بوگون یکشنبه 29 فروردین 1400 ساعات 15:29
ایشیق 1
آذربایجان معلم‌لری و تحصیل مساله‌سی
ایشیق 2

آذربایجان قفه‌خانالاری

ایشیق 3

آذربایجان و مهاجرت مساله‌سی

ایشیق 4
آذربایجان توی‌لاری

آن سالها!
ابولفضل جمالی

در آن سالها در سوگ جانگداز خواهرم «سوزنده»، فراوان گریسته‌ام‌، خاطرات او و هم‌ نسلان او سراسر سال به یادم مانده است، طفلک خیلی زود از میان ما رفت، هنگام مرگش طفلی بود چهار ساله، اگر نوروز دیگری را می‌دید ۵ ساله می‌شد، اما مرگ زود رس امانش نداد!
سوزنده تنها نبود که فراموش شود، همه هم نسل‌های او چنین سرنوشتی داشتند، بچه های روستا، فوج – فوج‌، جان می‌سپردند و به خاک می‌افتادند!
«قیش گلدی قیرغین گلدی!؟»
(زمستان آمد، کشتار آمد)
یادآوری این جمله، موی را بر تنم‌ سیخ می‌کند!
چه بگویم‌!؟ بهتر که بگویم، آن سالها برود و‌ دیگر نیاید! از در و دیوار و از آسمان مرگ میبارید، هر روزی شاهد‌ مرگ چندین عزیزی کم سن و سال بودیم .
مرگ و میر، نوزادان‌، مرگ و میر نوباوگان‌، مرگ و میر، نو نهالان‌!
مرگی که چندین خانواده را قطاع النسل کرد ! سلب زندگی از انسانهای بی دفاع !
هر عزیزی که به خاک میافتاد داغ سنگینی را بر دلم می نهاد، غمناک میشدم‌ و شریک غم !
میگفتن: در آبادی، تا عزراییل از هر خانه یکی دو‌کودک را نگیرد از روستا بیرون نمیرود!
اکثریت روستاییان ‌در فصل زمستان ، به سوگ عزیزانش می نشستد، برخی لالایی سر میدادن‌‌، برخی‌ «اوخشاما » میگفتند‌:
لای لای بئشییم لای لا
ائویم ائشییم لای لا
بویا باشا چاتمادین
یارام دئشییم لای لا

من عاشق گؤلوم لای لا
ساچلی سونبولوم لای لا
سن کی سوسمازدین بیله!؟
دیللی بولبولوم لای لا!

مرگ سوزنده چقدر سنگین و سوزناک بود برای من ؟ او‌ چهار سال بیشتر نداشت که‌ طفلک مرد، خواهر و هم‌ بازی من بود . در «اوتای دؤز » بازی کردنی، همیشه از نزدیک شدن به گورستان ده دوری میکرد، با دست کوچکش قبرستان را نشان میداد و میگفت« :
نزدیک انجا نرویم ! نرگس، بلقیس
رفتن انجا دیگر بر نگشتند ! …..
نه نه نزدیک انجا بازی نکنیم‌ …. »
سرخک یا قیزلجا، یک شبه او را از پا در آورد و‌ در میان برفهای سرد و سنگین به خاک سپرده شد!
مادرم دردمندانه بسوگش نشست،
آغوها کشید، «اوخشاما » گفت و فی البداهه «کلمه ها ی » سوگواره ساخت !
کوینگی ‌ گؤللی بالام‌
شیپ شیرین دیللی بالام
بویا باشا چاتمادین!
ساچلی سونبوللی بالام‌ !؟
یک هو، صدای سوز ناک مادرم در سوگ سوزنده قطع شد، اشک چشمانش را با لچکش سترد، بغضش را فرو خورد، دست منو گرفت و‌گفت : « سوزوم‌ اولمویوبدی،او دیری دی (سوزنده نمرده او زنده است )! او به خواب رفته ! » [ اما مادرم نگفت که سوزنده بخواب ابدی فرو رفته است] و من واقعا باورم شد! سخن مادرم، خوشحالم کرد، میخواستم‌از لاک
غم بیرون ایم و شادمانی را شروع، لیکن، باز، شیونی از سوی مادرم سر گرفت ! و چه زود‌ این خوشنودی من از وجودم‌ سترده شد!
کمی از دیگران بگویم‌:
نوعروسانی که مقید به حجب و حیا بودند و‌هیچ بر زبان نیاورده، و نمی توانستند در پیش مادر شوهران و دیگر بزرگان خانواده آشکارا و علنی عزاداری کنند و اشکی بریزند. بغض شان را فرو میخوردند
این عروسکان ، در خفا، از پشت «یاشماخ » مویه سر میدادند و نهانی بر نهانخانه دل اشک فراوانی میریختند، طفلک آن عروسان که طفلی گم کرده بودند، نوزاد و نوزادانی را از دست داده بودند.

ان سالها، شادی از زندگی رخت بر بسته بود، زندگی پر از تراژدی و اندوه شده بود
سال بد بود، سال اشک بود !
اشک مادران و پدرانی که بر اثر «سرخک و دیفتری »، «خروسک »
بسادگی عزیزانشان را از دست میدادند
فصل، انفصال بود و فصل فراق و جداییها، جدایی، نه ار روی عهد بود و‌نه از عمد که از نبود علم و دانش بود و از نبود بهداشت و سلامت !
دیفتری، خروسک‌، سینه پهلو ( ذات الریه)، تا واکسیناسیون‌ در نیامده بود، و بچه ها واکسینه نشده بودند،
بیماریها، فوج- فوج‌ قربانی میگرفت !
خانه ما رو به آفتاب بود و مشرف به «اوتای دؤز» #
سحرگاهان، بیدار شدنی از خواب، فرو امدن‌ برف سنگینی را میدیدم که شبانه بر زمین نشسته بود، بسختی بوسیله پارو‌، برف حیاط را می شکافتم و‌ در حیاط را باز میکردم،
«اوتای دؤز» دیده میشد و بالاتر از آن قیرستان روستا را میدیدم !
گروه – گروه مردانی را می دیدم که بیل و کلنگ بر دست گرفته ،
و به کندن قبرهای بچه ها مرده مشغول بودند !
غم سنگینی بر دلم می نشست،
چون «مردگان ان سالها »
زنده های
این سالها بودند!
۱۴ اذرماه ۱۳۹۹

# اسم محلی است

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *