بوگون سه شنبه 31 فروردین 1400 ساعات 00:45
ایشیق 1
آذربایجان معلم‌لری و تحصیل مساله‌سی
ایشیق 2

آذربایجان قفه‌خانالاری

ایشیق 3

آذربایجان و مهاجرت مساله‌سی

ایشیق 4
آذربایجان توی‌لاری

tabatabaie majdرودخانه‌اي كه جاري نمي‌شود…
غلامحسين فرنود كه من ديده‌ام
غلامرضا طباطبايي مجد

 farnudphoto by: roshan norouzi
راز ماندگاري و محبوبيت بعضي‌ها در چيست؟ چرا آن‌هايي كه مدام سعي مي‌كنند مشهور باشند و هميشه بر سر زبان‌ها، هرگز به سرچشمه‌ي محبوبيت نمي‌رسند و همين كه دورشان تمام شد و از سكه افتادند، به راهي مي‌كشند كه به جاي عقاب ناصرخسرو كه «بهر طلب طعمه پر و بال» مي‌آراست، زاغ و زغني مي‌شوند زمين‌گير؟ چرا بيشتر اين افراد مشهور قبل از فرا رسيدن مرگ طبيعي‌شان، مي‌ميرند؟! مرز محبوبيت و مشهوريت كجاست؟ كدام يك از اين دو براي زندگي شرافتمندانه لازم است و چه كسي يا چه كساني در پي چنين حياتي هستند؟

به نظر من جامعه‌ي فرهنگي ما معجوني است از اين دو، با اين توضيح كه هر محبوبي حتماً مشهور هم هست، ولي هر مشهوري الزاماً محبوب نيست شايد گاه منفور هم هست. بر اساس همين باور است كه فقط مردان محبوب مشهوراند كه ـ اگر الگوپذيري هنوز هم امر مباحي تلقي شود ـ قابليت چنين مشخصه‌اي را دارند. در همين شهر عزيز مهمان‌نواز ـ گاه ـ خودي گدازمان (غريبه دوشر) تبريز شخصيت‌هايي داريم كه قابليت الگو شدن دارند؛ آدم‌هايي كه هرگز عكس‌شان بر روي نشريات رنگين نمي‌رود و نام‌شان هرگز در رسانه‌ها مطرح نمي‌شود. اين جور آدم‌ها با تمام اين تبعيض‌ها و تنگ‌نظري‌ها، در خلوت خودشان، همچنان به فكر سازندگي و تعالي فكري جوانان جامعه‌اند ـ بي‌هيچ چشمداشتي.

غلامحسين فرنود ـ بي‌هيچ پيشوند و پسوند دل‌آزار و دل‌به‌هم‌زن ـ از جمله‌ي اين نادره‌كاران است كه اگر به جرم گستاخي و جسارت ملامتم نكنند، بر آن‌ام كه شمه‌اي از قابليت‌هاي پيدا و نهان‌اش را بيان كنم، گرچه پيشاپيش به عجز خويش در اين مهم معترف‌ام؛ چرا كه همان گونه كه سال‌ها پيش گلشيري درباره‌ي آل‌احمد نوشت «اگر بخواهيم با نثر جلال بنويسيم: فنجان چاي، يا فنجان مي‌شكند و يا چاي مي‌ريزد!» غلامحسين فرنود اين چنين است براي من؛ بزرگ‌تر و درخشان‌تر از آن كه درچارچوب قضاوت‌هاي از سر شور و شيدايي من قرار بگيرد. فرنود از آن دردانه‌هاست كه دل خوشي از شهرت كاذب و نقل محافل شدن را ندارد، و بيزار است از شنيدن بَه بَه و چَه چَه مقطعي و كاسبكارانه‌ي اين و آن. در منش و سلوك فرنود يك نوع سلامت رفتاري و صراحت مبتني بر منطق‌  حليم همراه با فروتني نسبت به مجموعه‌ي مسايل دور و برش به چشم مي‌خورد، كه او را از تمامي همقرانان‌اش متمايز مي‌كند؛ به عبارت ديگر آن چه باعث شده از فرنود فردي ديگر ساخته شود «تمايز» او با ديگران است نه «تشابه» با ديگران. تا آن جا كه يادم هست همواره گريزان بوده از دين‌اَبزاري و دين‌ابرازي، و نفرت داشته از خويش خوب نمايي. از اين منظر است كه او را مردي مي‌بينيم كه يقين دارد گفتن و نوشتن بايد باب روز باشد، والا به ناچار باب زور خواهد گشت.

اولين بار است كه درباره‌ي غلامحسين فرنود مي‌نويسم، ولي اولين بار نيست كه دلتنگ‌اش هستم و آرزومند كاميابي و آرامش قرين به صحت و سلامتي‌اش. بهانه‌ي نگارش اين نوشتار، نه ستايش اغراق‌آميز و اسطوره‌اي اوست كه نام و حرمت‌اش فراتر از قامت اعتبار صاحب اين قلم است، بلكه بهانه‌ي دست يازيدن به اين مهم از سوي نگارنده، اقدامي‌ست به خرد و داد از بابت يادآوري غفلتي كه سال‌هاست همه‌گان بر آن دچاريم و از كثرت تكرار و استمرار، ناروايي آن به چشم نمي‌آيد. اين غفلت مستمر، فراموشي بزرگان‌‌مان است در روزگار حيات‌شان، والا «خود ثنا گفتن ز من ترك ثناست».

گفته‌اند «هر كتاب خوب يك جمله‌ي درخشان است كه تا پايان گسترش مي‌يابد» و من مي‌گويم يك «معلم» خوب يك طرح… يك فرهنگ پوياست كه تا حرمت و شرف هست، او نيز هست. به قلم بسيار ظريف‌پرداز و زيبايي‌آفرين، خصلت نادر فروتني و متانت و شرم حضور را اگر اضافه كني، مي‌شود معلمي كه نام‌اش غلامحسين فرنود است؛ معلمي با ذهني منطقي و خردگرا، و روحي لطيف و مزين به آگاهي و شكيبايي. به باور من غلامحسين فرنود از جمله معلمين و دست به قلماني‌ست كه تمامي علاقه‌مندان هم‌سن و سال من به هنر و ادبيات، ديني انكارناپذير به ايشان دارند. من خودم هيچ وقت در هيچ كلاس درسي شاگردشان نبوده‌ام اما هر چه از نوشتن دارم از ايشان دارم. هرگز معلمي را به اين شايسته‌گي و مهارت در راهبري شاگردي كه بارقه‌هايي از قابليت‌هاي هنري يا ادبي را در درون وي مي‌بيند، نديده‌ام (البته سهم دكتر محمود نوالي را در اين باروري ـ اگر اسم‌اش را باروري بگذاريم ـ ناديده نمي‌گيرم و حق ايشان را در جايي به اختصار ادا كرده‌ام و باز ديني در اين مورد راجع به ايشان در گردن خود احساس مي‌كنم).

به باور تمامي كساني كه كلام و نوشتارشان بوي انصاف و ادب مي‌دهد، فرنود هميشه معلم بوده نه «آقامعلم»، بنابراين براي معلمي هرگز نيازمند كلاس درس و تخته‌سياه و گچ و از همه بالاتر سلطه بر شاگردان نبوده است. هنري كه داشته، و من كمتر در ديگر هم‌نسلان وي ديده‌ام، اين بوده است كه نه تنها هرگز خود را بالاتر و برتر از شاگردان خويش نديده و از بالا به آن‌ها نگاه نكرده، بلكه هر توشه‌اي كه از علم و ادب و معرفت داشته ـ بيش و كم ـ دوست داشته بي‌ضنت و منت با شاگردان و هم‌قلمان‌اش تقسيم كند؛ گفته‌اند عاشق كسي است كه از عشق خود سرمست باشد و اين سرمستي را به ديگران هم سرايت بدهد. من غلامحسين فرنود را اهل اين طايفه يافته‌ام، عاشقي كه مطمئن سخن مي‌گويد: صريح مثل يك ممتحن، روشن چون يك معلم، و آرام و سنجيده به سان يك نظريه‌پرداز معتبر.

فرنود از بابت حسن سلوك در بين هم‌مسلكان و هم‌قرانان خويش ممتاز بوده است. يادم هست روزي كه با مقاله‌اي در دست جهت چاپ در يكي از روزنامه‌هاي محلي، اخترگذري به كتابخانه‌ي ملي ـ آن روزها كه من هنوز در آن جا مشغول به كار بودم ـ آمده بود تا حالي از من بپرسد، پانشاطي آوردم كه از من خواست مقاله را قبل از چاپ يك بار هم من بخوانم. حظ وافري كه از اين مأموريت بردم وصف‌ناپذير است. سلامت و رواني قلم، و بيشتر از آن صميميت نهفته در واژه واژه‌ي مقاله، پنداري كلاس درس فشرده‌اي بود برايم. آن روز ضمن مرور مقاله، بر روي يك تك بيت ايستادم. بيت به نظر من از مولانا بود، ولي ايشان آن را از قول حافظ نقل كرده بودند. با ذوق و شوق و بدون هيچ واهمه و ترسي تذكر دادم. اظهار داشتند بايد يقين كنيم. از يكي دو منبع مكتوب پي‌گير ماجرا شديم. بالاخره كاشف به عمل آمد كه شعر آن گونه كه من حدس زده بودم از مولاناست. حالت شادي و امتناني كه در وَجَنات‌شان هويدا بود بيش از پيش ارادت و اخلاص‌ام را نسبت به خودشان جلب كرد. حس و حال غريبي داشتم از اين كه مي‌ديدم هرگز خود را «آقامعلم» نمي‌بيند و در پي آن است كه پرورده‌هايش قد بكشند و بالاتر بروند حتي اگر روزي يك سر و گردن بالاتر از خود وي. چه سعادتي بالاتر از اين براي «معلم» كه شاگردان‌اش باعث سربلندي و رضايت خاطر وي باشند! يقين دارم فرنود نيز بر اين باور است كه بهترين شاگرد آن كسي نيست كه «راه استاد را ادامه دهد» بلكه شاگرد واقعاً ممتاز و متمايز آن كسي است كه به جاي ادامه دادن راه استاد، طرح نو دراندازد و از استاد خود پيشي گيرد، حتي اگر لازمه‌ي اين كار مخالفت با برخي از آراء استاد باشد؛ همان روشي كه يونگ در قبال استادش فرويد پيش گرفت و پس از جدا شدن از وي، طي نامه‌اي خطاب به وي از زرتشت نيچه نقل قول كرد «فقط آن شاگردي كه حق استاد خويش را به شايسته‌گي ادا نكند، تا به ابد شاگر باقي مي‌مانَد.» اين خصلت بزرگوارانه را پيش از فرنود در زنده‌ياد سيدحسن قاضي طباطبايي ديده بودم.

نقش فرنود در باروري ذهن و قلم من همان نقشي را دارد كه زنده‌ياد قاضي داشت؛ اين در درآوريختن با متون قديم و آن در هم‌نشيني با نسيم خوش‌آهنگ ادبيات و هنر نوين. غلامحسين  فرنود به منظور جلوگيري از افتادن شاگردان‌اش به گنداب ابتذال، با آموزش خود ذهن و نيروي شاگردان‌اش را از عرصه‌ي مشمئز‌كننده‌ي اقتصاد كه هدف از آن كسب هر چه بيشتر پول و ثروت است، و سياست كه جز مقام و قدرت محبوبي ندارد، بيرون مي‌كشيد و آنان را به مهر و تعهد اخلاقي به عرصه‌ي فرهنگ و عالم ادبيات و هنر جدي مي‌كشانيد، و اين كار را با يك روش فرهنگي مي‌كرد نه با نصيحت‌هاي آبكي و نخ‌نما شده. كار عاشقانه براي فرنود آموختن و آموختن است. در عين حال كه شيوه‌ي پاك و خوب زيستن را به شاگردان‌اش مي‌آموزد، از آنان نيز مي‌آموزد. همت والايي مي‌خواهد كه در عين سرآمد بودن، خود را نيازمند دست‌پروردگان خويش بداني و از اين راه تخم تعالي در كشتزار سينه‌ي جوانان بيفشاني. «معلم» خوب و متواضع شهر ما غلامحسين فرنود از تبار چنين بزرگان بوده است. آيا درود به «تبريز»مان نبايد بفرستيم كه با اين همه بلاها و ستم‌ها و تنگ‌نظري‌ها كه مي‌بيند، باز از پروردن چنين فرزنداني يك دم باز نمي‌ماند!

غلامحسين فرنود در بستري از دوران شكوفايي فرهنگي ايران ـ آذربايجان باليده و به نسلي از روشنفكران و تحصيل‌كرده‌گان و هنرمنداني از جمله صمد بهرنگي و غلامحسين ساعدي و رضا براهني و… تعلق داشته است كه اعتقاد راسخ به توان فرهنگ بومي براي بازتوليد فرهنگ ملي خويش داشتند و به شناخت جهان پيرامون اين فرهنگ اهميت ويژه‌اي مي‌دادند؛ نسلي كه هم و غم خويش را معطوف به گشودن دريچه‌هايي به جهان بيرون از اين فرهنگ مي‌كردند. نسل فرنود ويژگي‌هايي داشت كه متأسفانه پس از آنان تكرار نشده است. صراحت در بيان ديدگاه و صداقت در ارائه‌ي آن، جايگاهي به آنان داده كه ايشان را از نسل پس از خود جدا كرده است. فرنود به باور خيلي‌ها زنده نگه‌دارنده و صد البته رونق‌دهنده‌ي آن راه پرنشاط و خلاق بوده است. راز لذت‌بخش بودن هم‌نشيني و هم‌نفسي با فرنود هم، به اعتقاد من، همين است؛ چرا كه ادبيات و هنر گريزگاهي است امن تا غلامحسين فرنودها مراقب‌اش هستند.

ذهن زيباانديش و زيبانگر، نگاهي زيبابين به او داده تا در بازآفريني واقعيت‌هاي بيرون ـ هر چند تلخ ـ تسامح و تساهل را به مدد بگيرد و انسان‌ها را آن گونه كه هستند قبول كند، نه آن گونه كه بايد باشند. از اين روي آشنايان به انديشه و جهان‌بيني وي بر اين باورند كه «زيبايي» و «زيباشناختي» مقوله‌ايست تنيده با فكر و نگاه و دغدغه‌هايش. اين حس و حال لطيف و انساني، حتي در انزواي خود خواسته‌اش نيز شامل حال ياران دور و نزديك‌اش بوده است.

فرنود بي‌دريغ و بي‌دروغ جوانان را دوست دارد ـ و من اين ادعا را از صميم قلب مي‌كنم. خسته نمي‌شود از سپري كردن وقت خويش در باروري افرادي كه در چنته‌شان چيزي براي تعالي تشخيص بدهد. زنده‌ياد اسد صادقي و ديگر ياران تلاشگرش در تئاتر تبريز، از جمله امير عليزادگان، نمايشنامه يا هر نوع كار نمايشي‌شان تا از صافي غلامحسين فرنود نمي‌گذشت دل به نمايش يا چاپ آن نمي‌‌دادند. نگاه سازنده و مكمل‌اش دل آن رفته و اين مانده را در ادامه‌ي راه هنري‌شان هميشه قرص مي‌كرد. حيف از اسد، پيش از آن كه آواز قوي خويش را بر لب آورد، آواز رحيل سر داد و رفت، و امير در تبعيد خود خواسته‌اش به تهران، در زندگي ماشيني آن گم گشت. تأثير فرنود در رشد و شكوفايي خلاقيت‌هاي انكارناپذير فريبا وفي در خلق رمان‌هايي مطرح در محافل ادبي نيز، فراموش ناشدني است.

فرنود در مسير زندگي هنري و فرهنگي‌اش هرگز پاي بر شانه‌ي ديگر كسان نگذاشتند، بلكه در بالا رفتن، و گاه در اوج‌گيري، دست همراهان را نيز گرفته و آنان را نيز فراخور وسع و قابليت‌شان، همراه خود بالا كشيده. او روزگار و مردمان‌اش را خوب مي‌شناسد و در سايه‌ي اين شناخت است كه در طول قريب به پنج دهه عمر پر بار خويش در عالم ادبيات و هنر، پهلوانان كنار گود و دلقك‌هاي سربرج كم نديده. اين است كه در اين مدت نه چندان زياد، دوستان و شاگردان‌اش را به خوش‌بيني و زيبابيني دعوت كرده و با ايماني محكم بر نيروي زيبايي، خيلي‌ها را به قدرت كلمه مبتلا نموده است. از اين بابت هم هرگز خسته‌گي و يأس بر اراده و تصميم‌اش سنگيني نكرده است، زيرا خوب مي‌داند باز كردن قفلي، قفلي ديگر به همراه مي‌آورد كه «قفل‌گر گه قفل سازد، گه كليد».

فرنود نه خود را به مدح ناخوش‌آيند قرار گرفتن در حلقه‌ي صمد خوش داشته، نه به هم‌سلولي با سران جمهوري نظام اسلامي‌مان غره شده، بلكه به معني دقيق كلمه خودش بوده با قابليت‌ها و استعدادهاي درخشان خويش كه در سايه‌ي مجاهدت‌ها و رياضت‌هاي اخلاقي، آن‌ها را پرورده و به منصه‌ي ظهور رسانده است. كلاً فرمود اهل به رخ كشيدن نيست. يادم مي‌آيد در يكي از روزهاي سال 1381 كه صفحه‌ي اهداء ترجمه‌ي رمان تاريخي «خياباني» تأليف عباس پناهي ماكوئي را با جمله‌ي «به غلامحسين فرنود / رفيق روزهاي تنگ» زينت دادم، در دل هول و ولا يك لحظه دست از سرم برنمي‌داشت كه «اگر كار برخلاف ميل فرنود باشد، چي؟» تا اين كه كتاب از چاپ درآمد و زير همان جمله‌ي اهدايي نوشتم:

 بدون شك اين جسارت به دل‌تان نخواهد نشست. نه من، تمامي شاگردان و نيز دوستان صميمي‌تان بر اين قول‌اند كه ساحت پاك و زلال حضرت‌تان بري از اين شائبه‌ها و آرايه‌هاست. اين جمع به حق باورشان اين است كه «غلامحسين فرنود» گمنام و نيكنام زيستن را به صدها نام‌آوري و نان‌آوري ترجيح داده و همواره چونان رودخانه‌اي زلال و جاري، لعل و در به نزديكان داده و باران و طراوت به دوران. اين‌ها همه درست، اما با احساس قدرشناسي و تكريم شاگردان‌تان چه مي‌گوييد؟ سال‌هاست كه اخم و تَخم و كجروي‌هايشان را تحمل كرده‌ايد، اين هم روش. نفس‌تان گرم، قلم‌تان روان

 فرنود كم حرف مي‌زند، اما حرف خوب مي‌زند، برعكس خيلي‌ها كه خوب حرف مي‌زنند ولي حرف خوب براي گفتن كم‌تر دارند. بر اين قياس، كم مي‌نويسد. او خوب مي‌داند افتادن در چنبره‌ي آفرينش كارهاي فرهنگي‌اي كه امروزه بيشتر بازاري‌اند و دل‌خوش‌كن، حتي اگر نان شهرتي براي صاحب اثر داشته باشد، اما لاجرم آب دانشي به دست نخواهد داد. اين است كه در پاسخ به ايرادگيري برخي از چشته‌خوران دمدمي مزاج كه فرنود چرا اين قدر كم مي‌نويسد و يا اصلاً چيزي مي‌نويسد يا نه، كلام آن نويسنده‌ي بزرگ را فرايادشان مي‌اندازم. از آن نويسنده پرسيدند: «چرا اين قدر كتاب‌هايتان اندك است؟ گفت: آخه من يك سطل آشغال تو اتاق كارم دارم!» و كتابي كه اين اواخر با عنوان «در بساط نكته‌دانان» مجموعه‌ي مقالات چاپ شده در تابستان 88 در روزنامه‌ي عصرآزادي منتشر شد، به دل دوستان و ارادتمندان نكته‌دان‌اش نيامد و اين كتاب را از مقوله‌ي «كتاب‌سازي» شمردند؛ همچنان كه يك سال پيش كتاب «براي خوب شدن دير نيست» مجموعه‌ي مقالات صاحب اين قلم چاپ شده در همان روزها و در همان روزنامه را به همان تقصير مالاندند. ويژگي فرنود سخن گفتن به روز است، زيبايي آن مقالات در همان روزهاي انتشار در روزنامه‌ها خودش را نشان داده بود، بوي اندراس و ديرينه‌گي را نمي‌شد از دماغ نكته‌دانان امروز زايل كرد. كم نيست دست‌نوشته‌ها و يا كتاب‌هاي‌ چاپي فرنود با اسم مستعار «علي سياهپوش» در روزگاري كه دست به قلم‌ بردن براي وي با نام اصلي، حكم مرگ و تبعيد و حبس داشت.

مطلب در مورد غلامحسين فرنود بسيار است و هر گونه‌اش خود مقوله‌ايست بس فراخ، اما مجال و رخصت هر دو اندك است و اكنون به همين بسنده مي‌كنيم تا بعد… اما اين همه از بزرگواري و حسن سلوك وي گفتن باعث نمي‌شود گله‌ي خود و ديگر ارادتمندان‌اش را مطرح نكنم. شكوه‌ي دوستداران‌اش اين است كه نكند معلم پاي به سن نشسته‌شان از بابت عافيت‌جويي و آسوده‌طلبي، رخت به گوشه‌گيري و انزوا كشيده و دوستداران‌اش را از همدمي و مصاحبت بي‌بهره گذاشته باشد؛ همان شيوه‌اي كه جاودان‌ياد منوچهر مرتضوي مدت سي‌سال پيش گرفت و زبان منتقدين را باز كرد، گيرم كه روز سوم نوروز هر سال ـ براي يك روز در سال ـ در منزل‌اش را به روي دوستان و همكاران و شاگردان‌اش باز مي‌كرد و بعد از آن كسي به خيابان تختي كوي وليعصر تبريز نمي‌رفت و اگر مي‌رفت در به رويش باز نمي‌شد. چرا زبان طعن‌مان نسبت به فرزانه‌گان گوشه‌گير حاشيه‌نشين باز نباشد و آنان را غرق انديشه‌هاي خويش بستائيم و اجازه دهيم در فانوس خيال خويش به سر برند! آفرين و احسنت از آن فرزانه‌گاني است كه داشته‌هاي خود را با ديگران قسمت كنند و فهم جامعه را به قدر توان خويش بالا برند. حيف از مردي چونان مرتضوي كه مدت سه دهه در تبعيد خود خواسته در درون و كلبه‌ي خويش، مشتاقان خود را بي‌بهره گذاشت، و يادنامه‌اي كه به مناسبت نخستين سالگرد در گذشت‌اش چاپ شد ـ چه در محتوا، چه در آرايه و شكل كتاب ـ برازنده و در خور مردي چونان منوچهر مرتضوي نبود. حيف از او، حيف از او!

 غلامحسين فرنود را هميشه سرزنده و پوپا مي‌خواهيم ـ عمرش دراز باد و بيرق‌اش در اهتزاز.

 

توضیح: این نوشته توسط همکار عزیزمان در تبریز- آقای سیامک آرش آزاد – به سایت ابشیق ارسال شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *