زندگینامه، آثار و شعرِ «آچیل سَحَر» بههمراه برگردانِ فارسی
استاد کریم مشروطهچی که بیشتر با نام مستعارِ «سؤنمز» به معنی خاموشیناپذیر یا آتشِ جاودان است، یکی از برجستهترین شاعران، نویسندگان و پژوهشگران نامدارِ حوزۀ ادبیّات و فرهنگِ آذربایجانی در ایران است. در میان فرهنگدوستان و اهالی شعر و ادبیات در ایران، بهویژه اهالی آذربایجان، کمتر کسی است که با اشعار و سُرودهها و دیگر آثارِ استاد«سؤنمز« آشنا نباشند. سبک و درونمایۀ آثار استاد «سؤنمز» عمدتاً دارای مضامینِ اجتماعی، سیاسی و حماسی و آینۀ تمامنمای عشق به میهن، همچنین حفظ و اشاعۀ فرهنگ و زبانِ مردم، و بهویژه زبانِ مادری است.
شعرها و نوشتههای استاد «سؤنمز» به دلیلِ روانبودن، دلنشینی، دارابودنِ اندیشههای عمیقِ انسانی و نیز وفاداری به ریشههای فرهنگی مردم، درمیانِ علاقه مندان به شعر و ادبیات، بهویژه درمیان مردمِ فرهنگدوستِ آذربایجان از محبوبیّت و احترامِ خاصّی برخورداراست.
اینکه بسیاری از سُرودههای زیبا و ماندگارِ او مانند سُرودۀ زیبای «آچیل سحرِ» استاد مشروطهچی که بر وزن و آهنگِ ترانۀ ماندگارِ «مراببوس» سُروده شده، به شکل ترانه اجرا شده و دهههای متوالی است که رهروانِ راهِ پُرشکوهِ سعادت و خوشبختی انسانها همواره آنرا در کوه و دشت، در جشن و شادی و بزم ورزم زمزمه کنند، خود نشان از اصالت و زیبائی آثار و سُرودههای او دارد.
استاد کریم مشروطهچی در سوّمِ فروردین سال ۱۳۰۷ در تبریز چشم برجهان گشود، تحصیلاتِ ابتدائی خود را در مدرسۀ گلزار جامی» به پایان بُرد. با آغاز جنگِ جهانی دوّم به قصدِ کمک به خانواده ترکِ تحصیل کرد و در کارخانۀ بافندگی «شمس» به کار پرداخت. او مدّتِ هفت سال در کارخانۀ «شمس» و نیز در کارخانۀ جوراب و تریکوبافی «ظفر» کار کرد و همراه با کار، به برخی کارهای دفتری و حسابداریِ این دو مؤسّسه نیز کمک میکرد.
کریم مشروطهچی، در سالهای ۲۹ -۱۳۲۸ درحالیکه خدمتِ سربازی را سپری میکرد، در کلاسهای شبانه درس خواند و درحالیکه درسهای سه کلاس را در یک سال به پایان بُرده بود، به دلیلِ پیشگفته مجبور به ترکِ تحصیل شد. کریم مشروطهچی، به عنوان یک کارگرِ جوان به صفِ مبارزاتِ صنفی-سیاسیِ آن دوران پیوست. او درسال ۱۳۳۱، در جشنِ اوّلِ ماهِ مِه، روزِ جهانی همبستگی کارگرانِ جهان که در «باغ شازده» تبریز برگزار میشد، شرکتِ فعّال داشت. و چنین بود که او روزی خود را در میدانِ رزم و پیکار میدید، و روزِ دیگر، در بند و بیغولۀ زندان!
در زندان دفاع از خود و دیگر رفقایش را به عهده گرفت. آخرین دفاعِ جانانه را مینوشت و آنرا با خود به دادگاه میبُرد. طبقِ روایتِ خودِ او «آن روزها، بر اساسِ «اختیارات»ی که دکتر مصدّق از مجلس گرفته بود، به محض تصویبِ لایحهای که استاد میرزاعلیاصغر مدرّس، وکیلِ ملّی آن دوره به مجلس داده بود، صلاحیّتِ رسیدگی به اتهاماتِ متّهمینِ سیاسی بازداشتشده از سوی «دادگاههای «نظامی ویژه» لغو گشت و رسیدگی به این کار، به دادگاههای عادی سپرده شد که میبایستی با حضورِ هیئتِ منصفه برگزار گردد. به همین دلیل، پرونده او و دیگر همزنجیرانش به یک دادگاهِ غیرِنظامی ارجاع و محاکمۀ آنها در دادگاهی زیرِ نظرِ دادگستری و با حضورِ هیئتِ منصفه برگزار شد. بدین ترتیب، برای اوّلین بار در دورانِ حکومتِ پهلوی، در تبریز، دادگاهِ رسیدگی و بررسی به اتّهاماتِ سیاسی بازداشتشدگان، در دادگاههای عادی و با حضورِ هیئتِ منصفه برگزار میگردید. دادگاه، با حضورِ هیئتِ منصفه، حکمِ برائتِ همۀ بازداشتشدگان را صادرکرد و بدین طریق همۀ بازداشتشدگان حکمِ آزادی خود را بدست میآورند.
در تابستان سال ۱۳۳۲ و پیش از کودتای آمریکائی ۲۸ مرداد، از آقای مشروطهچی نیز برای شرکت در «فستیوالِ جهانیِ جوانان و دانشجویان» که در رومانی برگزار میشد دعوت بهعمل آمد. او نیز به همراه تعدادِ زیادی از کسانی که به فستیوال دعوت شده بودند راهیِ بخارست، پایتختِ رومانی شد. پس از پایانِ مراسم، هنگامی که او با قطار بهسوی میهن بازمیگشت، از طریقِ اخبارِ رادیو، خبرِ کودتا در ایران و سرنگونی دولتِ ملّیِ دکتر محمّد مصدّق به وسیله نیروهای ارتجاعی هوادارِ دیکتاتوری شاه را شنید و محضِ احتیاط، چند روزی در مسکو توقف کرد تا شاید اوضاع کمی آرامتر شود. سپس از مسیرِ بندرانزلی به ایران بازگشت.
او پس از بازگشت به ایران، با توجّه به شرایطِ سیاسی پیچیدۀ حاکم بر کشور، رفتن به شهرِ زادگاهش تبریز را صلاح ندید و به تهران رفت و در یک کارگاهِ بافندگی مشغول به کار شد و همزمان با کار، به ادامۀ تحصیل پرداخت و پس از گرفتنِ دیپلم به عنوان حسابدار در یک شرکت مشغول به کار شد.
او که در آن بُرهۀ زمانی از فعّالینِ حزبِ سیاسی مطرحِ آن دوره بود، به دلائلی که عمدتا به مسائلِ داخلی جاری حزب و بهویژه موضعگیری سیاسی حزب دربارۀ دکتر مصدق مربوط میشد، از فعّالیتهای حزبی کناره گرفت. او پس آن حوادث، به اجبار به کار در بازار پرداخت، امّا از آنجا که روحیۀ او با محیطِ بازار بههیچوجه سازگار نبود، در «بانکِ تهران» که تازهتأسیس شده بود استخدام شد.
استاد مشروطهچی درسال ۱۳۳۹ با مهین خانم ازدواج کرد و در سایۀ محیطِ آرام و گرمی که همسرش «مهین خانم» فراهم کرده بود، توانست مراحلِ رشد و پیشرفتِ خود را یکی پس از دیگری طی کند.
استاد مشروطهچی، همزمان با کار در بانک، با تشویقهای همسرش مهین خانم، در سالهای ۱۳۴۳–۱۳۴۴ آخرین سالِ دورۀ متوسطه را به پایان رساند و بلافاصله واردِ دانشکدۀ حقوق شد و پس از پایانِ تحصیلاتِ دانشگاهی، مسئولیتهای او در بانک هم جدّیتر شد. در دوران خدمتِ خود در بانک، دورههای عالی تخصّصی را نیز سپری کرد و پساز بهپایانرساندنِ موفقیتآمیزِ آخرین دورۀ آموزشی در «میدلند بانکِ» انگلستان، در سال ۱۳۵۱ به عنوان رئیس کلِّ شعبِ بانک در استانهای آذربایجان و زنجان منصوب شد. مدّتی نیز این وظیفه را با سمتِ «معاونِ مدیرعاملِ» همان بانک بر عهده گرفت.
او در سال ۱۳۵۹ به تهران بازگشت و تا به امروز نیز در تهران زندگی میکند. او دو فرزند دارد، یک دختر و یک پسر به نامهای «فرزانه» و «فرهود» که هردو دارای تحصیلاتِ عالی هستند. استاد کریم مشروطهچی «سؤنمز»، که اکنون ۹۸ساله است، همچنان فعال و پویا و پُرتکاپو است و با جانی شیفته و عاشقِ صلح و سعادتِ انسانها روزگار میگذراند.
***
از استاد «سؤنمز»، تا کنون آثارِ بسیاری منتشر شده است که به برخی از آنها اشاره میشود:
۱ – شئه مونجوغو (مهره شبنم) – تبریز، منشورات ارک، ۱۳۷۴
۲- آمان داغلار (امان از کوهها) – تبریز، منشورات ارک، ۱۳۷۶
۳- ترجمه حیدربابا به فارسی – دنیا، ۱۳۷۰، ۱۳۷۳ و ۱۳۷۷
۴- عیسانین سون شامی (شام آخر عیسی) – تبریز، ۱۳۵۸؛ تهران، اندیشه نو ۱۳۸۰)
۵- آغیر ایللر (سالهای دشوار) تبریز، ناشر: مؤلف، ۱۳۵۸. تهران، اندیشه نو ۱۳۸۱)
۶ – حسرت چلنگی (حلقه حسرت) – تهران، اندیشه نو / دورسا، ۱۳۸۱
۷- در راه املا و نگارش سالم – ۱۳۸۶، ناشر: مؤسسه فرهنگی هنری نگاه سبز
۸ – شاعر اوغلوم (پاسخ از کوه حیدربابا به شهریار) ۱۳۸۶
۹ – مبانی موسیقی خلقی آذربایجان – بازنویسی و انتقال ازعزیر حاجی بیکوف
۱۰- اوچونجو گوز (چشم سوم) – (۱۳۸۷، ناشر: مؤلف)
۱۱- قارانقوش یازی گوزلر (پرستو درانتظار بهار) – باکو، منشورات یازیچی، ۱۹۸۹)
۱۲- جاویدلر- رافائل حسینوف- ترجمه
و در پایان، ابتدا متنِ آذربایجانی شعر «آچیل سَحَر» استاد «سؤنمز» که درصفحه ۲۳۲ کتاب «قارانقوش یازی گؤزلر» با مقدّمهای از بختیار وهابزاده در سال۱۹۸۹توسط بنگاه انتشاراتی یازیچی باکو به چاپ رسیده را نقل میکنیم و درپایان نیز متن ترجمه به فارسی آن به ترجمۀ نگارنده با عنوانِ «بِشکُف ای سَحَر» را با هم میخوانیم:
آچیل سحر!
آچیل سحر، اویان گونش!
آچیل بو سون نفسده،
بو قارانلیق قفسده،
سنیله من تاپیم یئنی حیات.
چیچکلرین آچیلسین،
شفقلرین ساچیلسین،
باغیشلاسین بو ائللره نجات.
من ….
صبح آچیلارکن،
کئچمه لییم طوفانلاردان،
اَل اوزوب جاندان،
بو ائللردن، انسانلاردان،
«من یانماسام گر،
سن یانماسان،
بیز یانماساق،
هانسی آلوولار ایشیق سالار
بو یوللارا؟»*
آه …
گونش دوغار، گولر حیات،
چیچک له نر بو کاینات.
آغلاما ای گوٍزه لیم!
آغلاماقدان بیر کس،
تاپمامیشدیر چاره.
سیل گوٍزون یاشین!
گول ائللرله بیرلیکده،
آزاد اول بو دیرلیکده،
شادلیق یاغدیر غمگین ائلیمه!
سیل گوٍزون یاشین،
گول بو شن باهار گولسون،
هر بیر لاله زار گولسون،
حیات وئرسین سؤلموش گولومه.
آچیل سحر!
اویان گؤنش!
*این چند مصرع، از یکی از شعرهای «ناظم حکمت» اقتباس شده
است.
و این هم برگردانِ فارسی شعر زیبا و ماندگار «آچیل سحر» سُرودۀ استاد مشروطه چی که بر وزن و ملودی ترانۀ «مرا ببوس» قابلی اجراست»
بِشکُف ای سحر!
بِشکُف ای صبح !
برا، ای آفتاب !
بشکف در این آخرین نفس،
بشکن درِ این آهنین قفس،
تا با تو من،
یابم دوباره جان،
بگذار بشکفند غنچههایت،
بگذار پرتو افشان شوند شرارههایت،
تا بگسلند بندهای بندگی خلقهای ما.
آن دم که صبح دیده واکند،
باید که من،
دل برکنم زین جهان و انسانها،
باید که من،
بگرفته جان به کف،
در راه خلق
گذرکنم ز توفانها.
«گر من نسوزم،
گر تو نسوزی،
و اگر ما نسوزیم،
پس کدامین شُعله خواهد ساخت
این رهِ تاریک را روشن؟»*
آه …
آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد
واین جهان پُر از شکوفه خواهد شد.
زیبای من!
پاک کن اشکت را!
که گریه چارۀ نجات نیست
خنده زن، به روی این جهان
تا زغم ، رها شوند مردمان
پاک کن اشکت را
چون بهارِ پُرشکوه، خنده زن،
بگذار بهار بخندد
هر لاله زار بخندد،
تا شادی ببارد دراین غمسَرای خلق
بِشکُف ای صبح!
برا، ای آفتاب!
* این نوشته قبلا در شماره ۴۹ دوماه نامه ارژنگ منتشر شده است.