، امیرکبیر، 1351، ص 69.
31) همان، ص 80.
32) میرزا یوسف خان مغیث‏السلطنه، نامه‏هاى یوسف مغیث‏السلطنه، به کوشش معصومه مافى، تهران، نشر تاریخ ایران، 1362، ص 201.
33) در اصل کریم نوشته.
34) کتاب نارنجى، به کوشش احمد بشیرى، ج 1، تهران، نشر نور، 1367، ص 121.
35) بامداد، پیشین. ج 3، ص 164.
36) روزنامه مساوات، ش 30) 25 ربیع‏الثانى 1326)، صص 5-7 / خاطرات عین‏السلطنه، سالور، ج 3، صص 261-62.
37) اونودولمرش ایگیدلر، قاچاق کرم، هدایت حصارى، وارلیق، ش پاییز 1371، ص 138.
38) روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، صص 785-86.
39) و. ا. کاساکوفسکى، خاطرات کلنل کاساکوفسکى، ترجمه عباسقلى جلّى، تهران، امیرکبیر، 1344، ص 178.
40) اونودو لموش ایگیدلر، قاچاق کرم، پیشین، ص 136.
41) همان، صص 133-34.
42) جلال ستارى، اسطوره در جهان امروز، تهران، نشر مرکز، 1378، صص 65-7.
43) امیرخیزى، پیشین، ص 3.
44) بامداد، پیشین، ج 3، ص 165.
45) همان، صص 163-64.
Azarbaycan Qahramanliq Dastanlari, Baki 1980, S.70. 46
47) Stepan Razin ، رهبر جنگ دهقانى سال‏هاى 1670-71 قزاق‏هاى دُن. وى سرانجام به دست قزاق‏هاى ثروتمند دستگیر و به مقامات حکومت تزارى تسلیم و در مسکو اعدام گردید.
48) Yemelyan Pugachov . رهبر جنگ دهقانى سال‏هاى 1773-75 در منطقه پهناور اورال، سیبرى غربى و ولگاى وسطى و سفلى‏وى نیز که نزدیک به 100 هزار شورشى روس، قزاق، باشقیرد، تاتار و… را رهبرى مى‏کرد و خودش را پتر سوم – سر به نیست شده به دست زنش کاترین دوم – اعلام کرده بود، سرانجام به مانند رازین دستگیر و در مسکو اعدام شد
49) Fra Diavolo . نام مستعار یک یاغى ایتالیایى به نام میشل پزا. معناى نام مستعار او کشیش شیطان است که جزء اولش را به مناسبت تحصیلاتش دریافت کرده بود و جزء دوم را همدرسانش به او داده بودند. تحصیلاتش به علت فقر به پایان نرسید و به علت کشتن سرّاجى که پیشش شاگردى مى‏کرد، به کوه زد و یاغى شد. در 1798 تسلیم شد و فردیناندوى چهارم، شاه ناپل او را به شرط پیوستن به قشونى که براى دفع تجاوز فرانسه تشکیل یافته بود، بخشید. فوجى که او در رأسش قرارگرفته بود، ضرباتى به قشون متجاوز فرانسوى وارد آورد و به وى، به پاس از خود گذشتگى درجه سرهنگى داده شد. اما بعدها که ژوزف بناپارت جایزه‏اى براى سر وى تعیین کرده بود، دستگیر و در ناپل به دار کشیده شد.
50) کارل مور قهرمان نمایشنامه راهزنان شیلرِ جوان و شورشى است. این نمایشنامه که در سال 1781 منتشر گردید، مورد استقبال بى‏سابقه قرار گرفت و کارلایل آن را شاخص سرآغاز دورانى تازه در ادبیات جهان به شمار آورد. کارل مور فرزند کنت کهنسالى بود که ضمن تحصیل در دانشگاه لایپزیک مفتون احساسات شورشى‏یى که جوانان اروپا را به هیجان آورده بود، مى‏شود و به یک دسته از راهزنان مى‏پیوندد و رهبرى آن‏ها را به عهده مى‏گیرد و وجدان خویش را با ایفاى نقش رابین هود [گرفتن از اغنیا و بذل به فقرا] تسکین مى‏بخشد. وى که تحت تعقیب بوده، ترتیبى مى‏دهد که یک کارگر فقیر پاداش مربوط به دستگیرى او را دریافت دارد و بدین‏ترتیب خود را تسلیم قانون و چوبه دار مى‏کند.
51) Robin Hood یاغى افسانه‏اى انگلیسى که با همدستان سبزپوش خویش در جنگلى به نام شروود به سر مى‏برده و از توانگران مى‏ستانده و به بینوایان مى‏بخشیده است. ماجراهاى رابین هود از سده 14 م به بعد موضوع سروده‏ها و ترانه‏هاى زیاد مردم‏پسند شد و خود وى به تدریج به قهرمان محبوب توده‏ها تبدیل گردید. رابین هود، کمانور بى‏همتا ضمن نمایندگى مقاومت ساکسون‏ها در برابر استیلاى نرمان‏ها، رهبر قیام دهقانان بر ضد زمینداران و دین یاران نیز به شمار مى‏آمده است. والتراسکات، ایوانهو، اثر جاودانى خود را براساس ماجراهاى رابین هود پرداخته است.
52) جلال ستارى، زبان رمزى افسانه‏ها، صص 133-34.
53) حصارى، اونودولموش ایگیدلر، قاچاق کرم«، وارلیق، پائیز 1371، ص 129.
Qaµaq Karam, Eyvazli, Baki 1987, S. 377-78. 45
55) عادل باقرى بسطامى، 15 بند از سروده‏هاى مربوط به قاچاق کرم را از نوارهاى پراکنده عاشیق اصلان طالبى خویى – که تا چند سال پیش در قید حیات بوده – گردآورى و در کتاب خود (صص 111-14) ثبت کرده است. آخرین بند این سروده‏ها نام حسین تفلیسى را دارد که احیاناً سراینده اصلى این شعرها باشد. ناگفته نماند که بعضى‏ها هم همین اشعار را سروده خنیاگرى به نام عاشیق على عسکر نخجوانى دانسته‏اند.
56) امیرخیزى، پیشین، ص 3.
توضیح:
«قاچاق کرم، خاطراتی از 12 سال طغیان و یاغیگری در قفقاز» کتابی 107 صفحه ای است که بکوشش سیروس سعدوندیان و با مقدمه رحیم رئیس نیا در سال 1380 در تهران از سوی انتشارات شیرازه منتشر شده است. آنچه خواندید مقدمه آقای رئیس نیا- در معرفی این یاغی پرآوازه است.

اشتراک گذاری در print
چاپ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *