ایشیق 1
آذربایجان معلم‌لری و تحصیل مساله‌سی
ایشیق 2

آذربایجان قفه‌خانالاری

ایشیق 3

آذربایجان و مهاجرت مساله‌سی

ایشیق 4
آذربایجان توی‌لاری

OmranSalahi
سوء پیشینه – زندگینامه خود نوشت عمران صلاحی

 اینجانب چندتا سرگذشت دارم. یکی سرگذشت زندگی خصوصی من است که چندان جالب و پرماجرا نیست. البته می توانم آن را هیجان انگیز کنم. مثلا از مبارزاتی حرف بزنم که نکرده ام و از کسانی شاهد بیاورم که در قید حیات نیستند و از عشق هایی بگویم که هیچ موردی ندارد.اما چه کاری است. پس بدانید و آگاه باشید که در ایران کمتر کسی حرف راست می زند. قابل توجه کسانی که می خواهند تاریخ شفاهی این مرز و بوم را بنویسند. اما بعضی چیزها هست که کمتر می توان آنها را پنهان کرد. مثل مشخصات شناسنامه ای. البته بعضی بانوان محترمه در استتار تاریخ تولد مهارتی خاص دارند. بهتر است وارد معقولات نشویم.

نامم عمران است و فامیلم صلاحی. نام کوچکم را عمویم مراد انتخاب کرده است؛ از قرآن و سوره آل عمران. ترک ها به من می گویند عیمران و فارس ها گاهی با کسره و اکثرا با ضمه صدایم می کنند. ناشران و مترجمان گاهی گیج می مانند که نامم را به لاتین با E بنویسند یا با  O. هرکس هرطوری دوست دارد بنویسد و بخواند. احمد شاملو می گفت نامش عمران است اما از اول باعث خرابی بوده است.

دهم اسفند 1325 در تهران متولد شده ام؛ چهارراه گمرک امیریه. البته نه وسط چهارراه اگر چه گفته اند خیرالامور اوسطها.

مادرم متولد باکو ست. در باکو نامش «رزا» بوده به ایران که آمده شده «فیروزه». فامیلش «قنبرزاده» بوده به ایران که امده شده «پناهنده». شناسنامه اش هم صادره از سمنان است.

پدرم محب الله فرزند قهرمان متولد «شام اسبی» اردبیل است که حالا نمی توان گفت یکی از دهات اردبیل. چون رفته چسبیده به اردبیل. یا برعکس اردبیل آمده چسبیده به شام اسبی. پدرم کارمند راه آهن بود. سال 1340 زمانی که در تبریز بودیم. در یک شب سرد زمستانی بی آنکه ما را خبر کند ناگهان به دیار باقی شتافت. می رفت قطار و مرد می ماند/ این بار قطار ماند و او رفت.

یک برادر دارم به نام پرویز، سه خواهر دارم به نام های طاهره، ناهید، ملیحه. یک زن به نام هایده و دو فرزند به نام های یاشار و بهاره. و یک عالمه شعر و نوشته. نام فرزندان طبعم را می توانید در جاهای دیگر بخوانید.

درس و تحصیل

در دبستان صنیع الدوله قم، دبستان قلمستان تهران، دبستان شهریار تبریز، دبیرستان امیرخیزی تبریز، و دبیرستان وحید تهران تحصیل کرده ام. به دلیل استعداد فراوان، سه سال در دبیرستان رفوزه شده ام و آخرش هم ناپلئونی قبول شده ام.

فوق ديپلم مترجمي زبان انگليسي دانشکده ادبيات تهران را دارم. همان  قدر انگليسي مي دانم که يک فرد انگليسي فارسي را. با اين مدرک نيم بند فقط توانستم در سازمان راديو تلويزيون به عنوان  کارمند اداري استخدام شوم. بعدها ويرم گرفت و ويراستار شدم. در سال 75 در حالي که مسوول کتابخانه سروش بودم به افتخار بازنشستگي نائل آمدم. چون با اين افتخار چرخ زندگي نمي چرخيد، در يکي دو جاي ديگر مشغول کار هستم.

خدمت سربازي را در تهران، تبريز، کرمانشاه و بيشتر در مراغه  گذرانده ام. با درجه گروهبان سومي. آن زمان ديپلمه ها گروهبان  مي شدند و ليسانسيه ها افسر. با من نمي دانستند چه کنند، چون  هيچ کدام از اينها نبودم. اينجا ديگر تحصيلات عاليه ام رفت پي کارش. مثل خيلي از چيزهاي ديگر. بگذريم.

مرگ پروین در آغاز زندگی ادبی

و اما زندگی ادبی و هنری من. قدیم ترین شعر و نوشته ای که از خودم پیدا کرده ام، تاریخ پنج شنبه 30 بهمن 1337 را دارد. برخلاف تصور خواننده، خیلی غم انگیز است. بخشی از آن را بخوانیم؛ «از تهران حرکت کردیم و پس از یک روز به تبریز رسیدیم… در خیابان چهارم اردیبهشت، دربند کیوان، یک اتاق کوچک کرایه کردیم به 26 تومان. هفت نفر بودیم. بعد از چهار روز، خواهر کوچکم پروین به یک مرض سخت دچار شد… در روز چهارشنبه 29 بهمن 1337 پروین در بستر مرگ بود. صبح روز پنج شنبه به سختی نفس می کشید.  بعدازظهر همان روز بعد از آنکه ناهار را خوردیم، من در بیرون توپ بازی می کردم. ناگهان پسر همسایه مان به من خبر داد که مادرت چنان گریه می کند که نمی تواند روی پاهای خودش بایستد. با عجله دویدم تا به خانه رسیدم. دیگر کار از کار گذشته بود. نفس پروین بند آمده بود و چشم هاش باز بود…»

دیگر بقیه اش را نمی آورم. به قول ایرج میرزا؛ ببند ایرج ازین گفتار غم دم / که غمگین می کنی خواننده را هم. بعد از این نوشته سوزناک چند بیت هم شعر گفته بودم که بیت اولش این بود؛ کجا رفتی ای پروین / می خندیدی چه شیرین.

نوجوانی با شهریار

خيلي بچه گانه است. من آن وقت 12 سالم بود. همان موقع  در دبستان نوبنياد شهريار در محله شاه آباد (شاوا) درس مي خواندم  که به اسم استاد شهريار نامگذاري شده بود. اشعار شهريار را با پنبه روي قاليچه هايي نوشته بودند و به ديوار زده بودند. توي ويترين هم  حيدرباباي شهريار را گذاشته بودند. همه اين ها جالب بود و تاثيرگذار. اسم کوچه هم کوچه شهريار بود که من فکر مي کردم استاد خودش هم در آن کوچه منزل دارد و اين طور نبود.

نخستین شعرخوانی

در دبيرستان اميرخيزي واقع در محله چرنداب، دبير ادبياتي  داشتيم به نام سيد عبدالعظيم فياض. مردي بود فاضل و دانشمند،  شاعر و نويسنده، خطاط و نقاش، چاق و با کلاه لبه دار. يک روز از همه دانش آموزان خواست شعري در پند و اندرز بنويسند و هفته ديگر براي او بياورند. من هم شعري نوشتم و آوردم. فياض وقتي آن را خواند، پرسيد اين را خودت سروده ای يا از جايي برداشته اي. گفتم خودم گفته ام دست مرا گرفت و برد به دفتر دبيرستان، رئيس و ناظم  و همه دبيران گوش تا گوش نشسته بودند. مرا به آن ها معرفي کرد و شعرم را برايشان خواند. من از خجالت داشتم آب مي شدم. روز بعد سر صف مرا بردند پشت ميکروفن تا شعرم را براي همه مدرسه  بخوانم. شعرم را خواندم. در همه مدرسه معروف شده بودم. من در کلاس هفتم بودم، اما کلاس دوازدهمي ها مي آمدند و از من شعر مي خواستند. ياد آن استاد گرامي باد که شايد اگر تشويق هاي او نبود، من توی اين خط نمي افتادم.

چاپ اولین شعر

اولین شعرم پاییز سال 1340 در مجله اطلاعات کودکان چاپ شد، به نام «باد پاییزی» که یک مثنوی بود و اینطور شروع می شد؛ باد پاییزی بریزد برگ گل / بلبلان آزرده اند از مرگ گل.

هنوز آن مجله را دارم. در صفحه جدول و سرگرمی همان مجله مسابقه ای گذاشته بودند و سوالاتی طرح کرده بودند که هرکس به آنها پاسخ درست می داد جایزه می گرفت. یکی از سوالات این بود؛ «فرستنده باد پاییزی کیست؟» که منظور فرستنده شعر باد پاییزی بود. من این باد را از تبریز فرستاده بودم! در آخر شعر آورده بودم؛ ای خدا راضی مشو این باد بد / برگ گل های مرا پرپر کند، که همین طور هم شد یا نشد! آخر پاییز، پدرم به سفری همیشگی رفت. من آن وقت 15 ساله بودم.

آشنایی با فرات و موج

بعد از مرگ پدر، به تهران آمدیم و ساکن جوادیه شدیم. با دوچرخه قراضه ای از جوادیه به دبیرستان وحید در خیابان شوش می رفتم. روزی دوچرخه ام پنجر شد. سر راهم در جوادیه دوچرخه سازی بود. برای پنچرگیری به آنجا رفتم. دیدم در و دیوار پر از شعر است. از دوچرخه ساز پرسیدم شعرها مال کیست؟ گفت مال خودم.

دوچرخه ساز، شاعر بود و اسمش رحمان ندایی. با هم دوست شدیم و رفت و آمد پیدا کردیم. به خانه هم می رفتیم و شعر می خواندیم؛ هم از خودمان و هم از دیگران. او به انجمن ادبی صائب می رفت. از طریق او، خلیل سامانی (موج) دعوتنامه ای برای من فرستاد. او دبیر انجمن بود و استاد عباس فرات رئیس انجمن. جلسات انجمن هفته ای یک بار تشکیل می شد؛ در ایستگاه اناری نواب کوچه ماه. اولین بار که به انجمن رفتم در بسته بود و هنوز هیچ کس نیامده بود. دیدم از سر کوچه پیرمردی با کلاه لبه دار و بارانی و کیفی چرمی دارد می آید. پیرمرد آمد و دم در ایستاد و از من پرسید «با کی کار داشتی؟» گفتم؛ «با آقای موج.»

خودش را معرفی کرد و گفت؛ «من فرات هستم. فرات بی موج نمی شود. الان موجش هم می رسد.» دو دقیقه بعد «موج» هم آمد. سامانی برای اینکه نشانی را فراموش نکنیم، آن را در دو بحر می خواند؛ «کوچه ماه، پلاک سی وسه» و «کوچه ماه، کاشی سی وسه». که هنوز به یاد من مانده است. این هم از تاثیرات وزن است.

 يک روز استاد فرات از من پرسيد: «کجا داري مي روي؟»، گفتم: «همين جا هستم و جايي نمي روم.» اشاره کرد به قد بلند من و گفت: «چرا، داري مي روي به  آسمان!»

از همان انجمن صائب پايمان به انجمن هاي ديگر باز شد، هر شب انجمني برپا بود. شنبه ها انجمن ايران و پاکستان، يکشنبه ها انجمن ايران و ترکيه، دوشنبه ها انجمن تهران به رياست ذکائي  بيضايي پدر بهرام بيضايي، سه شنبه ها انجمن ايران به رياست استاد محمدعلي ناصح، چهارشنبه ها انجمن آذرآبادگان، پنجشنبه ها انجمن هاي صائب، دانشوران و حافظ جمعه ها هم کلبه سعد در آب سردار ژاله. در بعضي از انجمن ها برنامه موسيقي هم برقرار بود.

آشنایی با حسین منزوی

یک شب که از انجمن آذرآبادگان واقع در امیرآباد می آمدم با حسین منزوی آشنا شدم. جوانی لاغر که دانشجوی دانشگاه تهران بود و در خانه عمویش در جوادیه زندگی می کرد و چه عموهای نازنینی، مثل پدر منزوی. از آن به بعد همه در انجمن های ادبی من و منزوی را با هم می دیدند. یک شب که پول نداشتیم از کلبه سعد تا جوادیه پیاده آمدیم و من این بیت را سرودم: با منزوی پیاده روی می کنیم ما / خود را بدین وسیله قوی می کنیم ما!

کاظم سادات اشکوری می فرماید؛دستت چو نمی رسد به عمران / دریاب حسین منزوی را!

چاپ شعر طنز در مجله توفیق

روزی یکی از بچه های شیطان جوادیه با سنگ، زد یکی از پره های دوچرخه ام را شکست و پا به فرار گذاشت. من شعری نوشتم از زبان بچه جوادیه و با همان امضا فرستادم برای روزنامه فکاهی توفیق.

روزنامه را نمی خریدم. از روزنامه ای که توی جوی آب پیدا کرده بودم، نشانی اش را نوشته بودم. یک روز که از مدرسه به خانه آمدم، نامه ای به دستم دادند. حسین توفیق نوشته بود شعر و کاریکاتورت در فلان شماره چاپ شده است هرچه زودتر خودت را به ما برسان. یک روز عصر با همان دوچرخه قراضه از مدرسه رفتم به اداره توفیق در خیابان استانبول. از سال 1345 عضو هیات تحریریه روزنامه توفیق شدم و در آن مکتب پرورش یافتم. اسامی مستعارم در توفیق، بچه جوادیه، ابوطیاره، ابوقراضه، مداد، زرشک، زنبور و چند امضای دیگر بود. من خود را خیلی مدیون برادران توفیق می دانم. چه روزگار خوشی داشتیم.

سال 45 سال آشنایی ها

در توفیق با پرویز شاپور آشنا شدم. از طریق شاپور با اردشیر محصص آشنا شدم. دوستی من با شاپور تا آخر عمر او ادامه داشت.

سال 45 در زندگي هنري من نقطه عطفي بود. سرودن شعر نو به فارسي و ترکي، همکاري با توفيق، آشنايي با شاپور، در توفيق با خيلي ها آشنا شدم: مرتضي فرجيان، ناصر اجتهادي، کيومرث صابري،  محمد حاجي حسيني، محمد خرمشاهي، غلامعلي لقايي، ابوتراب جلي، ابوالقاسم حالت، محمدصادق تفکري، غلامرضا روحاني، مسعود کيمياگر، هوشنگ معمارزاده، منوچهر احترامي، علي بهروزنسب، بيژن  اسدي پور، سيد احمد سيدنا، کامبيز درم بخش، ايرج زارع، ناصر پاک شير و…

بعد از اینکه از سربازی آمدم، به دعوت نادر نادرپور، به همکاری با گروه ادب رادیو تلویزیون پرداختم. در رادیو با محمد قاضی، رضا سیدحسینی، حسینعلی هروی و دیگران آشنا شدم.

در گروه ادب امروز، بخش های طنز را می نوشتم. برنامه مستقلی هم داشتم به نام «زیر دندان طنز». از نادرپور هم خیلی آموخته ام. یادش گرامی باد. برنامه های ماهانه گروه ادب هم با حضور مشاهیر ادبیات جلوه و جذابیت خاصی داشت.

حلقه های شعر

شب های شعر کانون نویسندگان که در باغ گوته برگزار می شد برای من فراموش نشدنی است.من در شب دوم شعر خواندم و خیلی تشویق شدم.

از سال 1364 با چند نفر از دوستان شاعر و نویسنده جلساتی داشتیم که سه شنبه ها به ترتیب الفبا در منازل تشکیل می شد. جلسات سه شنبه تقريبا 11 سال به طول انجاميد. بروبچه هاي سه شنبه عبارت بودند از کاظم سادات اشکوري، اسماعيل رها، جواد مجابي، محمد مختاري، غلامحسين نصيري پور، حميدرضا رحيمي، عظيم خليلي، محمد محمدعلي، احمد محيط، فرامرز سليماني و علي  باباچاهي که دوري راه مانع حضور مداوم او بود.

همزمان با اين  جلسات، داستان نويسان هم پنج شنبه ها جلسه داشتند. جلسات براهني  هم چهارشنبه هاي هر ماه بود. اين گروه ها گاهي جلسات مشترک  داشتند و با هم در ارتباط بودند. جلسات سه شنبه دو برنامه داشت.  برنامه اول شعرخواني و بحث درباره شعر بود و کاملا جدي. برنامه دوم هم توام با صرف شام بود و چندان جدي نبود. سادات اشکوري  سروده بود: به برنامه دوم از ما درود / که برنامه اولي را زدود!

از سال 65 با شاعران ترک زبان بیشتر آشنا شدم. دوشنبه ها در قهوه خانه ها جمع می شدیم و شعر می خواندیم البته به ترکی. يکي از شاعراني که آشنايي با او برايم غنيمتي بود، حميده رئيس زاده (سحر) بود. او چون نمي توانست به قهوه خانه بيايد، ما به خانه اش مي رفتيم و گاهي تا صبح شعر می خواندیم. سحر از شاعران تاثيرگذار آذربايجان است که من هم از او تاثير پذيرفته ام. هر کجا هست سلامت باشد.

خيلي از حرف ها ناگفته ماند

ديگر از چه بگويم و از که بگويم. از منوچهري آتشي بگويم که  حقي بزرگ به گردن من دارد، از حميد مصدق بگويم که هميشه «از ما به مهرباني» ياد مي کرد، از سيمين بهبهاني بگويم که مثل مادرم  دوستش دارم و به او افتخار مي کنم. واقعا نمي دانم از که بگويم. خوبان همه جمع اند بروم کمي اسفند دود کنم.

آدم وقتي مي خواهد در اداره اي استخدام شود، از او «عدم  سوء پيشينه» مي خواهند. آنچه ما داريم از نظر بعضي ها همه اش  سوء پيشينه است و فکر نمي کنيم ما را جايي استخدام کنند.

شخصي در باغي روي درختي رفته بود و داشت ميوه مي چيد. صاحب باع سر رسيد و گفت: “فلان فلان شده، روي درخت  مردم چه کار مي کني؟” آن شخص گفت: “مگر شما نمي رويد براي خانمتان کفش و لباس بخريد؟” صاحب باغ گفت :”اين چه ربطي دارد به آن؟” آن شخص گفت: “خوب، حرف، حرف مي آورد!” حالا حکايت ماست!  با اين حال خيلي از حرف ها ناگفته ماند.

……………………………………………..

زندگینامه خودنوشت عمران صلاحی پیشتر در فصلنامه گوهران،شماره سوم، بهار 1383 منتشر شده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *