اوخوماق زامانی: < 1 دقیقه

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email
چئویرن: ایشیق
ترجمه: ایشیق
ایشیق
00:00
00:00

بو یازی‌نین سس فایلی هله حاضیرلانماییبدیر. بو یازی‌نی اؤز سسینیزله اوخویوب بیزه گؤندره بیلرسینیز.

rahim kavian
لاله
رحیم کاویان

داغلاردا بیتن آی یاناغی قیرمیزی لاله
یاز موشتولوغو، یاز قوناغی، یاز قیزی لاله
هانسی اوٍره‌یین نیسگیلی‌سن، حسرتی‌سن سن
هانسی اوٍره‌یین واردیر اوٍزوٍنده ایزی لاله
شئح مونجوغو ائیله اوتوروب گوٍل یاناغیندا
بیر شوخ گؤزه‌لین ترله‌دی گویا اوٍزوٍ لاله
گؤر نه سنه حیرتله باخیر سوسن و سوٍنبوٍل
حیرتده قویوب گوٍل یاناغین نرگیزی لاله
سن‌لن بزه‌نیر گوٍلش ایچینده بو چیچکلر
یاز سفره‌سی‌نین زیوری‌سن، داد – دوزو لاله
آچما هله‌لیک آغزینی دیللنمه آماندیر
هر یئرده دئمه دردین آلیم هر سؤزو لاله
آز اولسادا عؤمرون دولو- معنالی یاشیرسان
چوخدور ائله بو معنالی عؤمرون آزی لاله
قاندیر اوٍره‌یی “کاویان”ین سن کیمی ای گوٍل
آغلاردی گؤزو هم یازی هم پائیزی لاله.

اشتراک گذاری در print
چاپ

یک پاسخ

  1. در سایت
    در گوگل
    PartTools.ir

    ملا نصرالدین ژورنالیندان: ائله یئرلشدیرین کی اؤز دیلیه یئر قالماسین!!!

    برچسب‌ها: ملانصرالدین ژورنالیندان
    + نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۳ و ساعت ۱۱:۵۲ | نظر
    رحیم کاویان(شبستری): کیمسن سن؟

    نییه تک سن منی دیللندیریسن، کیمسن سن ؟

    شعریمین باغینی گوللندیریسن، کیمسن سن ؟

    نییه تک سن آپاریریسان منی عشق عالمینه

    اوردا احساسی گؤزللندیریسن، کیمسن سن ؟

    گؤزلریندن جالادین کؤنلومه شعری – غزلی

    منی بیر پارچا غزللندیریسن، کیمسن سن؟

    باهارین عطرین آلیرسان وئریسن باغچالارا

    قیشدا دونیانی چیچکلندیریسن، کیمسن سن؟

    هئچ بیلیرسن نه اویونلار گتیریرسن باشیما

    منی اؤز باشیما فیرلاندیریسان، کیمسن سن؟

    گاه منی آتش هیجرانه آتیب یاندیریسان

    گاه گلیب گولدوروسن ، دیندیریسن، کیمسن سن؟

    کاویانین دگیشیرسن حیاتین ، دویغولارین

    غصه لی عالمینی سیندیرسان ،کیمسن سن ؟

    برچسب‌ها: رحیم کاویان, شبستری, شعر ترکی آذربایجانی, کیمسن سن
    + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت ۱۳:۴ | نظر
    ائتیمولوژی و ریشه یابی چند کلمه ترکی:بر گرفته از:وبلاگ زبان و ادبیات ترکان خراسان
    پایاپای: پای + ا + پای

    پای: سهم، کالا، آذوقه، حصه

    و چنانچه می دانیم معامله پایاپای، خرید و فروش کالا درمقابل کالا بود یعنی پای می دادند و پای می گرفتند. و توجیه پا به پا برای این عمل منطقی به نظر نمی رسد. وقتی ما معنی کالا از پای را داریم و هجای آخر کلمه خود این را داد می زند. چه نیازی به بافتن است. پایاپای یعنی کالا در مقابل کالا. حتی الان در ترکی استفاده های مشابهی داریم:

    ۱- چایاچای وئر: در مقابل چای چای بده

    ۲- شاماشام: در مقابل شام، شام لازم است.

    ۳- قاناقان: خون در مقابل خون

    سالار: سال + ار

    سال: یکپارچه، صخره بزرگ و یکنواخت، مقاوم و با ابهت و صخره مانند / ار: انسان، قهرمان

    سردار: سرت + ار

    مرد مقاوم و محکم

    مات/ماد

    مات: مرد (متین)

    ماتان: زن (زیبا)

    مامیلی ماتان (ممه‌لی ماتان): زن شوخ و شنگ

    با وجود اینکه استعمال این کلمات رو به فراموشی است ولی هنوز هم در بعضی از روستاها برای صدا زدن کسی استفاده می شود.

    ترکیب بالا عین “بای” و “بایان” است به معنی مرد و زن و می شود گفت که کلمه داماد نیز می تواند برگرفته از مات/ماد باشد. داهاماد

    همچنین کلمه “مادر” نیز می تواند ازاین کلمه ساخته شده باشد. برخلاف آنچه که بیان می شود مبنی بر تشکیل مادر، پدر، دختر، از قسمت اول و پسوند “تر” باید گفت که پسوندآنها “ار” به معنی انسان می باشد.

    و دختر: دوغتی+ار (دوغدی-نام مادر زردتشت + ار): انسانی که می زاید.

    پسر: اگر تلفظ پوسر آن را در نظر بگیریم از پوس + ار

    پوس: پوساماق/پوسلاماق – نطفه گذاشتن/نطفه کاشتن/ ادامه نسل دادن

    ار: انسان

    پوسر یعنی انسانی که نطفه می کارد و این درست با معنی کوراکن =داماد نیز هماهنگ است.

    پدر را نیز باید از کلمه پاد: مرد، انسان + ار در نظر گرفت.

    “Imeta” ای مته که در زمانهای قبل از قوتتی ها به صورت ماد، ماد، مادای نیز رایج بوده بعد از قوتتی ها مرور زمان به صورت مته Mete یا Meta تغییر کرده و اسم یکی از شاهان معروف ترکان هون (مته خان) نیز میباشد. این نوع تغییر آوایی اسامی در زبان ترکی حتی برای اسامی که از عربی یا فارسی به ترکی وارد شده صدق میکند، مثلا فاطمه=فاطی، ابراهیم= ایبان، حبیبه= حبان، خدیجه=خجان یا خدان و غیره. در ترکی قدیم علامت جنس مونث در اسامی ایم و آن بود که به مرور زمان به فراموشی سپرده شده و دیگر استفاده نمیشود ( م . کاشغری، دیوان لغات الترک ). ولی آثار علامت مونث ایم در کلماتی چون خانیم ( مشتق از خان ) و بگیم ( مشتق از بیگ ) و آثار علامت مونث آن نیز در بعضی از کلمات هنوز هم باقی است، مثلا در ترکی آناطولی استعمال کلمات ‌بای برای خطاب مردان و بایان ( بای+آن ) برای زنان رایج است. به همان صورت کلمه مته یا مادا بصورت اسم مرد و ماتان ( مته+آن ) به صورت اسم دختر در بین ترکان باستان معمول بوده وحالا هم در بعضی مناطق رایج می باشد.

    استعمال این اسم (مته) درادبیات آذربایجان نیز به چشم می خورد. مته همواره در بین ترکها بصورت اسم مرد استفاده میشد و امروزه هم در بین ترکان رایج است، ولی این کلمه در آذربایجان ایران به سبب ممنوعیت استفاده از اسامی ترکی رفته رفته در حال فراموشی است. در حوالی بستان اباد به صورت ماتی ( اسم دختر )، در اطراف اهر بصورت مته ( اسم مرد )، در اطراف کلیبر بصورت متان ( اسم دختر ) در بین پیران هنوز هم دیده میشود. در نزدیکی بستان آوا دهی به اسم مته نا نیز وجود دارد.

    به عقیده برخی از دانشمندان این کلمه دربین اقوام سومری نیز رایج بوده و از آنجا به زبان سامی ها وارد شده و امروزه در زبان عربی به صورت متین ( محکم، با وقار) استفاده می شود ( منبع ۱۰).

    داهاماد، داهامات (خیلی زیبا و زیباترین) = داماد: کلمه »ماد = مات« در فرهنگ ترکی، معانی و مفاهیم، پیشرو و پیشگام، هماهنگی و سازگاری، لیاقت و شایستگی، ریشه، زیبائی و نوبت را دارا می باشد. در جنس نر بصورت »ماد = مات«، در جنس مؤنث به صورت »ماتان« (ریشه مثل »مامیلی ماتان« و در واقع »مه مه لی ماتان« در زبان ترکی امروزیمان از اینجاست) و بدون جنسیت »متین« کاربرد دارد. مثل واژه های ترکی »به ی« (کورأکن) و »بایان« (گلین)

    ماتان = متین: توضیح در مطلب قبل آمد. این کلمه که بنظر واژه عربی یا فارسی می باشد، اصلاً یک واژه ترکی است و هزاران سال پیش، در دوره حاکمیت سومئریان از زبان ترکی سومئری وارد زبانهای سامی بویژه اعراب شده است، و کلمات مامان، مادام، ماتاد، مادر و… را از همین کلمه »ماتان« بوجود آورده است.در اصل، در زبان ترکی هر کسی که جمال خیلی زیبا و یا کردار و پندار و گفتار خیلی زیبائی داشته، ماتان گفته می شده است.

    پاییز-پاییزان:

    پای: سهم، کالا، آذوقه

    اوزمک: بریدن، تمام کردن

    در فارسی گویند: پاییز احتمالاً پای ریز یا چیزی مانند همین واژه باشد که برگ ها در پای درختان می ریزند. اما یک کلمه ترکی ‌است، از پای به معنی کالا و سهم و آذوقه + اوزه‌ن به معنی تمام کننده (پاییزان را توجه کنید- پای‌اوزه‌ن) معمولا در زمان قدیم در مناطق آذربایجان که زمستان سختی داشت مردم آذوقه خود را برای زمستان از اواخر تابستان جمع می‌کردند(زومار پایی) اما به خاطر طولانی بودن فصل پاییز و هوای زمستانی آن خیلی از آذوقه تمام می شد و حتی مجبور می شدند برای اواخر زمستان از داراها قرض بگیرند( چه آذوقه انسان و چه آذوقه حیوان) و در بین مردم روستاها الان هم فصل پاییز به فصل سنگین و دیرگذر مشهور است.

    پای در ترکی استفاده فراوانی دارد: پایاپای (معامله تهاتری) پایلاماق/پای وئرمک …

    ایوان= مکان ماه/مکان دیدن و نظاره ماه

    کلمه ایوان از دو هجای ای + وان تشکیل شده است.

    در مورد پسوند “وان” گفته شده است که پسوند مکان می باشد و در کلمات و نام های شیروان (مکان روشن و نورانی) کندوان، ناخچیوان و مهریوان (مهربان) و … در آذربایجان به وفور یافت می شود آنچه مشخص است این پسوند هم معنی “آوا، ائو” می تواند باشد. آوا+ان=آوان=وان و البته نظر دیگر این است که وان تغییر یافته “غان، قان، گان” می باشد. و آنچه مهم است مکان ساز بودن این پسوند است. برای وان معنی مکان بلند، استخر و حوضچه نیز بیان می شود.

    اما هجای “ای” را باید با توجه به استعمال و معنی ایوان بیان کرد. ایوان جایی است که ماه برآن می تابد و از آن قابل مشاهده است و بر دیدن ماه بر ایوان قرار می گرفتند گرچه بعدا” ایوان کاربرد دیگری نیز یافته است.

    پس “ای” همان “آی=ماه” می باشد. آی+وان=آیوان — فرهنگ لغات اویغوری < آمده است که بمن کوتاه شده باتمان در چینی برابر است با یک کتی که هر کتی ۷۹ر۶۰۴ گرم بوده و نیز برابر است با ۱۶ تل که هر تل ۷۹۹ر۳۷ گرم بوده است (مولر ج ۷ بخش ۱ـ۴ ص ۳۲۰). در ترکستان غربی باتمان معادل ۷۷۸ر۳۲ کیلوگرم و در بخارا معادل ۰۹۳ر۴۵ کیلوگرم و در خیوه معادل ۴۷۵ر۲۰ گرم بوده است (رجوع کنید به بولشایا ). در بولشایا آمده است که مقیاس باتمان در قرن یازدهم / هفدهم در منطقه ولگا رسما از طرف دولت پذیرفته شده بود اما به وزن آن اشاره ای نشده است . اگر نقشی را که این منطقه درتجارت با ترکستان داشته است در نظر بگیریم شاید بتوان گفت که کمیت باتمان در منطقه ولگا با کمیتی که در ترکستان آن عصر داشته برابر بوده است .

    در شهرهای آزربایجان مقدار باتمان متغیر بوده است . یک باتمان در اردبیل معادل ۶ کیلوگرم و در خوی ۸۰۰ر۴ کیلوگرم و در مرند حدود ۲۰۰ر۳ کیلوگرم بوده است . باتمان تبریز که با نام «من تبریز» در بلاد دیگر ایران نیز رایج است معادل ۳ کیلوگرم است . در سفرنامه های سیاحان اروپایی که از قرن شانزدهم تا نوزدهم میلادی از تبریز دیدار کرده اند مقدار باتمان به تفاوت ۹۴۸ ر۲ ۷۱۱ ر۲ ۹۰۵ ر۲ ۹۳۷ ر۲ ۸۷۶ ر۲ ۹۴۶ ر۲ ۰۶۲ ر۳ ۱۷۵ ر۳ کیلوگرم ذکر شده است . در ۱۳۱۴ ش /۱۹۳۵ مقدار باتمان (من ) تبریز به طور رسمی به ۳ کیلوگرم تثبت شد (هینتس ص ۱۸ـ۱۹).

    برخی از مآخذ قدیمی باتمان را ترجمه یا تعریف کرده اند که به بعضی از آنها اشاره می شود. محمود کاشغری * ادیب و لغوی قرن پنجم نوشته است : «باتمان المنا» (ج ۱ ص ۳۷۰ ۳۷۶) ابوحیان اندلسی * نحوی قرن هفتم نوشته است : «بطمن الرطل ». در قاموسهای بعد از اینها باتمان به المن (جمع آن امنان ) ترجمه شده است . به عقیده دال باتمان در شبه جزیره کریمه و قفقاز ۸۸ ر۴۲۵ کیلوگرم بوده است با این تفاوت که در کریمه وزن آن برای سیب درختی ۰۹۵ر۴ و برای کلم ۳۷۵ ر۷ کیلوگرم بوده است . شمس الدین سامی نوشته است : «باتمان واحد اندازه گیری است که وزن آن از ۲ تا ۸ اقه در نوسان است و در توزین مایعات و حبوبات به کار می رود» (ذیل «باتمان »).

    باتمان به عنوان واحد اندازه گیری طول و مساحت خاصه در بعضی از مناطق زراعی ترکستان برای معین کردن اندازه زمین به نسبت مقدار بذری که می کاشتند یا مقدار محصولی که برداشت می کردند به کار می رفته است . در اسناد اویغوری درباره معاملات اراضی علاوه بر تعیین حدود اراضی وسعت آنها نیز ذکر شده است . اینگونه اندازه گیری در مناطق دیگری نیز دیده شده است از جمله در منطقه ولگا (بوداگوف ص ۲۳۱) باتمان مانند بسیاری از اصطلاحات تجاری دیگر وارد زبان ترکی شده است . مولر اصل آن را از «پتمان فارسی میانه » می داند (برای آگاهی از پتی مانه در فارسی باستان پتمان و پتمانک در پهلوی و شکلهای بعدی پیمان و پیمانه رجوع کنید به گیگر کوهن ج ۱ بخش ۲ ص ۳۷). این واژه قرنها پیش ظاهرا از راه زبان ترکی وارد زبان اقوام اسلاوی شده است . در بعضی از فرهنگهای لغت اسلاوی نوشته شده که واژه باتمان «نام واحد بسیار قدیمی روسی بوده است .» (برای مثال رجوع کنید به گولوفکف ). اینگونه مطالب نشان دهنده آن است که درپاره ای از محافل روسی واژه باتمان کلمه ای بیگانه به شمار نیامده است .

    قالی : کلمه ی قالی در زبان ترکی یا از کلمه ی قالین به معنای زمخت و ضخیم گرفته شده و یا از کلمه ی قالا ( از ریشه ی قالماک ) به معنای مانا ، پایدار و ماندنی گرفته شده است که به علت وجود پرز و ضخیم بودن به کلمه ی اول نزدیک تر است .

    خوناخا/ xonaxa : خوناخا به معنی میزبان ازکلمه قوناق به معنی میهمان مشتق شده است.

    یعنی قوناق + قا = قوناغقا که به مرور زمان به خوناخا تبدیل گشته است.

    چنانچه می دانیم قا/غا/گه پسوند متضاد ساز می باشد، مثل:

    اؤز (خود) /اؤزگه (بیگانه، غیرخود)

    باش (این) /باشقا (دیگری)

    در اصل هم میزبان و میهمان کلماتی هستند که مقابل همدیگرند. در مقابل هر میهمان یک میزبان وجود دارد و بر عکس

    گیل: بنا به گویش محلی مناطقی از شهر مرند "گیل به مفهوم حبه و جمع تعدادی از هسته هاست"(۱)

    دول/ تول/ تولو: کلمه دول (dul) به معنی زن بی شوهر و بیوه از شکل اولیه تول برگرفته شده است. تبدیل «ت» به «د» یک امر معمول در زبان ترکی است. «تول» در زبان ترکی قدیم چهار معنی دارد:

    ۱- زن بی شوهر و بیوه

    ۲- اسبی که برای تعزیه آراسته باشند

    ۳- نتّاج گاو و گوسفند

    ۴- ادات تشبیه که در آخر رنگها آورده می شود، مثل «آغیمتول»

    تولو در کتاب دده قورقود به معنی «جنگجو و مبارز» بکار رفته، و قازان خان از نظر جنگاوری به فرزند پرنده‌ای درنده و جنگجو به نام «تولو قوشو» تشبیه شده است.

    {در روستایهای جنوب غرب چاراویماق کلمه تولو به عنوان لقب برای یکی از درگذشتگان استفاده می شود بدون اینکه کسی معنی آنرا بداند و این لقب هنوز هم برای بچه های وی –تولونون اوغلو- کاربرد دارد. و چیزی که در مشخصات این فرد بیشتر به چشم می خورد ستیزه جو و پرخاشگر بودن وی بوده است. (خدایش بیامرزد)}

    A
    + نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت ۲۳:۱۸ | نظر
    دکتر محمد زاده صدیق:زبان آذری، در معنایی من درآوردی
    از اصطلاح ترکی «آذری» ظاهراً نخستین ‌بار سید احمد کسروی معنای من درآوردی عجیبی درآورد، بدین‌گونه که بتوان آن را به هر لهجه‌ی غیر ترکی رایج در آذربایجان اطلاق کرد، چنان‌که یکی از کسروی‌گرایان در تعریف این اصطلاح نوشت:«لهجه‌های مختلف محلی آذربایجان که به مجموع آن‌ها نام آذری اطلاق می‌شود!»[۱] سیاست ترکی‌ستیزی شاهنشاهی در ایران اغلب زبان‌پژوهان را از صغیر و کبیر گرفتار درهم‌گویی‌هایی در این زمینه ساخت. مثلاً مرحوم دکتر محمد معین اگرچه از وجدان علمی برخوردار بود، اما در مقدمه‌ای که بر چاپ برهان قاطع نگاشته، ضمن شمردن ۵۶ لهجه از لهجه‌های فارسی نظیر: شوشتری، دزفولی، لری، کردی، گیلکی، تالشی و جز آن، آذری را در بیست‌ و پنجمین ردیف قرار می‌دهد و می‌گوید: «آذری، لهجه‌ی قدیم آذربایجان که نباید این لهجه را با آذری مصطلح ترکان به معنای لهجه‌ی ترکی مستعمل در آذربایجان اشتباه کرد. اینک در آذربایجان، بقایای آذری کهن به عنوان هرزندی، حسنو، قره‌جولی، خلخالی و تاتی تکلّم می‌شود.» آن مرحوم در این افاضاتِ سر تا پا غلط، از لهجه‌ی ناشناخته‌ و مجهولی به نام خلخالی (!) نام می‌برد که گویا گویشی شبیه به گیلکی و تالشی بوده است و گویش ترکی «قارا چورلو» را قره‌جولی (؟) می‌نامد و فارسی می‌انگارد. دو اصطلاح «هرزندی» و «حسنلو» را جعل می‌کند و سپس نیم زبان «تاتی» را هم لهجه‌ای از این دو لهجه به حساب می‌آورد! اما بلافاصله همه‌ی این کژ بافته‌ها را فراموش می‌کند و در بیست و ششمین ردیف، «تاتی» را قرار می‌دهد.[۲] این نمونه‌ای از سردرگمی‌های زبان‌پژوهان دوره‌ی شاهنشاهی پهلوی است که نخواسته‌اند با تئوری بی‌پشتوانه‌ی کسروی به معارضه برخیزند و همگی هم در ادعاهای خود، فقط به کسروی استناد کرده‌اند. از سال ۱۳۱۷ شمسی به این سوی، در صدها مقاله و جزوه و رساله و کتابچه‌ای که در شرح این نظریه‌ی غیر علمی نگاشته شده، از یحیی ذکاء تا منوچهر مرتضوی، از محمود افشار تا رضازاده ملک کسی نتوانست حرف تازه‌ای بر ادعاها و جعلیّات کسروی بیفزاید. و همه‌ به شارحان و مفسّران ادعای بی‌پایه‌ی وی بدل شدند. از میان اروپائیان و. هنینگ در معرفّی جزوه‌ی کسروی، مقاله‌ای با عنوان زبان قدیمی آذربایجان (The Ancient Language of Azerbaidjan) نگاشت. این مقاله را شخصی به نام خود انتشار داد و بعد از آن‌که دیگران آن را ترجمه کردند، وی خود را شاگردِ هنینگ نامید و جزوه‌ی «فعل در زبان هرزنی»[۳] خود را نیز به روح او تقدیم کرد! چکیده‌ی سخن هنینگ این بود که:«بنا به یافته‌های سید احمد کسروی، گویا بخشی از مردم آذربایجان پهلوی‌زبانانی بوده‌اند که به لهجه‌ی آذری این زبان سخن گفته‌اند و این گویش در مناطق دیگر از ایران قابل فهم نبوده است. و از این رو به راحتی بعدها، ترکی‌زبان شدند!» و تنها سند مکتوب به این گویش نیز چند دو بیتی از کشفی و هفده بیت منسوب به شیخ صفی‌الدین اردبیلی است. این ابیات که گیلکی بودن آن‌ها، اکنون بر ما مکشوف است به بازیچه‌ی دست اینان بدل شد. اینان سال‌ها با این دو بیتی‌ها بازی کردند و تحلیل‌های به اصطلاح زبانشناسانه‌ی عجیب و غریبی از آن‌ها به دست دادند. یکی از مدافعان تئوری آذری کسروی در تحلیل به اصطلاح علمی از این اشعار می‌نویسد: «تغییرات صوتی این اشعار، تا حد زیادی شبیه به زبان تاتی است و از حیث مفاهیم نیز تا حد زیادی به لغات کردی بستگی دارد؛ ولی مربوط به کردستان نیست. در مورد صرف افعال، اثراتی از زبان لری موجود است و از حیث لغت به تاتی نزدیک‌تر می‌باشد و در حالی که لهجه‌ی دومی از حیث صرف افعال کاملاً شمالی است و …»[۴] این پراکنده‌گویی‌ها، گونه‌ای از به اصطلاح تحقیقات علمی زبان‌پژوهان پیرو کسروی است که صفحات بی‌مایه‌ی نشریات شاهنشاهی را پر کرده است. یکی از لطایف مورد توجه در این بازی، تحریف اسناد و جعل گفته‌های پیشینیان بود. مثلاً در کتاب «گویش آذری»، عبارتی بدین صورت آمده است: «وَ قَالَ عبدُالله بْن مقفّع: اللُّغاتُ الفارسیّه [هِیَ] الفَهلویه و الذریه و الخوزیه و السریانیه …» در این عبارت نویسنده‌ی به اصطلاح محقق، اصطلاح «الدریه» (=گویش دری یا افغانی) را به اصرار «الذریه» (= الآذریه) خوانده است.[۵] وی در تعیین مسقط الرأس مؤلف رساله‌ی مستهجن معروف رساله‌ی روحی که به گویش گیلکی نوشته شده، با پریشان‌گویی حدس می‌زند که روحی، اهل بستان‌آباد تبریز، یا اسکوی تبریز، یا اطراف سبلان و یا اطراف اهر بوده است (!) یکی دیگر از اینان، این زبان موهوم را به «لهجات متنوعه و متکثره» از جمله «آذری ایرانی» و «ارانی ایرانی» (!)[۶] تقسیم می‌کند. در جایی آن را «پهلوی»[۷] می‌نامد و در جای دیگر می‌گوید:«پس، آذربایجانی از قدیمی‌ترین عهد تاریخی به زبان «مادی» تکلم می‌کرده …»[۸] این بازیگران میدان سیاست شاهنشاهی، در این بررسی‌ها هیچ انگیزه‌ی علمی و قصد و نیت پژوهشی نداشتند و تنها غرض آنان تعمیم ترکی‌ستیزی و القاء آن به آحاد مردم، از جمله جوانان و نوجوانان بوده است. یکی از اینان در مقایسه‌ی زبان ترکی آذری با زبان موهوم آذری کسروی‌ْساخته می‌گوید: «در زبان ترکی، نه مانند فارسی ظریف‌کاری و تقیّد به قواعد سهولت و انسجام و زیبایی موجود است و نه مانند عربی اعلال و اعراب … زبان ترکی ادبیات و قواعد نحوی ندارد و … اگر یک رشته لغات مختلف را پهلوی هم چیده و در آخر جمله فعل (است) و یا (نیست) به ترکی گفته شود، جمله‌ی ترکی سلیسی ایراد شده…»[۹] میزان ادب و دانش این فرهیختگان ملک زبانشناسی شاهنشاهی بیش از این نیست. آنچه را هم که جعل و تحریف کرده‌اند، مفهومی مجهول و ناشناخته، ناپیدا و غیر قابل هضم و درک است که بر تکواژ ترکی‌الأصل «آذر» و ترکیب کهن و زیبای «آذری» داده‌اند. کسروی، هنگام سفر به خوزستان با کنسول‌گری انگلیس ارتباط پیدا کرد و به سفارش کنسول انگلیس جزوه‌ی آذری یا زبان باستان آذربایجان را نوشت. این جزوه‌ قبل از انتشار در ایران در روزنامه‌ی تایمز Tims چاپ شد و خود کسروی به پیشنهاد سفارت انگلیس در ایران، به عضویت در انجمن آسیایی همایونی پذیرفته شد.[۱۰] این پذیرش، تنها دیپلم و درجه‌ی علمی کسروی بود که آن را بارها و به صور گوناگون نظیر عضو انجمن پادشاهی لندن، عضو انجمن زبانشناسی سلطنتی بریتانیا، عضو زبانشناسان امپراتوری بریتانیای کبیر بر روی جلد جزوات خود به کار می‌برد. میزان دانش پیروان وی در این مقوله بیشتر از خود وی نبوده است و پیوسته نیز هم‌دیگر را متهم به سرقت ادبی و انتحال نیز کرده‌اند. کسروی در همه‌ی آثاری که از خود بر جای گذاشته، به دروغ‌بافی و تناقض‌نویسی و درهم گویی روی آورده بود. اغلب به وقایع‌نگاری وی از تاریخ مشروطه تأکید می‌شود و اهمیت کارش را پیروانش به رخ می‌کشند. در حالی که در همان کارِ به ظاهر علمی نیز، اقسام تحریف‌ها و غرض‌ورزی‌ها به کار رفته و تاریخ نهضت‌ها با نگرشی مرعوبانه نسبت به غرب نگاشته شده است. برخی از آثارش نظیر تاریخچه‌ی چپق و قلیان، تاریخ شیر و خورشید، شیخ صفی و تبارش، ورجاوند بنیاد و جز آن نیز در رده‌ی جزوات نقّالی قابل تعریف است و فاقد هر گونه ارزش علمی و پژوهشی می‌باشد. وی حتّی با اندیشه‌ی انتزاعی و تجریدی خود، دست به اختراع قواعد و اصول گفتاری و نگارشی برای فارسی و در نتیجه تخریب زبان فارسی هم زد که با صبغه‌ی علمی زبان‌پژوهی فرسنگ‌ها دور بود.

    برچسب‌ها: کسروی, آذری, ترک ستیزی, محمد زاده صدیق
    + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت ۰:۳۴ | نظر
    در جواب مورخان مفتری:نویسنده :غلام سخی سخا – نقل از سایت بابر کلتوری انجمنی
    alt
    سخنان برتولت برشت، بدون تردید، نسبت به هر جای دیگر درحوزۀ تاریخ و تاریخ نویسی که متاسفانه به مجرای تخلیۀ عقده های مورخان تبدیل شده است، مصداق بیشتری دارد. بررسی و مطالعۀ دقیق آثار و تالیفات تاریخی برخی مورخان صحت و درستی این استنباط را تائید می کند. دراین باره مدارکی نیز موجود است که یکی بعد از دیگری در سطور بعد خواهد آمد. مورخان ( اگر استثناآت انگشت شماری را کنار بگذاریم ) طوریکه نوشته های شان شهادت می دهد، در واقعیت امر کتمان کاران و خفه کنندگان و تحریف گران و دشمنان اصلی حقیقت و واقعیت اند. این گروه از مورخان مغرض و حقیقت ستیز از تاریخ نه تنها به عنوان وسیلۀ اختفاء حقیقت و واقعیت، بلکه به مثابۀ وسیلۀ توهین، تحقیر، افتراء و انتقام نیز کار گرفته اند. شغل تاریخ نویسی، با کمال تاسف و تاثر، مورد سوءاستفادۀ بسیاری از مورخان ضعیف النفس خود فروش و بی اعتنا و غیر متعهد به مفاهیم انصاف، صداقت، راستگویی، امانتداری و بیطرفی قرار گرفته است. مهملات و خیالات مالیخولیایی زیر متعلق به خاورشناس مغرض و جانبداری است که به قیمت پایمال نمودن آبرو، اعتبار، حیثیت و شخصیت خود و با توسل به انواع و اقسام حیله ها و نیرنگ ها و تحریف ها به ایران و ایرانی تاریخ و تمدن جعل کرده است. در نوشته های بی پایه و بی مایۀ این آدم مغرض شدت و حدت بی حرمتی نسبت به تورکان از حد تصور به بالا می باشد.
    ۱-« این مرد دلیر و سخاوتمند و بزرگوار [ سلطان سنجر سلجوقی ] که نمونۀ جامع و کامل یک ترک ایرانی شده می باشد مدافع تمدن ایرانی( !!! ) شد و نام او هم مانند یکی از قهرمانان و پهلوانان شاهنامه در خاطره ها باقی ماند.» (رنه گروسه، امپراطوری استپ ها ص.۲۷۱).
    خاور شناس! مورخی که به قهرمانان و پهلوانان ساخت فردوسی باور داشته باشد، چگونه می توان نوشته های اورا تاریخی تلقی کرد ؟ در حالیکه خود فردوسی در تالیف دیگرش به نام " یوسف و زلیخا " به گناهی که مرتکب شده اقرار و نادم می باشد و می گوید، اگربخواهد دنیا را پر از قهرمانان و پهلوانانی(که گروسه آن ها را حقیقی پنداشته است)، میکند (۱). مجتبی مینوی دانشمند ایرانی تحت عنوان ( فردوسی ساختگی و جنون اصلاح اشعار قدما ) که در " سومین کنگرۀ ملی ایرانی " منعقدۀ سال ۱۳۵۱ تهران قرائت شده و در انترنت موجود می باشد، چنین می نویسد:
    « اختلافی که در میان نسخ[ هفتگانه] از حیث عدۀ ابیات این داستان و ضبط کلمات و الفاظ آن دیده ام به اندازه ای زیاد است که انسان متحیر می شود و از خود می پرسد که آیا ما یک فردوسی داشته ایم یا چندین فردوسی! … شاهنامه اگر پنجاه هزار بیت باشد شاید پانزده بیست هزار بیت هم دیگران بر آن افزوده است… بعضی از معاصرین ما اظهار عقیده کرده اند که هر تغییر و تبدیل و حک و اصلاح و اضافه و نقصانی که در شعر قدما شده است چون نتیجۀ اعمال ذوق یا اعمال قضاوت یک نفر ایرانی بوده است محترم است و باید آن را پذیرفت… این جبلت ماست و کسانی که این خصلت را ندارند گویا از حیث ایرانیت نقصی داشته باشند… یک نسخهٔ فرهنگ اسدی طوسی در دست نداریم که آن طور باشد که اسدی نوشته بوده؛ و یک مقدمۀ الادب زمخشری در لغت عربی و فارسی نداریم که بتوانیم اطمینان داشته باشیم عین آن چیز، یا نزدیک به آن چیزی است که زمخشری تالیف کرده بود.
    دانشمند موصوف، دستگاه دولتی ایران را مقصر و متهم دانسته چنین نوشته است:
    « البته هیچ دستگاهی جز دستگاه دولت ایران نمی تواند وسایل این کار را فراهم بیاورد. آنچه دیگران دراین باب کرده اند و نسبت به آنچه باید بعد ازین کرد بازیچۀ بیش نیست….»
    ۲-« این رؤسای هوشمند[ شاهان سلجوقی] از روی فراست جبلی برتری کمال و فرهنگ عرب و ایرانی را درک نمودند و به جای امحای آن خودرا مدافع و حامی آن قرار دادند…» ( ص.۲۵۸ همانجا)
    ۳-« سلجوقیان و این ترکان ایرانی شده ( !!! ) نتوانستند ایران را از شر ترکان ترک مانده محفوظ بدارند»( همان کتاب).
    ۴- « پادشاه این سلسله [ خوارزمشاهیان ] ترک و مسلمان کاملاٌ خوی و خصلت ایرانی!!! را کسب نموده بود… آن ها از نژاد ترک بودند و مذهب اسلام داشتند و فرهنگ آن ها فرهنگ عرب و ایرانی(!!! )بود.» صص. ۳۱۰-۳۸۸ همان جا ).
    با ملاحظۀ مهملات و چرندیات فوق آدم به این فکر می افتد که نویسندۀ اش از آن آدم های معمولی،عقده مند و هذیان گو می باشد نه یک شرق شناس مشهور فرانسوی! کتاب " امپراطوری استپ ها "ی این آدم، ( شکی نیست تالیف اش بر اساس سفارش صورت نگرفته باشد ) پر از اکاذیب و اباطیل ازاین قبیل بوده و ندرتاً برخی حقایق تاریخی را نیز در بر دارد که قابل استفاده می باشد. لازم به یادآوری و تاکید است که همان قسمت قابل مراجعه و استفادۀ آن هیچ تازگی ندارد و مورخان قبل از او نیز در آن باره تماس گرفته اند. برای نمونه مواردی چون اوضاع هرات عصر سلطان حسین بایقرا که در شرح موصوف گنجانیده شده و ده ها مورخ نیز قبل از او این کار را کرده اند. این آدم فقط آن مطالب را در قالب کلام خویش بیان داشته است و یگانه هنر و ابتکارمنحصر به فرد او دراین است در هر جا که به کلتور و مدنیت تورکان برخورده آن را به حساب ایرانی ها ریخته است. این هنر و چشم بندی او را بسیاری ها ندارند. درنوشتۀ زیر او که بحثی از " تمدن ایرانی" به عمل آمده و این بدان سبب می باشد که موصوف با این کار خویش خواسته مزد خودرا حلال! و موکلین اش را راضی نگاه دارد. در غیر آن انسان برخوردار از عقل و منطق می داند که این دو موضوع هیچ ربطی با هم ندارد. توجه نمائید:
    « سلطنت سی و هفت سالۀ این سلطان [حسین بایقرا ] با اینکه شامل سرزمین محدودی بود معهذا یکی از سود بخش ترین سلطنت های مشرق زمین می باشد….هرات تبدیل شد به یک نوع فلورانس و دوران سلطنت سلطان حسین بایقرارا می توان دورۀ احیا و تجدد شعر و ادب تیموری نام نهاد… فرزندان یکی از مخرب ترین جنگجویانی که تاریخ جهان به ما نشان داده، شاعر مشرب و سلاطینی دوستدار علم و معرفت و کمال و تحت حراست و حمایت همین پادشاهان ادب پرور تمدن ایرانی (!!! ) درخشندگی جدید و لمعانی تازه یافت ». ( رنه گروسه، امپراطوری استپ ها، ص. ۷۷۱ )
    انجام ماموریت رنه گروسه با این همه جان نثاری ها، رنج و زحمات فراوان او در راه خلق " ایران و تمدن ایرانی " ناممکن می باشد. یعنی او با این کوشش ها و تلاش های مذبوحانۀ خویش می خواهد نشان دهد که کشوری به نام " ایران " در عصر سلطان حسین بایقرا و حتی در عصر های غزنویان، خوارزمشاهیان و سلجوقیان وجود داشته است. هرکه مانند او فکر می کند، در دنیای تخیلات به سر می برد، نه در دنیای واقعیت. دنیا در سال ۱۹۳۵ میلادی(۲) از اعلام موجودیت کشوری به نام " ایران " باخبر شد. قبل ازاین تاریخ بحث از ایران و یا عقب بردن این تاریخ به دوره های سلاطین غزنوی، خوارزمشاهی سلجوقی و تیموری وغیره کاملاً نادرست و دور از عقل و منطق می باشد. انگیزۀ اصلی رنه گروسه ازاین کار نشان دادن تاثیر تمدن ناپیدای ایرانی به عصر سلطان حسین بایقرا می باشد، که از جانب مورخان مختلف به نام های عصر(طلایی، عصرزرین و درخشان) نامیده شده است. این کوشش بی فایدۀ او در حقیقت آب در هاوان کوبیدن است. موصوف اگر منصف و بیطرف می بود، کلاه خودرا قاضی ساخته و از خود می پرسید که ایران وی در کدام دوره از تاریخ خویش و در زمان کدام شاه ایرانی تمدنی نظیر تمدن هرات و سمرقند عصر درخشان و طلایی سلطان حسین بایقرا، شاهرخ و الغ بیگ را داشته است؟ در زمان ساسانی ها و یا هخامنشیان؟ در کدام دورۀ از تاریخ ایران مورد افتخار رنه گروسه، چهار صد نفر شاعر سر دسترخوان شاهان ایرانی نشسته و از حمایت مالی و تشویق آنان برخوردار بوده اند؟ به مثال زیر نیز که اثبات کنندۀ مزدوری مورخ فرانسوی می باشد توجه نمائید:
    « همچنین در هند شهریارانی چون بابر ( ۱۵۳۰-۱۵۲۶ ) و اکبر ( ۱۶۰۵-۱۵۵۶ ) در شمار منورالفکرترین زمامدارانی بودند که نژاد تر ک به آسیا عرضه کرده است. لاکن امپراطوری که مرکز آن دهلی بود، از لحاظ هنر و فرهنگ کاملاً امپراطوری ایرانی – هندی محسوب میشد.»( رنه گروسه چهرۀ آسیا )
    معنی و مفهوم این جمله " امپراطوری… از لحاظ هنر و فرهنگ کاملاً امپراطوری ایرانی – هندی محسوب میشد" یعنی چه؟ رنه گروسه از روی عجز و ناتوانی در اثبات و نشان دادن آثار و علایمی از " تمدن و فرهنگ ایرانی " به هر تلاش خفت بار دست می زند تا تورکان را از هر لحاظ خلع سلاح و کلتور و مدنیت آنان را به نام ایران ثبت کند. رنه گروسه این نوکر قسم خوردۀ ایران با نهایت بیشرمی و وقاحت هر جائیکه تورک است فرهنگ و تمدن ایرانی را در آنجا سراغ می کند. فهمیده نشد که احساس دشمنی و خصومت، تعصب و تنفرش نسبت به تورکان ناشی از سرشت و طبیعت او بوده و یا اینکه بعداز پای ماندنش به خاک ایران و استفاده از سرویس های رنگارنگ ایرانیان، در او پیدا شده است. این آدم صریحاً از زمامداران منورالفکر تورکان یاد می کند ولی نمی خواهد و شاید هم قسم خورده و یا هم اصرار و تاکید موکلین او باشد که نباید ذکری از فرهنگ و تمدن تورک کند. سوالی که به ارتباط لاطایلات او به ذهن خطور می کند این است که، تاثیر و نفوذ فرهنگ یا نژاد ایرانی که گروسه بر آن می بالد چرا قهرمانان و پهلوانان خودرا چون زمامداران منورالفکر تورک تقدیم آسیا نکرده است؟ و این چگونه فرهنگی بوده که در تکان ابتدایی عرب متلاشی گردیده است؟ آنها چگونه نژاد نیرومندی بودند که حتی قادر به حفظ لسان خویش نشدند؟ بر اساس نوشته های زیر لسان دری درقرن سوم و چهارم به ایران آمده است. توجه نمائید به نوشتۀ صریح، ساده و غیر قابل ابهام دو دانشمند ایرانی که به توضیح و تبصرۀ اضافی نیاز ندارد:
    « زبان فارسیکه نوشتن و سرودن بدانپس از اسلام در ایران رواج و رسمیت یافت…. قدیمترین آثاری که از فارسی دری مانده است، گذشته از کلمات قصار و عبارت های کوتاه و بعضی مصراعها و بیت ها که در تواریخ عربی و آثار فارسی ادوار بعد ثبت شده از میانۀ قرن چهارم هجری است. صص. ۹۹۵-۹۹۷ لغت نامۀ دهخدا».
    «زبان فارسی در شکل امروزین آن و به مثابۀ ابزار نوشتاری، حدود دو سده پس از پیدایش اسلام و راه یابی عرب به ایران در سدۀ نخست قمری/ هفتم میلادی گسترش یافت. پیش ازاین زمان، زبان گفتاری مردم سرزمین ایران زبان پهلوی بود که زبان رسمی دربار ساسانیان و موبدان زرتشتی به شمار می آمد. از ادبیات پیش از دورۀ اسلام تنها پارۀ اندک و پراگنده برجای مانده است.زبان فارسی جدید " که پس از چیرگی عرب ها پدیدار شد، از سدۀ ۳ ق./ ۹ م.، به زبان بزرگ ادبی تبدیل شد و تا امروز دگرگونی های اندکی یافته است.» ( نثر نوین " تالیف دکتور حسن کامشاد )
    امروز پارس های ایرانی نمی خواهند اعتراف کنند که خاستگاه اصلی لسان دری در جایی غیر از ایران واقع است. ایشان بر خلاف واقعیت، منطقۀ " پارس " واقع در ایران را زادگاه این لسان می دانند به همین دلیل آن را " لسان پارسی " می نامند. درک و فهم مقصد پلید آنان به تعمق و تامل زیاد هم نیاز ندارد.
    بعداز لشکر کشی عرب به پارس عدۀ از زرتشتی ها به هند گریختند. فرهنگ زرتشتی اصلاً و ابداً بر امپراطوران تورک کوچکترین تاثیری نکرده و نمی توانست تاثیر داشته باشد. اگر مقصد گروسه لسان دری در هند باشد این لسان طوریکه در فوق آمد در قرن سوم یا چهارم از طریق افغانستان کنونی به ایران رفته و هرگز لسان اصلی پارس های ایرانی نبوده است. اگر تکلم و تسلط به لسان غیر یا حمایت و حراست از آن در پهلوی لسان مادری برابر به هویتی و بی فرهنگی محسوب گردد دراین صورت باید ملیون ها انسان روی زمین را که انگلیسی را لسان دوم خود قبول کرده و به آن تکلم می کنند مطابق قاعدۀ گروسه بی هویت و بی فرهنگ! قلمداد نمود. پارس های ایرانی گروسه که امروز انحصار امتیاز لسان پارسی را به خود اختصاص داده ار برکت تورکان غزنوی و سلجوقی صاحب این لسان شده اند.
    « … خلق و خوی و سیرت ایرانیان در او [ سلطان محمود غزنوی ] به طور عمیقی نفوذ کرده بود. ص. ۲۵۲، امپراطوی استپ ها، ».
    یکی از عادت های زشت گروسه این است که هر جا که از " فرهنگ و تمدن ایران " سخن می گوید فقط به ادعای صرف اکتفا می کند، پشت دلیل و مدرک ثبوت نمی گردد. اینقدرکه مسحور و مجذوب " تمدن و فرهنگ ایران و خلق و خوی و سیرت ایرانی " شده و لازم بود به جای نوشتن تاریخ " امپراطوری استپ ها " در بارۀ ایران و تمدن ایرانی کتابی تالیف می کرد. رنه گروسه طبق ماموریت محوله از تاثیر "خلق و خوی و سیرت ایرانیان " بر سلطان محمود غزنوی و دیگر سلاطین تورک قلمفرسایی زیاد کرده، ولی از ارائۀ امثلۀ قابل سرمشق به سلاطین تورک امتناع ورزیده است. اجتناب او نه از ضعف حافظه بلکه از نداشتن چیزی برای ارائه می باشد و یا به اصطلاح عام چنته اش کاملاً خالی است. البته این یگانه موردی نیست گروسه از زیر بار آن می گریزد. وی هر جا که به موضوعی بر خورده، چون پرداختن به جزئیات و یا ارائۀ مثال، مشت اش را باز می کند، به طور ارادی از زیر بار آن شانه خالی کرده است و مانند مورخان افغانستان که با بکار بردن اصطلاحات گنگ و مبهم ( مثلاً جذب به فرهنگ محلی، مبارزات مردم افغانستان علیه لشکریان عرب و…) خواننده را مات و مبهوت گذاشته است.
    به هرحال، خواننده از روی مثال های زیر خواهد دانست کدام یک از " خلق و خوی و سیرت ایرانیان " قابل تقلید سلاطین تورک بوده است. یکی از خوی و خصلت پارس های هخامنشی و ساسانی ازدواج با محارم بود. هیون تسیانگ ازدواج ایرانیان عصر خویش را ( قرن هفتم میلادی ) زشت توصیف کرده به صفحه ۳۲۳ کتاب ایران در زمان ساسانیان تالیف آرتور کریستین مراجعه شود. همین مورخ ایران شناس ( کریستن سن ) صفحات ۳۲۱ – ۳۲۲ کتاب اش را به شرح و بسط موضوع ازدواج با محارم ایرانی ها اختصاص داده است. این مطلب در صفحات ۱۱۳-۱۱۴-۱۱۵ کتاب " در تاریکی هزاره ها " تالیف ایرج اسکندری به طور مفصل شرح شده قابل مطالعه می باشد.
    « … روایت شده که ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر معمول بوده است. » ( بخش هخامنشیان، جلد اول تاریخ تمدن ویل دورانت ).

    در صفحه ۷۶۸ حواشی " تاریخ ماد " تالیف دیاکونوف از ازدواج با محارم هخامنشیان سخن رفته که توضیحات او در صفحه ۴۷۴ جلد اول " تاریخ اجتماعی ایران " تالیف راوندی انعکاس یافته است. ( هر دو کتاب در انترنت یعنی در سایت کتابخانۀ پارس قابل دسرسی می باشد ). این ها یکی از بعد های " خلق و خوی و سیرت ایرانیان " در گذشته بوده، به جز رنه گروسه که به آن افتخار می کند مورد تنفر همه به شمول ایرانیان امروز می باشد. کتاب " خلقیات ما ایرانیان " تالیف محمد علی جمال زاده بحث مفصلی در مورد بعد های دیگر خلق و خوی و سیرت ایرانیان از قول سیاحان اروپایی به عمل آمده که قابل مراجعه و مطالعه می باشد.
    ویل دورانت در بخش " هخامنشیان پارس " جلد اول " تاریخ تمدن " نوشتۀ دارد به این شرح: « داستان هایی که پلوتارک، در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی که به فرمان وی صورت گرفته، نقل می کند،نمونه های خونینی از اخلاق شاهان پارس را در دورۀ اخیر آنان نشان می دهد». همین مورخ ( و. دورانت) تاریخ قوم پارس را " تاریخ آمیخته به خون و آهن " نامیده است.
    « نقص بزرگی که برخلق و خوی کوروش لکۀ باقی گذاشته آن بود که بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است…. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در کتیبۀ بیستون چنین می گوید: " فرورتیش دستگیر شد و اورا نزد من آوردند. گوش ها و بینی ها و زبان اورا بریدم و چشم های اورا در آوردم. اورا در دربار من به غل و زنجیر کردند تا همۀ مردم اورا ببینند. بعد اورا به اکتابان بردم و به دار آویختم….. ویل دورانت "

    در افغانستان کمتر باسوادی هست که نام " انوشیروان " را نشنیده باشد. بسیاری اورا به نام انوشیروان عادل! یاد می کنند، اما در حقیقت امراو به هیچ وجهی درخور و شایستۀ چنین صفت حسنه نبوده است. این شاه عادل!!! در یک روز بیشتر از یکصد هزار مزدکیان را سربرید و هم چنین به امر همین پادشاه عادل! ظالم و قسی القلب بود که یکی از منشی های بخت برگشتۀ او که با یک دنیا ترس و وحشت در برابر حکم ظالمانۀ وی سخن گفته بود زیر ضربات قلمدان های منشیان دیگر کشته شد. در بارۀ قتل عام مزدکیان به دستور همین عادل! راوندی مورخ ایران در صفحه ۶۵۳ جلد اول " تاریخ اجتماعی ایران " از قول نظام الملک چنین می نویسد: « انوشیروان به دروغ خودرا مزدکی خواند و کلیه پیروان این مذهب را برای شرکت در ضیافت بزرگی در باغ سلطنتی دعوت کرد. مزدکیان بی خبر، همین که وارد باغ شدند، سربازان و سلاخان انوشیروان بی درنگ آن ها را دستگیر و سرنگون به خاک سپردند، به طوریکه پای شان از خاک بیرون بود.»
    در بارۀ عصر انوشیروان که چندان هم فاصله به تاریخ ظهور اسلام در عربستان ندارد، در صفحه ۳۲۳ کتاب " ایران در زمان ساسانیان " چنین آمده است: « به طریق ماربهاMarabhaهم عصر انوشیروان، در کتاب حقوق سریانی که راجع به ازدواج است، گوید،: " عدالت خاصۀ پرستندگان اوهرمزد به نحوی جاری می شود، که مرد مجاز است با مادر و دختر و خواهر خود مزاوجت کند"؛ و مثال هایی آورده است، زرتشتیان برای تائید وتقدیس این امر روایت می کرده اند».
    از روی توضیحات متقاعد کنندۀ فوق الذکر می توان گفت که ادعای گروسه مبنی بر تاثیر خلق و خوی و سیرت ایرانیان بر سلاطین تورک یک ادعای سراپا مضحک و مسخره می باشد. تمام پادشاهان پارس (هخامنشیان – ساسانیان) که رفتار وکردار مشهورترین آن ها در فوق بیان شد، نه عالم بودند و نه عادل نه از خلق و سیرتی مناسب و قابل تقلید برخوردار بودند.
    مثال زیر نه از برای قیاس است و نه به خاطر فخرفروشی، بلکه قابل سرمشق برای شاهان!
    به نوشتۀ زین الدین محمود واصفی مورخ و ادیب قرن دهم هجری در مورد عدالت سلطان حسین بایقرا دقت فرمائید:
    « پادشاه را پسری بود ابوالمعصوم نام که اتفاقاً در عالم مستی رعیت زاده ای را به قتل رسانده بود. قاضی به کسان مقتول اجازه داده بود که به حکم شریعت اگر خواهند قصاص کنند یا دیه بستانند و یا ببخشند. به فرمان سلطان حسین زر آوردند و گفت: ای جماعت اینک پسر و اینک خنجر، هرکدام خواهید اختیار کنید. آن ها به قصاص اصرار ورزیده و به دریافت هیچ چیز راضی نشدند. سلطان به امیرالامراء خود اشاره کرد که برخیزو اورا بدان جماعت بسپار مبادا که در حکم خدا تقصیری واقع شود. فرزند سلطان به پدر مقتول تحویل داده شد. لیکن وقتی اورا به بیرون بارگاه بردند، صدمۀ به او نرسانده و گفتند: غرض ما این بود که پادشاه خودرا در عدل امتحان کنیم». (اقتباس از " تاریخ تیموریان و ترکمنان " تالیف دکتر حسین میر جعفری ).
    بدون هیچ گونه شک و تردید، اگر ایرانی های آقای گروسه از ابتدای تاریخ خویش تا امروز شاهی چنین عادل، دانشمند، شاعر، حامی و مشوق شعر، هنر و دانش میداشتند، هزاران صفحه را در بارۀ آن سیاه می کردند و حق هم داشتند. سلطان حسین بایقرا در هرات متولد شده، مدت سی و هفت سال دراین ولایت و سرزمین خراسان با عدالت، انصاف حکومت کرده، سیاستمدار عادل، شاعر برجسته و صاحب دیوان شعر به زبان تورکی بود. دربار وی مرکز دانشمندان، فضلا، شاعران و هنرمندان بود. شهر هرات در زمان او نظیری در دنیا نداشت محققین عصر او را رنسانس تیموری یاد می کنند. با کمال تاسف، این سلطان عادل و فاضل در افغانستان به اندازۀ انوشیروان به ناحق عادل، شناخته نیست. تاسف انگیز تر اینکه جای چنین شاهی در مضامین تاریخ مکاتب افغانستان خالی است.

    نگاهی به " تمدن " مورد افتخار رنه گروسه!
    یکی از حیله ها و مکاری های رنه گروسه، همان طوریکه در فوق هم اشاره شد، طفره رفتن از ارائۀ دلایل و مدارک اثبات ادعاهایش می باشد. آیا تمدنی که وی با شور و شوق خاص تکرار و در تعریف و تمجیدش اغراق و هیجان نشان داده، در حقیقت وجود داشته یا خیر؟ اگر وجود داشته چرا خودرا به بازی با کلمات مصروف ساخته و از نشان دادن مدارک شانه خالی کرده است؟ کلمات تکراری " تمدن و فرهنگ ایران " در کتاب رنه گروسه اگر یکجا گذاشته شود از چند صفحه تجاوز می کند ولی از وجود هیچ گونه مدرک خبری نیست. موصوف خواسته تا با تکرار مکرر " حلوا " دهان موکلین خودرا شیرین سازد. ابهام نویسی او به مقصد گریز از توضیح حقیقت حس کنجکاوی ام را تحریک کرد و بر آن شدم تا صحت و سقم گفته های اورا در یابم. به این منظور مطالعۀ آثار و تالیفات تاریخی از مورخان مشهور پرداختم که سخنان آنان را قرار آتی در مورد " تمدن ایرانی " می خوانید.
    الف: سی و شش صفحۀ جلد اول " تاریخ تمدن " تالیف ویل دورانت به " پارس های هخامنشی " اختصاص یافته است و کلمه ای به نام " تمدن " به ملاحظه نمی رسد. آقای مترجم، در پهلوی کلمۀ " فرهنگ " مورد نظر مولف، کلمۀ " تمدن " را از خود افزوده است.مورخ کلمۀ (Culture ) را بکار برده اگر مقصدش " تمدن " می بود کلمۀ ( Civilization) را بکار می برد چنانکه موصوف کلمۀ اخیر الذکر را در تمدن های مصر، سومر وبابل وغیره استعمال نموده است. و هم چنین از صفحه ۱۷ تا ۳۰ فصل هفتم جلد چهارم تاریخ تمدن " عصر ایمان " مورخ مذکور به ساسانی ها مربوط می باشد که در آن کلمه ای از " تمدن " به چشم نمی خورد. در حالیکه مورخ نامبرده دراین کتاب از تمدن های سومر، بابل، مصر و هند و یونان، کرت وغیر به کرات یاد می کند. حسن توجه ویل دورانت نسبت به ایرانی های رنه گروسه از نوشته های او کاملاً محسوس می باشد. اگر ایران مانند مصر، سومر، بابل، یونان، هند و چین دارای تمدن می بود از نظر ویل دورانت دور نمی ماند. وی می نویسد:
    « چنان به نظر می رسد که پارسیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموختند. … در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمدۀ توجه آن ها به چیزی بود که از خارج ایران زمین وارد می شد…. تنها در هنر معماری بود که پارسیان شیوۀ خاصی برای خود داشتند. در روزگار کوروش، داریوش اول، و خشایارشاهی اول، گور ها و کاخ های ساخته اند که باستان شناسان مقدار کمی از آن ها را از خاک بیرون آورده اند، پس ازاین دو مورخ خستگی ناپذیر – بیل و کلنگ – چیز هایی را برای ما اکتشاف خواهند کرد که مایۀ زیاد شدن حس قدر شناسی ما نسبت به هنر پارسی خواهد بود.»
    نوشتۀ زیر نیز از همین مورخ می باشد که دلچسب و خواندنی است. « در خصوص هنر پارسی چیزی را می توان گفت که شاید برای هر جای دیگر نیز چنان بوده است؛ و آن اینکه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شکل خارجی قبر کوروش از لیدیا گرفته شده، ستون های باریک نظیر ستون های آشوری است، که آن ها تکمیل کرده اند؛ردیف بندی ستون ها و نقش برجسته ها، خود، گواهی می دهد که از تالار های ستوندار مصر و نقوش آن ها الهام گرفته؛ سرستون های به شکل جانوران همچون مرضی است که از نینوا و بابل سرایت کرده بود. ولی آنچه مایۀ امتیاز هنر پارسی است، و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماری های دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف و همآهنگ ساختن آن ها با یکدیگر بوده است؛ سلیقۀ اشرافی پارس به ستون های هولناک و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و، از ترکیب آن ها، درخشندگی و رونق و تناسب و همآهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالار ها و کاخ ها به گوش یونانیان می رسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم میشد؛ سیاحان پرکار و سیاستمداران موشگاف یونانی، از هنر های ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خود خبر هایی می بردند که مایۀ تحریک احساسات شان می شد و آنان را به رقابت با پارس بر می انگیخت.».
    ب:«امپراطوری هخامنشی، دولتی نظامی بود و علم و هنر نمی توانست در قلمرو چنین دولتی ببار آید.یونانیان و فنیقیان، تربیت شدۀ ملل اطراف دریای مدیترانه، تنها نمایندگان علم بودند و هنرمندانی که در قلمرو هخامنشی کار می کردند نیز بیگانه، یعنی یونانی، لیدیایی یا مصر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *