ابوالفضل جمالی
چئویرن: ابوالفضل جمالی
ترجمه: ابوالفضل جمالی
سسلندیرن: ابوالفضل جمالی

دهۀ چهل، در تاریخ اجتماعی و اقتصادی روستای زنگ‌آوا جایگاهی متمایز دارد؛ دورانی که می‌توان آن را «عصر طلایی» این روستا نامید. در آن سال‌ها، زنگ‌آوا با تکیه بر دو آسیاب آردسازی مجهز به موتورهای مدرن «بلاکستون» (دیزلی)، به قطب اقتصادی منطقه بدل شده بود.
شکوفایی وضعیت معیشتی مردم، افزایش تعاملات با غیربومیان و گسترش روابط تجاری، از مهم‌ترین دستاوردهای این دوره بود. صدای شبانه‌روزی کار آسیاب‌ها و رونق حدود دوازده مغازۀ بقالی، گواهی بر سرزندگی روستا داشت. در کنار آن، رشد صنعت قالی‌بافی به منبع درآمدی پایدار برای خانواده‌ها تبدیل شد و زمینه‌ساز تحرک اجتماعی و بهبود طبقاتی آن‌ها گشت. جاذبۀ اقتصادی زنگ‌آوا چنان بود که حتی دوره‌گردها و «چرچی»های مناطق اطراف را نیز برای دادوستد به سوی خود می‌کشاند.
شکل‌گیری آسیاب‌ها:
داستان آسیاب‌های زنگ‌آوا، روایتی از تدبیر و همت اهالی است. در ابتدا، مکان‌یابی اولیه برای «یوخاری ده‌ییرمان» (آسیاب بالا) در زمین‌های «مشدیایشاللا نوری» پیش‌بینی شده بود، اما پس از بررسی‌ها و ارزیابی شرایط، مکان نهایی تغییر کرد. سرانجام در سال ۱۳۳۸، کلنگ آسیاب بالا در زمین «ابراهیم‌زاده‌ها و مولاپورها» به زمین زده شد. دیری نپایید که تنها با فاصله‌ یک سال و اندی، آسیاب پایین نیز در زمین «حاج رحیم» بنا گشت. انتخاب محل هر دو آسیاب، از نظر استراتژیک و دسترسی، در موقعیتی عالی بود؛ هر دو در کناره‌ ساحلی رودخانه مستقر شدند. آسیاب اول در جنب «بهمن‌بولاغی»، مشرف به «گونئی» و رو به «قبله»؛ و آسیاب دوم رو به «قبله»، مشرف به «قوزئی» و چشم‌انداز دل‌انگیز «اوتای‌دوز» قرار گرفتند.
از نظر فنی، هر دو آسیاب به موتورهای قدرتمند ۶۰ اسب بخار «بلاکستون» انگلستان (گازوئیل‌سوز) مجهز شدند؛ تکنولوژی‌ای که در آن دوران، نماد مدرنیته بود. نکته‌ی غرورآمیز این است که اداره‌ فنی، نگهداری و حتی عملیات تخصصی «داش‌ده‌ییشمک» (تراشیدن سنگ آسیاب) تماماً توسط نیروهای بومی زنگ‌آوا انجام می‌شد.
اقدام معتمدان آن زمان، از دو منظر شایسته‌ تحسین و ماندگاری در حافظه‌ی تاریخی روستاست: یکی، ایجاد بستری برای مشارکت و سرمایه‌گذاری جمعی اهالی جهت احداث زیرساخت‌های اقتصادی و دیگری، بهره‌گیری از موتور بلاکستون در صنعت آردسازی؛ جالب آنکه روستای زنگ‌آوا در این زمینه پیشرو بود و حتی «ورزقان» در آن مقطع زمانی، هنوز از چنین تکنولوژی مدرنی بهره‌مند نشده بود.
با آمدن بهار، برف‌ها آب شده بودند؛ زایش زمین و رویش سبزه و گیاه در تپه‌ماهورهای طبیعت خودنمایی می‌کرد. خاک با شیار شورانگیز خیش دهقان شکافته می‌شد و شکوفه‌های بهاری نرم و آهسته سر برمی‌آوردند. بر بلندای دشت دل‌انگیز روستا، چکاوکان به نوبت نغمه‌خوانی می‌کردند؛ چوپان با سوت آهنگین خویش، رمه رهاشده را به «یاواشیماق» در چراگاه فرا می‌خواند و سگ گله با هوشیاری تمام، پاسبان گله بود.
با پایان یافتن «اوت بیچینی» (علوفه چینی)، موسم «تاخیل بیچینی» (درو محصول) از راه رسیده بود. «سُم‌کوبی‌ها» (خرمن‌ ایاقلاتماق) در خرمنگاه‌‌های روستا آغاز شده و در پی آن، برداشت و جمع‌آوری کشت بهاره و پاییزه از صحرا به اوج رسیده بود. خرمنگاه‌‌ها پر از پشته‌های گندم، کولش و پوشال بود. مرز خرمن هر کس با چیدمان حلقوی دسته‌های گندم به دور آن، مشخص و مجزا شده بود و «وَل داشلاماق» (استفاده از وسیله‌ خرمن‌کوبی)، نشان از آغاز کوبیدن خرمن داشت.
تابستان بود و موسم «خرمن‌اوستو» (کار بر روی خرمن) فرا رسیده بود. «پئشه‌دورا» (یونجه‌زار) تا زانو قد کشیده بود. روشنایی دلکش و زلال مهتاب در تجرد شبانه، زیبایی لطیفی بر دشت می‌پاشید. کوهساران «گونئی»، «قوزئی» و «ولیخان‌دؤشو» در لالایی سیال نسیم شبانگاهی به خوابی سنگین فرو رفته بودند و آرامش شب، سخاوتمندانه و شاعرانه بر روستا حکمفرما بود:
«گئجه‌نین قوینوندا ویقارلی داغ‌لار
سانکی ابدی بیر یوخویا باتمیش.
دره‌لر، تپه‌لر، مئشه‌لر، باغ‌لار
دونیانین خئیرینی، شرینی آتمیش» ( ب.ق.سهند)
ترجمه فارسی:
کوه‌های باوقار در آغوش شب،
گویی به خوابی ابدی فرو رفته‌اند.
دره‌ها، تپه‌ها، جنگل‌ها و باغ‌ها،
خیر و شرّ جهان را رها کرده‌اند.
در آن فصول، بسیاری از مردم در خرمن‌ها می‌خوابیدند؛ آن‌ها در بستر «کولش» و میان «دریز»های (بندهای) گندم به خواب می‌رفتند. اگرچه خنکای شبانگاهی در جان آدمی دلپذیر بود، اما گاهی سوز هوای سرد شبانه، خواب را از چشمان می‌ربود.
با راه‌اندازی «آسیاب یوخاری‌باش» و طنین صدای رسا و ممتد «تاپ‌تاپ» کارکردن آن که تا کیلومترها دورتر شنیده می‌شد، سیل قطاری قفله قاطر «دنچی‌لر» (غله‌بَرها) از روستاهای اطراف به سوی زنگ‌آوا سرازیر می‌شدند. کاروان‌های سنگین ستوران، با بار غله‌ی «زوماری» (رزق و روزی سالانه) برای آرد کردن محصولات خود به زنگ‌آوا می‌آمدند. کارمزد آسیاب‌کردن «دان گندم»، همچون قانون «حق باغی» در دروگری، یک‌دهم محاسبه می‌شد؛ اما کارمزد «دان جو» یک‌هفتم یا یک‌هشتم بود.
فراوانی این کاروان‌ها و کثرت روزافزون مشتریان آسیاب «یوخاری‌باش»، اهالی «آشاغی‌باش» را بر آن داشت تا به فکر احداث آسیاب دیگری در محله‌ی خود بیفتند.
اهالی «آشاغاباش» فرزندان مهدی‌بیگ (حسن و حسین) را از روستای مهتَرلو برای خشت‌زنی به زنگ‌آوا آورده بودند؛ خشت‌زنانی نام‌آشنا و کارآمد در منطقه که خشت‌های آسیاب بالا را نیز هم آنان زده بودند.
گروه «حسن و حسین» کارگاه خشت‌زنی را در جوار خرمنگاه مهدی‌پورها برپا کردند. خوراک و پذیرایی این گروه را مرد سفره‌دار و نان‌رسان آشاغاباش، حاج رحیم، بر عهده گرفته بود. خشت‌کارها چابک و پُرتوان دست به کار شدند؛ نظم کار حسن و حسین و چیدمان «چَپَری» خشت‌ها تماشایی و درخور تحسین بود.
اما زنگ‌آوا بود دیگر؛ گاه‌وبیگاه بازی‌های رنگارنگی به خود می‌دید. زمزمه‌های موافقت و مخالفت آغاز شد و فضای روستا رنگ کدورت و تنش به خود گرفت. برخی از یوخاری‌باشی‌ها قصد کارشکنی داشتند؛ نقشه‌شان این بود که خشت‌های خام را لگدمال (ایاقلاماق) کنند تا آشاغاباشی‌ها از احداث آسیاب منصرف شوند. بازتاب این خبر میان اهالی آشاغاباش موجی از نگرانی پدید آورد و آنان ناگزیر به فکر پاسداری از خشت‌ها افتادند.
محوطه‌ی خشت‌ها به کمینگاه و شب‌پایی دو تن از جوانان آشاغاباش بدل شد؛ شب‌ها در پناه پرچین‌ها، گاه گوش‌به‌زنگ بودند و گاه چشم‌به‌راه. تا اینکه در شبی تاریک و آبستن حادثه، حمله با سنگ‌پراکنی از سوی یوخاری‌باشی‌ها آغاز شد. همزمان، چند تن از مهاجمان خسارت‌هایی به خشت‌ها زدند و گریختند. در این میان، یکی از نگهبانان در همان آغاز درگیری صحنه را ترک کرد، اما دیگری دلیرانه ایستادگی کرد و در این رویارویی سرش شکست.
در پی این واقعه، شکایتی علیه دو نفر مطرح و ادعای خسارت شد؛ اما دیری نپایید که کار به سازش و مصالحه کشید و آرامش به روستا بازگشت. این رخداد، اراده‌ی آشاغاباشی‌ها را در ساخت آسیاب پولادین‌تر کرد و با تلاشی دوچندان کوشیدند تا آسیاب را هرچه زودتر راه بیندازند و به بهره‌برداری برسانند.
آن جوانی که در پاسداری از خشت‌ها نقشی بسزا داشت، عازم خدمت سربازی شد و دوره‌ی آموزشی را در کردستان گذراند. اما دغدغه‌ی روستا و سرانجام آسیاب، حتی در غربت نیز رهایش نمی‌کرد و خواب‌های آشفته مدام سراغش می‌آمد. حدود یازده ماه از خدمتش می‌گذشت و هنوز هم خبر نداشت نامه‌ای که به زنگ‌آوا فرستاده، به دست قلی رحیم‌جو رسیده است یا نه!
زندگی در روستای زنگ‌آوا جاری و ساری بود، تا اینکه روزی نامه‌ای دوقبضه از پادگان سقز به روستای زنگ‌آباد واصل شد. نشانیِ روی پاکت چنین بود: «تبریز، بازار مسگران، دکان میرعیسی نورانی؛ برسد به روستای زنگ‌آباد، به دست قلی رحیم‌جو.» محرّر، نامه‌ی خود را به سبک و سیاق نامه‌نگاریِ آن روزگار چنین نگاشته بود:
خدمت با سعادت دوست عزیزم جناب آقای قلی رحیم‌جو
پس از تقدیم عرض سلام، امیدوارم که‌ وجود نازنین آن دوست گرامی در زیر سایه خداوند متعال صحت و سلامت بوده باشد. اگر خواستار جویای حال بنده باشی، الحمدالله سلامتی حاصل و بر قرار است، جای نگرانی نیست، نگرانی فقط از دوری و مفارقت شماست. باری خیلی وقت است که‌ نامه‌ای از جانب شماها بدست ما نرسیده است و ما از این بابت خیلی نگران هستیم، از همه واجب‌تر ، اول بگو ببینم ، آسیاب ما ( آشاغا ده‌ییرمان ) بکار افتاده است یا نه !؟ راستی ، بگو ببینم که، تعداد « دنچی‌لر» ما بیشتر است یا تعداد « دنچیلر» آنها ؟
خواهشمند است، با ارسال نامه ای بنده را از نگرانی خلاص فرمایید. و دیگراینکه‌، بوقت عصرگاهان، آیا آن نغمه‌خوانی پرنشاط پرندگان، و دستجات سیغیرچینها( سارها)، در لابلای شاخسار درختزارهای « چایلاخ» ( کرانه رودخانه), صدا در صدا افکندنشان، همچنان جاری و باقی است !؟
پادگان سقز
۱۳۴۰/۵/۳۰ مورخه
تقدیم، سرباز وظیفه ( ح . م )

در روستای زنگ‌آوا، هر دو آسیاب با خیل مشتریان، شبانه‌روز در تکاپو بودند. سکوت شب، دیگر نه با صدای عوعوی سگان، که با نوای ممتد و ریتمیک «تاپ‌تاپ» آسیاب‌ها در هم می‌شکست.
*
توضیحات و زیر نویسها:
۱. شرکای آسیابها
آسیاب بالا:
* یک آخجا: آدگؤزلی‌ها (مصرخان، قارداش‌خان، حاتم‌خانلی، حسین زیادپور)
* یک آخجا: حاج آقاوردی‌لر (فرزندان حاج حسن و حسین‌آقا)
* یک آخجا: حاجی مَمی و اسماعیل‌آقا
* یک آخجا: الله‌قولولار (ملافعلی، هدایت، فرزندان فیض‌الله، کَرَم و مَمی کوهی)
* یک آخجا: بَرَزَندی‌لر (سعدی، باقر، ایشالله، حسن کاظم‌پور)
* یک آخجا: مدّتی‌لر (حاج علی نظری و حاج مَمی غضنفری)
در سال‌های پایانی، نصرت جمالی سهام‌دار عمده آسیاب بالا بود.
آسیاب پایین:
* مددلوها (حاجی رحیم، مهدی و اکبر عباس‌پور، تنی چند از تیرهٔ مددلوها: فرخ، محرم، عسگر، یعقوب، احد نظری)، حاج علی نظری، فرمان جمالی، فریدون سلمانی، مهدی‌پورها، بیاض تاری، و حاجی ولی عبدالحسین.
(در اطلاعات ثبت‌شده و اسامی سهامداران، احتمال سهو یا خطا دور از ذهن نیست.)

۲. مدیریت و گرداندن آسیاب‌ها:
مسئولیت آسیاب بالا سال‌ها بر عهده باقر عبادپور بود و مدتی نیز توسط حسن‌آقا کارگر اداره می‌شد. تصدی آسیاب پایین نیز در دوره‌ای کوتاه به دست بیاض تاری و پس از آن همواره بر عهده محرم مهدی‌پور بود. این افراد زحمات فنی فراوانی را متقبل می‌شدند؛ از جمله «داش‌ده‌ییشمک» که بر دوش آنان بود.
۳. سرنوشت آسیاب پایین:
در سال ۱۳۵۴، آسیاب پایین به فردی از اهالی ورزقان فروخته شد؛ تشکیلات موتوری آن جمع‌آوری گردید و همان موتور کارکرده بلاکستون در ورودی شهر ورزقان دوباره راه‌اندازی شد و به کار افتاد. روزی یکی از اهالی زنگ‌آباد از اداره مخابرات ورزقان ــ که در نزدیکی همین آسیاب قرار داشت ــ با حسین فخری (معلم سابق زنگ‌آوا، ساکن اهر) تماس می‌گیرد تا جویای احوالش شود. پس از احوالپرسی، آقای فخری می‌پرسد: «چرا صدای تیک‌تاک ساعت شما این‌قدر بلند است؟!» و او پاسخ می‌دهد: «آقای فخری، صدای ساعت نیست؛ صدای ده‌ییرمان است، همان ده‌ییرمان سابق روستای زنگ‌آوا!»
۴. سُم‌کوبی خرمن (خرمن ایاخلاماق):
زمین وسط خرمن را با آب رودخانه تا عمق حدود هفت تا هشت سانتی‌متر مرطوب می‌کردند؛ سپس با «قره‌مال» (چهارپایان درشت‌جثه و درشت‌پا) زمین نم‌دیده را لگدکوب می‌کردند. برای استحکام بیشتر خاک و جلوگیری از بلند شدن گرد و خاک، مقداری کاه نیز به آن می‌افزودند. در مرحله پایانی، برای صاف و هموار کردن ردِ پای درشت قره‌مال، از حیوانات ریزپا مانند گوسفند استفاده می‌کردند.
۵. وَل داشلاماق:
به سنگکوبی و نشاندن سنگ در سطح زیرین «وَل» (تخته خرمن‌کوبی) «وَل داشلاماق» می‌گفتند. زیر این تخته را با خورده‌سنگ‌های آتش‌زنه یا همان سنگ چخماق («چاخماق داشی») پر می‌کردند.
۶. قانون یک‌دهم دروگری:
در سنت دروگری، در ازای چیدن و بستن هر ده دسته گندم، یک دسته به عنوان دستمزد موسوم به «حاق باغی» دریافت می‌شد. در آسیابانی نیز سازوکاری مشابه جریان داشت؛ چنان‌که از هر ده من گندم، یک من به عنوان کارمزد کسر می‌شد که به آن «شاهاد» (یا شاهات) می‌گفتند. در پایان هر نوبت کاری، شاهادهای گردآمده بر پایه میزان سهم میان شرکا تقسیم می‌شد.
۷. روستاهای متقاضی و مشتریان آسیاب:
روستاهای هولان، دغلیان علیا و سفلی، علی‌آباد، دَوَه‌بوینو (دوپیه)، مِهتَرلو، تمام آبادی‌های دهستان گلعنبر، هیبت‌بیگ، شیخ‌ملو، ایشیقلی، زغن‌آباد (زغانو)، خلوانسر، آبادی‌های دهستان مواضع‌خان، هیق، سرند، دغدغان، حسین‌آباد، هفدران، سرخه‌گاو، چاخماق‌بولاق‌ها، چای‌کندی، چوپان‌لار، قزلجه، کلوچه، ساری‌یارقان و…
۸. دنچی (دنچی‌لر):
عنوانی برای کاروانیان و مردمانی از روستاهای پیرامون که بار غلات را بر پشت چارپایان می‌بستند و به امید به دست آوردن آردی مرغوب و باکیفیت، راهی آسیاب‌های زنگ‌آوا می‌شدند.

چاپ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مدخلی بر آداب و رسوم روستای«زنگآوا»: آسیابهای یوخاری‌باش و آشاغا‌باش

ابوالفضل جمالی
www.ishiq.net

آذربایجان ادبیات و اینجه‌صنعت سایتی

مدخلی بر آداب و رسوم روستای«زنگآوا»: آسیابهای یوخاری‌باش و آشاغا‌باش

ابوالفضل جمالی
www.ishiq.net

آذربایجان ادبیات و اینجه‌صنعت سایتی

مدخلی بر آداب و رسوم روستای«زنگآوا»: آسیابهای یوخاری‌باش و آشاغا‌باش

ابوالفضل جمالی
www.ishiq.net

آذربایجان ادبیات و اینجه‌صنعت سایتی