ایشیق 1
آذربایجان معلم‌لری و تحصیل مساله‌سی
ایشیق 2

آذربایجان قفه‌خانالاری

ایشیق 3

آذربایجان و مهاجرت مساله‌سی

ایشیق 4
آذربایجان توی‌لاری

hemmat shahbazi
«سحر ايشيقلانير» [حبیب ساهر] و تراژدي «خزان»
همت شهبازی

ژان پل سـارتر مـي‌گويد : « هرلفظ راهي است به عروج : به نفسـانيات ما شـكل مي‌دهد و نامي برآنها مي‌گذارد و آنها را به شخصيتي خيالي منسوب مي‌كند كه مأمور مي‌شود تا بجاي ما در آنها بزيد و ذات و حقيقتي جز همين عواطف عاريتي ندارد. اوست كه مطلوبهايي، دورنماهايي‌افقي براي عواطف ما‌ تعيين‌مي‌كند.»1

 من براي اين توصيفات اصطلاح « شخصيت‌پردازي تمثيلي» را برمي‌گزينم. «شخصيت‌پردازي تمثيلي»، استفاده از نشانه‌هايي است كه در طبيعت و اجتماع وجود دارند بنحويكه با استعمال خلق‌ومنشهاي مجازي و غيرحقيقي همان شخصيت تمثيلي، آن را به مشابهت‌ها و نظاير ديگرش ارجاع بدهند. شيوة بيان نيز شيوه‌اي روايي است كه از ابتدا تا انتهاي شعر درفرآيند سيال خود جاري و ساري مي‌گردد كه اين فرايند را تصويرهاي قياسي تشكيل مي‌دهند كه قابل انتقال به اشيا و پديده‌هايي است كه در هيئت يك شخصيت تمثيلي زمينه ظهور پيدا مي‌كند.

درمسيـر اين فرايند، تصـويرهاي نـمادين زيادي ارائه مي‌گردد كه هركدام از آنها روشن كننده و تعبيركننده بخشي از مشابهت‌هاي بين مشبه و مشبه‌به است. در شخصيت‌پردازيهاي تمثيلي، حديث نفسهاي پديدة تمثيلي با واقعيتهاي اجتماعي عجين شده، تكيه اصلي روي پيام‌رسانيهاي او صورت مي‌گيرد. بدين‌معني‌كه در ارائه تصاوير و توصيفهاي تطبيقي، مشبه هميشه همان پديدة تمثيلي است و مشبه‌به، خصلتهاي انسان و اجتماع است كه قياسهاي تخيلي بعنوان اصل قرار مي‌گيرد تا مفاهيم حقيقي انساني و اجتماعي بطور ضمني و درارتباط با آن زمينة بروز پيدا بكند با مثالي از حبيب ساهر اين مسئله روشنتر مي‌شود، درشعر « قار= برف» شاعر در 9 مصراع اول شعر به بيان ماهيت « برف» و خاستگاه طبيعي آن مي‌پردازد. نصف شب است و برف مي بارد. چاله‌و‌چوله‌ها را پر و زمين را هموار مي‌كند درختان خشكيده و شكوفه‌هاي سفيدرنگ مي‌شكوفند و گنجشكان  درنوايند و كلاغها خاموش، و چشمه‌هاي پاك و زلال از وراي پرده‌هاي سفيد برف جاري مي‌شوند. از اينجا به بعد شاعر وارد واقعيتهايي مي‌شود كه آنها را با موقعيتها وخصلتهاي « برف» سازگار و تطبيق مي‌دهد. برف كه آمده همه چيز از قبيل كار و تلاش متوقف شده و براي همين گرسنگي درميان مردم حاكم است و اين گرسنگي، نوعي زمستان سياه است نه سفيد :

قيش / قارا يازي يازيب كندين آلنينا

قاراگون آردينجا كيشي‌لر گئديب

آروادلار كؤرپه‌سين چاتيب دالينا

آروادلار قار كوروور … كؤپك‌لر هورور

آجليق دومان كيمي هر يئري بورور… 2

هر اندازه كه سرما نيرو مي‌گيرد و برف سرازير مي‌شود به همان مقدار بار زندگي سنگين و سنگين‌تر مي‌شود. شاعر دوباره به اصالت واقعي برف برمي‌گردد كه اگر برف نباشد خشكسالي و قحطي حاكم مي‌گردد. اما از طرف ديگر به فجايع آن نيز اشاره مي‌كند: غنچة دلها نمي‌شكفند، خانه‌هاي گلي را خراب مي‌كند و اجاقها را سرد نگه ‌مي‌دارد. شخصيت‌پردازي شاعر ادامه مي‌يابد چرا كه او باز هم به تطبيق خصلتـهاي برف با واقعيتـهاي اجتـماعي مشـغول است. در برف و بوران گرگـهاي درنده پيدا مي‌شوند او سپس به تحـليل و مقايـسة برف با شخصيتـها و موقعيتـهاي اجتماعي مي‌پردازد :

قار/ زنگين‌لرين اگلنجه‌سي! / يوخسوللارين ايشكنجه‌سي

سورمه‌سئيدي شاهليق حؤكوم / يئللنسئيدي ائل‌ـ اويماغين / آل بايراغي

قار توتاندا چؤلو، داغي / الكتريك ترنلري / ايلديريم تك آخارديلار.

آريستوكرات / توتماسايدي خلقه ديوان

« قارا قيشلار»/ اولوب دستان…/ دينجه‌لردي قيشدا انسان…3

از اين ديدگاه است كه تمثيل‌هاي حبيب ساهر هركدام براي خود شخصيتي و پايگاهي اجتماعي پيدا مي‌كنند. به تعبير ديگر حقايق عيني و ذهني اجتماع، در پردة تمثيل و تخيل و در قالب شخصيت‌پردازي هنري جلوه‌گر مي‌شود تا محدوديت واقعيتها و تحريم‌هاي اجتماعي را در گسترة نامحدود تخيل آزاد و رها كرده، هستي خود را در تجلي طراوتهاي هنري جاودان نمايد.

شخصيت‌پردازي تمثيلي بخش عمده‌اي از قابليتهاي فكري‌ ـ هنري ساهر را تشكيل مي‌دهد چرا كه او به كمك آن تفاوتها و تمايزات حاكم بر جامعه و محيط را جمع‌آوري و بصورت هماهنگ ارائه مي‌كند. طوريكه ما تشابهات موجود در شخصيت تمثيلي را همچون صنعت « ترصيعي » مي‌بينيم كه هم‌وزن و همقافيه در زير يكديگر به تصوير كشيده ‌شده‌اند. همين شخصيت‌پردازي تمثيلي سبب « روايي» شدن شعر ساهر مي‌شود. روايت تمثيلي او هرگاه با تصويرهاي هنرمندانه و شاعرانه‌اي از اين شخصيتها همراه مي‌شود شاهد شعري هنرمندانه با ساختاري شاعرانه مي‌گرديم كه مجموعة « ليريك شعرلر» كه بيشتر شعرهايش، با الهام از طبيعت و مانوردادن روي آن صورت مي‌گيرد نمونه‌اي عالي در اين زمينه است. شعر ساهر همچون داستان، داراي طرح و انديشه و شخصيت‌پردازي است. او با الهام و اشاره به يكي از پديده‌هاي طبيعي و اجتماعي به گسترش تمثيل‌وار متناسب با ذوقها و تجربه‌هاي انساني مي‌پردازد. مضامين گنجانده شده در اين شخصيتهاي تمثيلي به منزلة قياسي هستند كه ما عينيت آنها را در قالب خلق ‌و منش‌هاي انساني مي‌بينيم ( مثل شعرهاي قار، خزان و…) نگارش روياهاي انساني و ريختن آنها در قالب هويتهاي طبيعي هم به شاعر امكان تصويرآفريني خارق‌العاده‌اي مي بخشد و هم افق ديد او را جاودانه و وسيع مي‌نمايد. رهايي از تجمع از مفاهيم در حيطة يك فرم و سرشت خاصي، در نتيجة پهن كردن محتوا در‌ اجزايي است كه از ‌تركيب آنها‌ خلاقيت هنري بوجود‌ مي‌آيد. در همين شعرِ « قار»، برف (=قار) يك پديده‌ طبيعي است كه با درنظر گرفتن رنگ و شيوة نزول و پهن شدن آن در گسترة زمين و بطور كلي از لحظه پيدايش آن با قياسهاي شاعر به شخصيتي بدل مي‌شود كه داراي اوج و فرود است و ذات و سرشت خوب وبد آن با خصلتهاي پسنديده و ناپسند انسان و محيط و اجتماع مقايسه مي‌شود. در اين نوع قياس، لحن و فرم شاعر نمادين و سمبوليك است. فضاسازيهاي تصويري ساهر در جريان اين قياس تلفيقي بر عمق زيبايي شعر او افزوده و مفاهيم را در دو نمود ساختاري زبان كه عبارت از ساخت مجازي و حقيقي است، وسعت مي‌بخشد. تداخل تمثيل و حقيقت مجوزي براي ارائه تفكراتي است كه در نتيجة قهر طبيعت، مانور دادن روي آنها تنش‌زا و مشكل آفرين است. هرچند جرأت و شهامت ساهر فراتر از اين حرفهاست اما فصل‌بندي تصاوير در قالب تمثيل نوعي گريز از برجسته‌نمايي شعري است.

فصل پاييز و « خزان» يكي از شخصيتهاي تمثيلي حبيب ساهر است. در « سحر ايشيقلانير» كمتر شعري ميتوان يافت كه در آن روح افسردگي و دل‌مردگي اجتماع و مردم سرزمينِ شاعر با پژمردگي‌هاي غمبار پاييز و خزان مقايسه نشود. شعرهايي همچون « قورخما» ، « اوولدايير ده‌لي يئللر» ،‌ « قارياغيب اوستومه» ،‌ « ماهني»، « خزانلار» و « سورگون» از اين قبيل‌اند كه اين دو شعر آخري يكي از غمبارترين شعرهايي است كه با گريز به « خزان» سروده شده و از شاهكارهاي رئاليسم تراژيك ادبيات معاصر هستند.

پاييز، در شعر ساهر آنقدر بكار رفته كه ميتوان او را « شاعر خزان» ناميد. روح پژمرده و اندوهناك خزان، با خلق‌ومنش و تجربيات مثله‌شدة سرزمين شاعر گره مي‌خورد. بخصوص او را از اين نظر ميتوان شاعر خزان ناميد كه ماجراهاي 21 آذر 5ـ 1324 و تشكيل حكومت يكساله از طرف سيدجعفر پيشه‌وري، در رديف اصلي‌ترين موضوعات و دلمشغولي‌هاي شاعر است. ( حتي چنانچه ميانگين شعرهايي را كه او درفصل پاييز بخصوص آذرماه سروده و در پائين شعرها تاريخ گذاشته، درنظر گرفته شود هفتاد درصد آن را درهمين فصل سروده است) تأثير اين حادثة تاريخي آنچنان روح او را عذاب مي‌دهد كه حتي درسالگردهاي متوالي هميشه به ياد قربانيان آن و بدتر از همه خرده‌بورژواهاي فرهنگي است كه پديد آورندگان اين حادثه خونين را مدح و ستايش كرده‌اند. فاجعه خونبار اين حادثه و كشتار مردم از يك طرف، جشن گرفتن نيروهاي حاكم و تقبيح رشادتهاي مردم از طرف همين مداحان خودفروخته، خاطرة غم‌انگيز و فاجعه‌آميزي براي حبيب ساهر است كه در اشعار سالهاي بعد كه براي يادآوري و سالگرد آن سروده است، بوضوح عمق تأثير آن را نشان مي‌دهد:

خزان‌ چاغي/ قيزيل‌ گونش اودلانيبدير

آغاجلارين‌ يارپاقلاري /  مين‌بير‌ رنگله بويانيبدير…

هر‌ يارپاغين‌ بير ‌رنگي‌وار

سودا رنگي/ حسرت‌ رنگي/ توتغون،‌توْزلو‌/ غربت رنگي…

خزان چاغي، يئل اسركن / ياغير يارپاق

اؤلگون يارپاق / قالانيبدير قالاق‌ـ قالاق

يوللار اوزاق، گؤللر ده‌رين/ نسيم اسير سرين‌ـ‌ سرين

داغلار بيزيم ، باغلار سيزين/ يئرييركن يارپاق اوسته/ قالماز ايزين…

گون يانديرماز! / سون باهاردير

سانكي آغاج يارپاقلاري / لاجوردي بير متن‌ده/ ناققيشلاردير…

بيرچوخ خزان گليب، كئچدي…/ بيرچوخ كروان قوْنوب كؤچدو

بير خزاندا / يئتيم قالديق

بير خزاندا / سئودالانديق

بير خزاندا / آلوولانديق

أن نهايت / خوليالارين هاواسينا / قانادلانديق.

بير خزاندا پارلاق قيزيل گونش دوغدو

بير خزاندا/ بولود گليب گونو بوغدو…

آتلاداركن خزانلاري / زامان بيزي قووالادي…

گلدي زامان، كئچدي زامان/ آيري دوشدوك يوردوموزدان

قالديق سرين‌ـ سرين بولاقلارا/ گول‌ـ چيچكلي اوتلاقلارا …

زامان كئچدي، بيز قورودوق/ سوسوز قالان آغاجلار تك

طراوتدن سالدي بيزي / بيلمم غربت؟… / بيلمم فلك؟… 4

درهمين تمثيل « خزان» است كه چيزهاي عيني، اشيا و طبيعت نمادينه شده، روابطش را با هستي انساني و ملتي ستمديده حفظ مي‌كند. اين نمادها بازتاب محض و بدون دستبرد به هستي آنها نيست بلكه در اين نمادها طرح دروني و بيروني انسان، در هماهنگي كلي با آنها همراه با تحميل انديشه‌هاي اجتماعي شاعر بازتابي از تنشهاي ميان انسان و روابط خوش‌و‌ناخوشايند حاكم بر اوست كه با خوشي‌ها و ناخوشي‌هاي اجزاي عيني، اشيا و طبيعت گره خورده است. اين موقعيتهاي انساني است كه در يك خزان، يتيم و بي‌كس مي‌ماند و در خزاني ديگر آتشين و هوسناك آزادي. در يك خزان آفتاب طلايي سربرمي زند و در خزاني ديگر ابر سياه‌آلود حاكم مي‌گردد… اين اجزا همچون انسان، داراي شعورند و آگاهي؛ و همچون انسان، نگران ارزشهاي از دست رفته و اجتماع گمراه‌ كننده و محيط ستمگرانه است. اين نگراني، در اين اجزا به روايتهاي تمثيلي‌ِ تراژيكي بدل مي‌شود كه حاصل آن رنجش خاطر و اضطراب انساني و درنهايت پريشاني و سردرگمي است كه آيا كار غربت و دربدري است يا كار سرنوشت ؟

  «حسن ايلديريم» در تحليل اين شعرـ كه يكي از زيباترين تحليلهاست‌ـ مي‌گويد:

« شعرِ (خزانلار) از سه لوح و منظر تشكيل يافته است : درمنظر اول رنگها، صداها و احساسات شاعر، منظرة خزان را به همديگر نزديك و به آن جان بخشيده است. درمنظر دوم موضوعات اساسي كه درمنظر اول مطرح بوده است با حوادث اجتماعي و معنوي معنا يافته، چهرة نمادين آن را تبديل به صحنه دراماتيك و تراژيك نموده و توانسته است با خزان و سيستمهاي تداعي كننده آن ـ بعنوان يك پديدة طبيعي‌ـ به زنده كردن آنها بپردازد. سومين منظر، نتيجه و سنتزي از منظر اول و دوم است. دراينجا چهرة نسلي كه آرزوها و آمالش خزان‌زده و پژمرده شده با باغهاي پاييزي مقايسه مي‌شود كه زمستان‌زده و سرمازده شده و سيماي پريشان و خزان‌زده آنها را به تصوير كشيده است… در اين شعر قبل از هرچيزي شخصيتهاي بديع هنري، تشبيهات، مجازها، فرم، هجا، وزن و قافيه بطرز زيبايي مورد استفاده قرار گرفته است. در شعر «خزانلار» احساساتي نظير عشق، حسرت، غربت و انتظار و…با گوشت وپوست و استخوان شاعر عجين شده است… دراينجا فرم و محتوا با يكديگر تلاقي و تكامل يافته، شعور و تفكر هنري با منطق زيبا و هنرمندانه‌اي به مقايسة يكديگر مشغولند. عمر وسرنوشت انسان با خزان كه پديده‌اي طبيعي است، مقايسه و با حوادث طبيعي، دنياي معنوي و با نبض صدا، رنگ و احساس زندگي انساني پيوند خورده و تلفيق يافته و از اتحاد آنها شخصيتي بنام « خزان» بوجود آمده است»5

اما همانطوركه گذشت تراژدي خزانِ ساهر تنها درهمين يك شعر خلاصه نمي‌شود او دربيشتر شعرهايش به تصوير موقعيت خزان‌زده اجتماعش مشغول است. براي همين نيز« خزان» سمبولي براي پژمردگي‌ها ودلمردگي‌هاي ملتي است كه مي‌توانست با انديشه‌ها وتجربه‌هاي محق خود افقهاي تازه‌اي را در سرنوشت غمبار خود بيافريند. حكايت خزان، حكايت تحقير و سرزنشهايي است كه جانشين طراوت و شادابي بهار مي‌شود. « خزان» تراژدي فاجعه‌آميزي است كه در آن همة شخصيتها و شرايط اجتماعي به نوعي محو و نابود مي‌شوند و يا به شخصيتهاي نيمه‌جاني بدل مي‌شوند كه در گوشه‌اي افتاده و هيچ حركت و حتي هيچ ترحم و دلسوزي را برنمي‌انگيزد. بنابراين تراژدي خزان، تراژدي نابرابر قدرت است. تراژدي كه نيروي حاكم جز خود و قدرت خود به قدرت كسي اعتقادي ندارد. تراژدي كه همه‌چيز را در انحصارخود مي‌داند و بس. و نه تنها به فكر زندگي ديگران نيست بلكه مستبدانه و بي‌شرمانه هرگونه تظاهر غيرخودي را در درونش خفه مي كند و اگر كسي را ياراي اعتراضي باشد با جريمه‌هاي فاجعه‌آميزي پاسخ مي دهد. در چنين تراژدي، ادبيات نيز ادبيات خودبين و چاپلوسانه و به منزلة تك‌گفتارهاي درونگرايانه و متكبرانه‌اي مي‌شود كه جز سخن و گفتار خود، حرف ديگري را نمي‌شنود:

اوولدايير ده‌لي يئللر… بودور / چامور دامدا …

نه كؤز قاليبدي اوجاقدا / ياغيشلي آخشامدا

كدرلي خاطيره‌لردي / كيتاب‌ـ كيتاب قالانيب

باغيم خزان اولاراق / يورت‌ـ يووام، ائويم تالانيب

بوراخديلار قارا يئل اسدي / شرقدن بيرگون

نه قويدولار ائويمه قيش زاماني / گون دوشسون …

نه قويدولار كي اكين ياز چاغيندا / تئللنسين

نه قويدولار غزلين سون باهاري / گوللنسين …

خرابه‌زار ائله‌دي اود دياريني / افسوس

قورو، و ايستي دياردان آخيب/ گلن اوردو

ائليم اسير اولاراق اويماغيم كؤچوب / گئتدي

و فارسلاشان آغالار / ساتديلار گؤزه‌ل يوردو … 6

از اين شـعر معلوم مي‌شود كه در تـراژدي خـزانِ سـاهر سـه شخصيت عمده حضور دارد: در يك طرف آن، ملت غمگين و خزان‌زده‌اي قرار دارد كه تمام آمال و آرزوهايش در بطن شرايط ناهموار اجتماعي مثل خزان پژمرده شده است و در طرف ديگر آن « خرده‌بورژواهاي فرهنگي» هستند كه اصالت خود را از دست داده و زبان و فرهنگ خود را با زبان و فرهنگ بيگانه معامله كرده‌اند. اين گروه به منزلة مزدوراني هستند كه به دوام و سلطة فرهنگ حاكم ياري رسانده و با نوعي سفسطه يا به تعبير دقيقتر با تفكرات ايده‌آليستي خود تلاش مي‌كنند تا به زعم خود حقانيت فرهنگ حاكم را به اثبات برسانند آنچه كه در پشت اين دو گروه ، مسائل را هدايت وحمايت مي‌كند « استبداد» است. استبدادي كه بنظر ساهر باعث آفرينش موقعيتي افسرده و غمبار گرديده و تراژدي خزان نيز حاصل دسترنج ناميمون آن است. و او شاعري است روشنفكر كه غمگنانه در برابر آن ايستاده و هستي خود را براي دفاع از هستي حق و حقيقتي كه در زير نابرابريها و ناهمواريهاي اجتماعي له‌ و لورده مي‌شود، درطبق اخلاص مي‌گذارد. ساهر همچون شاعران خودفروخته و خودباخته‌اي نيست كه به شخصيت‌آفريني و موقعيت‌آفريني براي ديگران بپردازد بلكه او داراي تفكر و سليقة مستقلي است كه نصيب هر شاعري نمي‌شود و براي همين نيز به جرأت ميتوان گفت كه او پايه‌گذار شعر رئاليستي آذربايجان است چراكه رئاليسم او آشكارا درپي انعكاس روابط اجتماعي، فردي و خصلتهاي انساني است. او به خوبي تشخيص مي‌دهد كه اين تراژدي از سوي استبداد رهبري مي‌شود. براي همين‌ نيز ‌در رئاليسم ‌تراژيك‌ خود استبداد را به ‌باد انتقاد‌گرفته و‌آنها را رسوا مي‌كند:

تخته چيخان شاهلار اودلاييب/ قيزيل خرمنلري، ائولري

يئرينده اوتوران باشقاسي

« عبرت اولسون» دئيه دوشمانا / دونياني بوْياميش آلقانا … 7

او از سرنوشت ملتش كه در زير استبداد، ظلمت و تاريكي بسر مي برد غمگين است و براي همين نيز خود را « شاعر ملت اسير» مي‌نامد:

قووالاركن مني هرگون محنت           قاپيمي دؤيمه‌ده‌دير هرگئجه غم

هامي آزاده ائلين شاعيري وار          من اسير ائللرين آه ! شاعيري‌يم 8

او آنقدر از سرنوشت غم‌انگيز ملتش غمگين و افسرده است كه مي خواهد براي آنها رهبر بشود :

ايسته‌رم غملي و توفانلي گئجه يولچولارا

بير فانيس تك يادا قطب اولدوزو تك / رهبر اولام

ايسته‌رم ياي گونو چؤللرده آخار بير سو اولوب

دوم‌‌ـ‌ دورو گؤز ياشي تك يولدا / چوخور ايچره دولام …9

تراژدي خزان ، در عين‌ حال كه شعر مرگ است و فاجعه، از طرف ديگر فراخواني مرگ است براي نبرد و مبارزه. در اين تراژدي حتي آن خرده‌بورژواهاي فرهنگي نيز كه خود را فاتح قلمداد مي‌كنند بدتر از ملت غم‌زده به سرنوشتي نفرين شده كه ابدي و جاودان است دچار مي‌شوند. خزان، تصوير دردمندانه‌اي از تمام موقعيتهاي اجتماعي است. در اين‌تراژدي هم استبداد وحاميان آنها و هم ملت ستمديده و‌بطور كلي تمام شرايط اجتماعي شركت دارند و از تقابل نابرابر آنها فاجعه و تراژدي بوجود مي‌آيد كه شاعر همه آنها را در« خزان» خلاصه مي‌كند. نتيجه‌اي كه از اين تراژدي بوجود مي‌آيد جز پژمردگي و افسردگي اجتماعي چيز ديگري نيست.

شعر« سورگون» آخرين شعر از كتاب « سحر ايشيقلانير» نقطة اوج تراژدي خزان ساهر است. او در زندگي خصوصي خود تبعيدهاي گوناگوني را ديده رنجها و دلتنگي‌هاي حاصل از اين تبعيدها را نيز در شعرش منعكس كرده كه به منزلة  واگويي‌هاي فردي نيست بلكه حسرتهاي يك ملت است كه تبعيد شده‌اند و او با صداي رساي خود در آرزوي رساندن آنها به گوش جهانيان است.

شعر «سورگون» تجلي محض اسطورة « خزان» است. چرا كه اين شعر مجسم كننده قسمتهاي ناخوشايند جامعه‌اي است كه به يكباره آشفتگي و پژمردگي سراسر هستي‌اش را از فرهنگ و‌آداب و رسوم، تشكيلات سياسي و اجتماعي دربرمي‌گيرد و چهرة بشاش و طغيانگر آن را به يأسهاي حيرت‌انگيز و فاجعه‌هاي خونبار مبدل مي‌نمايد. جامعه‌اي كه قرباني انگيزه‌هاي سلطه‌گرانه بي منطقي مي‌شود و تنها شرايط بيرحمانه جوابگوي واكنشهاي اصولي و قانوني‌اش است. شاعر با رقت قلب حزن‌آلودي، اين شرايط را در اسطورة « خزان» جاوداني مي‌كند :

آرتيق خزان…

قانلي خزان يوكون چاتيب/ يوردوموزدان كؤچموش ايدي

قيريزانتيم فصلي كئچيب، قاپيميزا قونان / يامان بير قيش ايدي 10

« خزان » حاكم است فـجايع خونـبارش را به بار آورده. كاروان تبعـيديـان به راه مي‌افتد و شاعر نيز در بين آنهاست . اين قافله به تبعيدگاه سرد و تاريكي مي رود كه در آن انسانهايي هستند كه از زادگاهشان رانده و با نوعي دلسوزي و از سر ترحم از بالاي دار رهايي يافته‌اند، و با تخفيف مجازات به تبعيد فرستاده شده‌اند. در بين اين افراد انسانهايي هستند كه با زبان مادري خود، مدافع ملتش بوده‌اند.  كه خود ساهر يكي از آنهاست. اما از دور چراغهاي شهرِ سوگوار سوسو مي‌زند. در شبِ غمگين، باد ديوانه زوزه مي‌كشد. برف همه‌جا را فراگرفته؛ قلعة « سايين» و سرماي سوزناك آن بدجوري مسافران را مي‌گريزاند. شاعر به بازگويي چنين صحنه‌هايي مي‌پردازد كه همگي جزو واقعيتهاي اجتماعي‌اند. در اينجا زندگي در رازورمزهاي خزان‌زدة خود، دلبستگي‌هاي خوش‌بينانه را فراموش مي كند و تنها زماني آن را به ياد مي‌آورد كه نيروي حاكم در خزانِ غم‌زدة سرزمين شاعر، به بهار بنشيند. او طراوت و شادابي‌اش را درغم‌و اندوه بغض‌آلود و آشفتة سرزمينش خفه مي‌كند.

گرسنگي و مرگ حاكم است و كاميوني كه قافلة تبعيديان را مي برد در برف فرو مي رود. در اوج «تپه» قهوه‌خانه‌اي قرار دارد كه تنها سوسويي از آن برمي‌آيد. « سايينِ» پير در طول عمرش فجايع خونبار زيادي ديده است. « تپه» مثل گورستان ساكت و سردي است. تبعيديان وارد قهوه‌خانه مي‌شوند كه دخمه‌اي بيش نيست و تارهاي عنكبوت از گوشه‌ و كنار آن آويزان است. اينجا قلعه « سايين» است و چند فرسخ از آن دورتر « اردبيل». تبعيدگاه تبعيديان. قهوه‌خانه شلوغ است و پر از ژاندارم، حبس، زندان و زندانيان و … در اينجا همه به فكرخود است. شاعر با ديدن چنين جمعيتي و با شنيدن ناله‌هاي سوزناك باد آرزو مي كند اين بادها سبب بيداري ملت و فرزندان شاه اسماعيل گردد. او مي‌خواهد كه در اين شهر و دركنار باليقلي چاي، شهري بنا گردد كه ساختمانهاي آن از مرمر و باغچه‌هايش سرسبز باشد (حسرت و دلتنگي). شهري كه در آن نه سوداگران و رباخواران و مرتجعين نفوذ داشته ‌باشند و نه مثل قهوه‌خانه « سايين» باشد كه تار عنكبوت سراسر آن را دربربگيرد. اما به شهر كه وارد مي شود صدايي جز صداي زوزه سگها و دخمه‌هاي گلي و كوچه‌هاي تنگ و باريك چيز ديگري نمي‌بيند.

به معلم تبعيدي ( شاعر) در گوشه كاروانسرا و در يك دخمة غم‌انگيز و پر از شپش منزلي مي دهند. و از او بطور غيرمستقيم مي‌خواهند كه: سرش را پايين بيندازد و درسش را بگويد و مهمترين كارش اين باشد كه بردة بيگانگان گردد و به فارسي حرف بزند. شهر در ظلمت و تاريكي فرو رفته است اما چراغهاي مدرسه شعله‌ور است و در آن تاجران و بزرگان شهر و زرمداران و زورمداران سرمست از فجايعي كه به بار آورده‌اند، نشسته و به عيش ونوش مشغولند. اين مجلس براي خاطر پيروزي بر « آذربايجان» و « فتح آذربايجان!» و حوادث خونبار 21 آذر برپا و درآنجا يك شاعر خودفروش جواني نيز مشغول مدح همان شاهي است كه برادران همخوني همين شاعر مداح را به خاك وخون كشيده است.

بعد از خزانهاي خونين مال ومنال مردم آذربايجان به تاراج مي‌‌رود. تبعيدي به گردش در شهر مشغول، و شهر، گويي گورستاني خاموش است. زمستان گذشت و بهار فرا رسيد، گلها و شكوفه‌ها جوانه زدند. زمان گذشت و شاعر بعد از سه سال تبعيد، آزادي موقتي شخصي يافته است. اما بقول خود ديگر هيچ چيزي ندارد. همه‌چيزش به تاراج رفته و پايمال شده است. سدهاي محكم استبداد تمام راهها را مسدود كرده و درچنين موقعيتي است كه او با نوعي يأس و نوميدي به اميد روزي مي‌ماند كه « ارس» بجوشد و قلعة « سايين» شكوفا گردد تا بدينوسيله ديدارش تجديد گردد…

شعر « سورگون» دورنمايي از ارزشهاي پايمال شده‌اي است كه در نتيجه آن، تبديل به حسرتي عصيانگر و دلتنگيِ حزن‌انگيز شده كه در اين دورنما همه‌چيز يك ملت به نابودي كشانده شده است و اصلاً ملتي در كار نيست. در اين دورنما مردم و تمامي آمال و آرزوهاي آنها فراموش گشته است. همين نسيان است كه در اين شعر تبديل به حسرت شده، دلتنگي‌هايي را براي شاعر به ارمغان مي‌آورد. اين دلتنگي‌ها، واگويي‌هاي رمانتيكانه و عاشقانه نيستند بلكه به منزلة سركوفتي هستند براي تمام اجتماعي كه با بينشي يكجانبه ‌و‌خصمانه، قراردادهاي سنتي و مدرن و آرزوهاي يك ملت را ناديده مي‌گيرند و از كنار آن نه تنها بي‌اعتنا مي‌گذرند بلكه درهنگام بازگويي آن از طرف روشنفكرانش به تحريف آن پرداخته، موجوديتش را از صحنة تاريخ حذف مي‌نمايند:

آنلاتديلار :

« يادا » قول اول /  درده آليش / فارسجا دانيش!

اسيرليگي، درويشليگي تلقين ائيله / اوشاقلارا ! … 11

حسرت و دلتنگي ساهر ريشه در پاييز خونين 1325 و سرزمين نفرين شده‌اش دارد. حتي او زمانيكه از موطن خود تبعيد مي شود باز دلتنگي‌هاي او از خزان و از ميهني است كه مثل برگهاي درختي در جلوي چشمانش پژمرده و به زمين ريخته مي‌شوند. تعهد ملي شاعر نيز در همينجاست كه خزان را در تطبيق با اجتماع و انسانهاي سرزمين خود و سرنوشت مأيوسانه آن به تفسير مي‌نشيند. براي همين نوستالژي ساهر، نوستالژي آرزو و حسرت است. او دلتنگي‌هاي خود را با نااميدي و يأس بيان مي‌كند تا به حسرتها و آرزوهاي خود جامة عمل بپوشاند. گاه اين حسرت با يأس و بدبيني‌هاي اجتماعي نيز همراه مي شود كه ناشي از وقايع رقت‌بار تاريخي و اجتماعي و شكستهاي نااميد كننده‌ است براي همين گاه اين نوستالژي تبديل به يأس تاريخي مي‌شود :

   ساوالانين اته‌گينده / اي لاله‌لي، ياشيل اؤلكه

   ديلرديم كي، شمال يئلي اويناتديقجا / قيزيل بايراق قاناديني

   اويانديرار‌حققين‌سسي/ عصيرلرين يوخوسوندان‌/ شاه اسماعيل ائولاديني‌‌…12

شاعري كه به شرافتها و صداقتهاي ملت خود افتخار مي‌كند ناگهان در نتيجة لگد‌مال شدن اين يكرنگي‌ها، دچار دلتنگي هايي مي‌شود كه حقارت ناعادلانه زمان آن را تهي از هرگونه يادواره‌هاي ماندگار مي‌كند. در پرتو چنين حقارتي است كه ساهر تنها شاعري است كه هر ساله براي يادآوري و زنده كردن آن « خزان» فاجعه‌‌آميز به سوگ نشسته و گفتگوهايش را با دلمردگي‌هاي يأس‌آميز خود و يادآوري خاطرات تلخ آن همراه مي‌سازد :

… توي توتولوب، تاجرـ‌ تجار، فئوداللار

دئييب، گولور، شربت ايچير… آذربايجان فتحي» اوچون

شهرين حاكيم ژنرالي فرعون كيمي/ قورولموشدور…

بيراؤلومجول، سيسقا‌جوان، يالتاقلانير/ شعر اوخويور، ثنا ائدير‌شاهلار‌شاهين 13

نوستالژي حاكم بر شعر ساهر، فضا و رنگ وبوي شادابي و نشاط را در ابهام فرو مي‌برد طراوت و شادابي اين دلتنگي‌ها زماني است كه حسرتهاي واقعي او از دست تأثرات غمبار اجتماعي رها شده‌باشد. همين وجهة اجتماعي دادن به دلتنگي‌هاست كه آن را از خودآزاري بدور نگه مي‌دارد. بيان دلتنگي‌ها، از تشخص هنرمندانه شاعر نمي‌كاهد بلكه لطافت و صداقت احساس فضاي سوگوارانة خشك و بي‌روح را تبديل به خشم و خروش عاطـفي مي‌كند كه در آن شـاعر با بيرون ريختـن همـة صـداقتـهاي درونـي خـود شـادي و طـراوت استثـمار شده را به واقعيتـهاي ديگرستيز تبديل مي‌نمايد :

قارانليق ائو، باغلي قاپي/ يئتيم‌ـ يئسير گؤزياشلاري / او طرفده…

بو طرفده/ اوره‌كلرده سيزي، حسرت/ جلادلارا ده‌رين نفرت …

غملي گئجه، ده‌لي كولك اووولدايير

يوللار اوسته قارلي كوْللار خيشيلدايير…

ده‌لي كولك هر طرفه سرپير قاري… / اؤلوم، آجليق آغيز آچيب 14

ازهمين رو،در نوستالژي ساهر، نوعي مقابله به مثل وجود دارد. اين چنين نيست كه او در دلتنگي‌هاي خود تسليم و مطيع شود بلكه از يك طرف به بيان و تصوير موقعيتهاي تراژيك اجتماعش مي‌پردازد و از طرف ديگر بر عاملان و حاميان آنها عصيان مي‌ورزد و مي‌تازد و براي همين است كه نوستالژي او حاصل تقابل دو چيز ‌متضادي است كه درنهايت در‌نقطة عصيان و ‌اعتراض‌ شاعر ‌با‌هم تلاقي مي‌يابند:

دئييرديم كي /  چاي آخديقجا، يئل اسديكجه

زحمتكشلر امگيله « باليقلي» نين كناريندا

تيكيله‌جك آغ مرمردن، قيرانيت‌دن

باغ‌ـ باغچالي تزه يوردلار / تزه شهر …

او شهرده اولماياجاق: سئوداگرلر / رباخوارلار اوتوراغي / توزلو بازار…

نه‌ده معبد فاناتيزمين اوجاقلاري

نه‌ده گديك‌ دخمه‌سي تك قهوه‌خانا / تاوانيندا شيطان توْرو ساچاقلاري….15

چيزيكه ذكر آن ضروري است اين است كه چنين عصيان نوستالژيك به هيچوجه در نهايت به خشونت محض تبديل نمي‌شود ( براي همين نيز داراي ويژگي و خصلت نوستالژيك است ) بلكه اين نوستالژي با ادراك و آگاهي و شعور همراه است‌كه هستي پاك يك ملت ستمديده و‌آمال و آرزوهاي آنها را به تطهير‌ مي‌نشيند.

یادداشتها:

1) ادبيات چيست ، ص 72

2) زمستان، سرنوشت سياهي بر پيشاني روستا نوشته. مردان بدنبال روزگار سياه خود رفته‌اند، زنان، كودكان را كول كرده‌ و برف مي‌روبند… سگها پارس مي‌كنند. قحطي همچون ابر مه‌آلود همه‌جا را فراگرفته است. (ص105)

3) برف، سرگرمي ثروتمندان و عذاب فقيران است. اگر دوران پادشاهي و استبداد نبود و اگر پرچم اين مرزوبوم به اهتزاز درمي‌آمد ترن‌هاي برقي همچون رعد و برق درميان برفهاي كوه وبيابان جرقه مي‌زد و اگر اشراف، تودة مردم را محاكمه نمي‌كرد، « زمستانهاي سياه» زبانزد خاص وعام نمي‌شد و مردم نيز نفس راحتي مي‌كشيدند. (صص 7-106)

4) سحر ايشيقلانير صص 8-117. فصل‌پاييز است و خورشيد طلايي مي‌درخشد ، برگهاي درختان به هزاران رنگ درآمده‌اند … هربرگي رنگ مخصوص بخود دارد: رنگ سودا، رنگ حسرت، رنگ غبارگرفته و تيرة‌ غربت… فصل خزان است و باد مي‌وزد و برگها مي‌بارند برگهاي پژمرده تلنبار شده‌اند. راهها دور است و چشمه‌ها عميق؛ و نسيم ملايم درحال وزيدن. كوهها مال ما، باغها مال شما، وقتي از روي برگها ردمي‌شوي رد پاهايت باقي نمي‌ماند… خورشيد حرارتي ندارد. پاييز است. گويي برگهاي درختان نقشهايي در يك متن لاجوردي‌اند. پاييزها و كاروانهاي بي‌شماري آمدند و رفتند. در يك پاييز تنها و يتيم مانديم. در يك پاييز عاشق و شيفته شديم. در يك پاييز آتش گرفتيم، سرانجام به هواي روياها و خيالات پرواز كرديم. در يك پاييز خورشيد درخشان طلايي زاده شد. در يك پاييز ابر آمد و خورشيد را خفه و پنهان كرد. پاييزهاي بي شماري را گذرانديم و زمان ما را دنبال كرد. زمان آمد و رفت. از سرزمينمان‌ دور مانديم وجدا شديم و در‌حسرت چشمه‌هاي ‌خنك و ‌بوته‌هاي رنگارنگ مانديم. زمان گذشت، ما همچون درختان بي‌آب و تشنه خشك شديم. نمي‌دانم چه چيزي ما را اين‌چنين از طراوت و شادابي انداخت: غربت ؟ يا سرنوشت و چرخ گردون…

5) ماهنامه « پيك آذر»، س دوم ، ش 12،  چاپ زنجان

6) بادهاي ديوانه زوزه مي‌كشند… اين است كه دردخمة گلي و در شب باراني، ديگر شرارة زغالي هم نمانده است. تنها خاطرات تلخ و غمبار است كه تلنبار شده. باغ و باغچه، خانه و آشيانه و سرزمينم با آمدن پاييز به تاراج رفت. روزي از شرق باد سياهي وزيد، ديگر نگذاشتند در زمستان به خانه‌ام نور آفتابي بيفتد… و نگذاشتند دربهار، كشت و زرع برويد، و نگذاشتند خزان غزل شكفته شود، افسوس اردويي كه از ديار گرم و سوزان و خشك آمد، سرزمين آتش را به ويرانه تبديل‌كرد. ملتم اسير و برده شده و ترك ديار و وطن‌نمودند. و‌آقاياني كه فارس‌زده شده بودند، سرزمين زيبا را فروختند…. (صص6-65)

7) شاهاني كه در طول تاريخ بر اريكة سلطنت نشستند، خانه و ديار و محصولات طلايي را آتش زدند، آنها رفتند و جانشينانشان براي اينكه « عبرتي» براي دشمن باشد، دنيا را به خاك و خون ‌كشاندند. (ص42)

8) هرروز دردوغم دنبالم مي‌كند و هرشب غم واندوه درخانه‌ام را به صدا در مي‌آورد. ملتهاي‌آزاد، جملگي شاعران آزاده‌اي دارند اما من شاعر‌‌ملت اسير و‌ دربند هستم.‌(ص‌115)

9) مي‌ خواهم در شـب غمبار و طوفانـي همـچون سـتاره‌ قطبـي، چراغ راه و رهـبر و راهنماي مسافران شوم. مي‌خواهم همچون آب كه در صحرا در روزهاي تابستاني جريان دارد، جاري شوم تا همچون اشك زلال چشمها، چاله‌چوله‌ها را پربكنم. (ص24)

10) ديگر پاييز، آن پاييز خونبار رخت بربسته بود و از سرزمينمان كوچ كرده بود. فصل گل‌داوودي گذشته و زمستان سرد وسختي فرارسيده بود. (ص 177)

11) به من فهماندند: برده و مزدورِ « بيگانه» باش، و به فارسي حرف بزن! بردگي و درويشي را براي كودكان تلقين كن و آموزش بده! (ص 183)

12) اي سرزمين سبز و لاله‌گون كه در دامن سبلان بارور شده‌اي. آرزو مي‌كنم كه تا باد شمال بال‌وپر پرچم طلايي‌ات را به اهتزاز در‌آورد، صداي حق و حقيقت، فرزندان شاه اسماعيل را از‌ خواب طولاني ‌اعصار بيدار‌كند… (ص181)

13)… جشن است و تاجران و اشراف به عيش وعشرت مشغولند. اين جشن بخاطر « فتح آذربايجان» برپا شده، يك شاعرجوانِ لاغر و مردني هم در آن مجلس چاپلوسي‌مي‌كرد و شاه شاهان را مدح مي‌گفت. (صص5-184)

14) خانة تاريك، درِ بسته؛ و آن طرف اشك چشم يتيمان. اين طرف حسرت وزاري در دلها و تنفر و بيزاري بر دژخيمان. شب غمباري است و باد ديوانه زوزوه مي‌كشد، خاربوته‌هاي برفي دركنار راهها خش‌وخش مي‌كنند. باد ديوانه برف را به اطراف مي‌پراكند… مرگ و گرسنگي دهن باز كرده است. (ص178)

15) با خود مي‌گفتم كه همراه با جريان رود و وزش باد، با تلاش و كوشش زحمتكشان دركنار رودخانه « باليقلي» منزلگاه و شهر تازه‌اي از مرمرهاي سفيد با باغچه‌هاي زيبا بنا خواهد شد. در آن شهر ديگر، سوداگران و رباخواران و كانون تعصبات ديني نخواهد بود و نه قهوه‌خانه‌اي همچون قهوه‌خانة دخمه‌اي بالاي تپه « سايين» كه از سقف آن تار عنكبوت آويزان گردد. (صص 2-181)

××××

        بخشی از کتاب نقد شعر معاصر آذربایجان نوشته همت شهبازی ص 134- 146

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *