اوخوماق زامانی: 2 دقیقه

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email
چئویرن: ایشیق
ترجمه: ایشیق
ایشیق
00:00
00:00

بو یازی‌نین سس فایلی هله حاضیرلانماییبدیر. بو یازی‌نی اؤز سسینیزله اوخویوب بیزه گؤندره بیلرسینیز.


عروسی
نرگس هریسی

آوای سرنا در کوچه-پس کوچه های «چای کندی» می پیچید. آهنگ «واغزالی»روانه شدن نو عروسی به خانه بخت را خبر می داد. همه می دانستند این آوای سرنای عاشیق بهرام است اما متفاوت. چون اینبار خونیاگر پیر به سیاق جوانی هایش با تمام انرژی هوای داخل ششهایش را در سرنا می دمید. این عروس خوشبخت چه کسی بود که عاشیق را به چنین شور و شوقی وا داشته بود.

ماشین عروس جلو خانه ی استاد بهرام ایستاده بود. مثل اینکه عروسی نرگس تنها فرزند یکی- یکدونه ی بهرام بود. تمام عاشیق های منطقه به احترام بهرام در عروسی شرکت داشتند. عروسی به این عظمت، کسی تا به حال ندیده بود. شادی از سر و کول همه بالا می رفت؛ خصوصأ بچه های ده غرق در شادی بودند. نرگس با دعای خیر پدر سوار ماشین عروس شد. کاروانی به دنبال عروس بوق زنان به راه افتاد. ساعت 4/5 عصر بود. تا خانه تازه داماد در روستای «باجاباج»کمتر از 20 دقیقه راه بود. کودکان روستا به دنبال کاروان پای پیاده می‌دویدند. اما فاصله شان رفته رفته زیادتر می شد.

طبق رسم منطقه ی هریس فرهاد با دست حنا بسته و با سیب سرخی در دست در پشت بام خانه منتظر نوعروسش ایستاده بود تا به محض پیاده شدن نرگس سیب را به طرف او پرتاب کند. تا فرهاد دستش را بالا برد که سیب را پرتاب کند. انگار بغض دیرین زمین ترکید. نعره ای وحشتناک از دل خاک بیرون زد. نرگس با تمام وجود فریاد می زد فرهاددددددددد…. و فریاد نرگس…….. فرهاد با نعره ی هولناک زمین در هم آمیخت و در آن واحد زیر خروارها آوار چوب و خاک مدفون شد.

روز بعد در روستای «چای کندی» با وجود اینکه در زلزله تلفات جانی نداشتند، بر سرتمام چادرهای سفید هلال احمر پارچه ای سیاه به نشانه ی سوگواری «نرگس و فرهاد»  آویخته بودند و خونیاگر پیر به چادرها سر می زد و اهالی را دلداری می داد.

اشتراک گذاری در print
چاپ

2 پاسخ

  1. دورنما و شکل و هیأت کاهگلی آن روستاهای با صفا را دیگربار دیدن ممکن نیست،مگر در خاطره ها و رؤیاهای دور. کوچه پس کوچه های خیال انگیز،غروبهای رؤیایی،سر و صدای بچه ها و دامها و گوسفندان، نگاههای دختران در آستانه ی غروب خورشید به دوردستها و افقهای دور، باغچه هایی با دیوارهای کوتاه گلی و سرک کشیدن برگهای سبز از روی همان دیوار کوچک به کوجه های خاکی و …
    اما آن همه زیباییها و سادگی ها به یکباره از دست رفت. بار دیگر خاطرات دور و نزدیکم با خواندن این داستانک زنده شدند. ممنونم از نرگس خانم هریسی و آرزوی موفقیت دارم برای ایشان!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *