ایشیق 1
آذربایجان معلم‌لری و تحصیل مساله‌سی
ایشیق 2

آذربایجان قفه‌خانالاری

ایشیق 3

آذربایجان و مهاجرت مساله‌سی

ایشیق 4
آذربایجان توی‌لاری


مــــــــبــــــال *
رقیه کبــیری – برگردان: بهروز.م

 شنبه

امروز،اولین روزهفته است.هفت روزاست که درخانه را به روی خود بسته ام. شایدهم اینطوربرای همۀ ما بهترباشد. بگذار،اقلا آنها دورازمن وبا ندیدن من، یک نفس راحتی بکشند.

ازپنجرۀ اطاق نگاه می کنم. همسایۀ ” بدون سینه ” طبقه دوم ، دونان بربری به دست گرفته ودارد به طرف آپارتمان می آید. پسرم، کتاب زیربغل ازافق دیدم دور می شود. ازپنجره طبقه سوم که نگاه می کنی قدش ازآن که هست،کوتاه تربه نظرمی رسد. همسرم ماشین راروشن می کند. انعکاس صدای موتورماشین به شیشه گردگرفته ولکه دارپنجره میخورد وبر می گردد. با حرکت ماشین، آرامش ام را باز میابم.

تازه بعد ازبیست روزدوباره از بیمارستان به خانه برگشته بودم، پسرم باخنده گفت :

ـ « مشابه همه چی رو دیده بودیم به جز مبال!».

همسرم سرفه کرد. اما او اصلن به خودش نگرفت وبا شلیک خنده افزود :

ـ « نه، واقعن. ببین جقدرشبیه هم اند، موبایل – مبال …!».

به رویش لبخند زدم. نمیدانم چه بود که در خنده ام منفحرشد. دهانم مثل زهرتلخ شد. چشمه چشم هایم جوشید. همسرم چشم غره رفت. دخترم نیشگونی از دستش پسرم گرفت و گفت : ـ « گم شو».

پسرم، سقلمه ای به پهلویش زد و گفت :

ـ « مگه من چی دارم میگم؟، شوخی دارم میکنم دیگه … تازه، میخوام  عکسشو بیندازم و بذارم تو فیس بوک …».

ازکیسه ای که به پهلویم آویخته، صدائی بیرون آمد. هرسه یک دفعه زدند زیر خنده. بدون اینکه خودم خبر دارشوم بادی ول کرده بودم. دویدم توی اطاق خواب ودررا از پشت قفل کردم.

پنجره اطاق را بازمیکنم، باد بهاری پرده های توری اطاق را درهوا به رقص در می آورد و درلابلای ملافه های روی تخت خواب می چرخد. میدانم، این باد هرقدر هم که  بخروشد و خود را به این در و آن در بزند نخواهد توانست بوی لاشه گندیده ای که توی اطاق پخش شده را از بین ببرد.

دردرون خود، از تنهائی دل تنگم. از فرط دل تنگی، انگشتانم هوس نوشتن دارند. یک ماه بیشتر است که حتی یک کلمه هم ننوشته ام. انگار دریچه حس و ادراکم مسدود شده است. هوس می کنم تا برروی شیشه گرد گرفته اطاق چیزی بنویسم.انگشتم برروی شیشه میرقصد. برروی گردهای نشسته بر روی شیشه، نوشته ای باقی می ماند ” مبال “.

یکشنبه

دومین روزهفته بود که به بیمارستان رفتم. موقع رفتن، خوشحال بودم که که بالاخره از بی خونی ویبوست خلاص خواهم شد، فکرمی کردم که در استخر شیر،غوطه ور خواهم شد، خوب البته همانطورهم شد،اما … نتوانستم با … غوطه ور …  بلکه با طرف راست بدنم غلطیدم!.

دکترجراح گفت : « اگردیوار سیمانی بود، می شد با دریل یک کاریش کرد، اما روده های تو کاملن گرفته و کیپ شده بود، برای همین هم یک راه فرعی برایش باز کردیم!».

وحالا این راه فرعی، ازپهلوی من سر در آورده. همه دورواطرافم را بوی تعفن گرفته، لباس هایم را، سروکله ام را و همه تن و بدنم را. حتی موهایم بوی گند می دهد. روزی چند بار پنجره را باز می کنم، عظر و ادوکلن هم دیگر فایده ای ندارد. شب ها نمی توانم بخوابم، می ترسم به پهلوی راستم بغلطم. همه اش فکرمی کنم که ممکن است کیسه از پهلویم کنده شود وروی زمین بریزد. از ترسم روی تختحواب را پلاستیک کشیده ام. شب روز اولی که از بیمارستان برگشتم، از صدای خش و خش پلاستیک، نه خودم توانستم بخوابم و نه همسرم.

نمیدانم به حاطر صدای خش و خش پلاستیک بود و یابه خاطر بوی تعفن، که شوهرم،نیمه های شب بی سروصدا لحاف و متکای خود را برداشت و به اطاق پذیرائی رفت، بی آنکه حتی پشت سرش را هم نگاه کند.

گفتم : ـ « توی اطاق من نیا!».

اما او دو پایش را توی یک کفش کرد که : ـ « امشب درآغوش هم خواهیم خوابید».

وچه هم آغوشی … مثل همیشه پاهای یخ زده ام را گرم کرد. گرما ازنوک پاهایم به تمام بدنم سرایت کرد. دستش که به ران ام خورد، بدنم مورمورشد، دلم لرزید. دستانم را که چون کوره آتش داغ بود به سینه اش فشرد، میخواست رویم را ببوسد که این کیسه لعنتی بین ما گیرکرد. یکه خورد و خود را پس کشید. خواست چیزی بگوید اما هیچ نگفت. میخواستم وحشیانه به او بیاویزم اما از حرصم پشتم را به او کردم ولب هایم را به دندان گزیدم.

بازهم صدای خش خش پلاستیک به ذهنم آمد. پشتم، کمرم داغ شد. دستش راکه ازیقه لباس خوابم تو برده بود به کیسه زیر سینه ام خورد، انگاردستش به جانور مشمئز کننده ای اصابت کرده باشد، با غیض آن رابیرون بکشد. یکباردیگر چشمه چشم هایم چون آبشارسرریزکرد. به محض اینکه بازهم صدای خش وخش پلاستیک بلند شد، متکا ولحاف اش را به دست گرفت ومثل جن زده ها ازاظاق بیرون رفت.

به یاد همسایه طبقه دوم که سینه اش را بریده اند افتادم. دست هایم را در زیر بغل قلاب کردم. اشک چشمانم درنگاهی که به تابلو کوبلن دوزی شده دوخته بودم خشک شد. درزیر نوری که ازپنجره سرریز کرده بود، چنین به نظر می آمد که پاهای درازفلامنگو تابلو کوبلن به جای آب زلال، درلای و لجن مرداب فرورفته است. این تابلو را من خودم در سال های پیش با دست های خودم دوخته بودم.

دوشنبه

سینی صبحانه در گوشه ای ازاطاق قرار دارد. من اما حتی دست هم به آن نزده ام.می ترسم چیزی بخورم، هنوزاز گلویم پائین نرفته از پهلویم میزند بیرون.

روزی که به خانه برگشتم، دخترم سفره را آورد و دراطاق من انداخت و گفت :

 ـ « اگه تو نیائی، ما می آئیم».

هنوزدو قاشق نخورده بودم که درکیسه پهلویم افتاد و شلپی صدا کرد. پسرم نتوانست خود را نگهدارد، پقی زد زیر خنده وگفت :

ـ « به خدا الان وقتشه، اگه همین الان عکسشو بندازم وتو فیس بوک بذارم برنده میشه …».

 شوهرم سرش را پائین انداخته بود ودهانش تکان می خورد. قاشق در دستش مثل چنگک لودری که خاک را بار کامیون می کند پربالا می رفت و خالی برمیگشت. دخترم درحالی که دستش را جلو دهانش گرفته بود ازسرسفره بلند شد و بیرون دوید.

ازجای خود بلند می شوم. سکوت، خانه را درخود گرفته است. به قول معروف هرکی خر خودش را می راند. هر کس مشغول کارخودش است. ازپنحره اطاق بیرون را نگاه می کنم. همسایه ای که سینه اش را بریده اند، با بغلی پرازسبزی های مختلف دارد می آید. سینه اش انگاریک جالیز است.

باد نوروزی برف های پارک روبروی آپارتمان را آب کرده است.از پنجره که نگاه می کنی، رنگ چمن های زرد شده به سبزی می زند. امروزوفردا است که سبز شدن جوانه های درخت ها را هم خواهیم دید، درست مثل روده ای که در پهلوی من سبز شده است.

من کاملن برعکس همسایه ای که سینه اش را بریده اند، اصلا نمی توانم روده ای را که درپهلویم سبز شده و جای بریدگی ها و آثار زخم های سینه اورا از ذهن خود دور کنم.

اثربرف های آب شده برروی آسفالت، لکه های شوره بسته پائین مانتوزنان شلخته را برایم تداعی می کند.

وقتی کسی در خانه نیست، مانند روح سرگردان درهمه جا می چرخم. شلوار پسرم روی مبل افتاده ولحاف ومتکای همسرم، مچاله شده در کناردیواراطاق پذیرائی قراردارد.

ازلای درسرک می کشم و اطاق بچه ها را نگاه می کنم. کتاب ها دروسط اطاق پحش و پلا شده اند، انگار افراد کشته شده دشمن اند که درکف اطاق ولو شده باشند.

شلوارپسرم را ازروی مبل برمیدارم و به طرف اطاق بچه ها راه می افتم، اما ازنیمه راه برمی گردم. نباید به لباس های آن ها دست بزنم، والا آنها چندششان خواهد شد.

درآشپزخانه ام جای همه چیزعوض شده است. قابلمه ها و قاشق وچنگال ها که کج و کوله ایستاده اند، انگار با من قهرند. ظرف روغن که درکنار اجاق قرار دارد انگار بته خاری ا ست که درچشمم فرو می رود. تفاله های چائی در ته استکان ها خشک شده وبه بدنه آن ها چسبیده است. نمی توانم تحمل کنم. آخر اینجا آشپزخانه من است. همه چیز باید سرجای خودش باشد. این را باید به دخترم بگویم. هنوز که من نمرد ه ام … چرا همه ظرف و ظروف ها جا به جا شدند …؟!.

سه شنبه

نه پشت سرم را نگاه می کنم ونه روبرویم را می بینم. مانده ام دروسط. میگویند همه برای یتیم ها دل می سوزانند اما کسی بهشان نان نمی دهد. روزاول که از بیمارستان برگشته بودم، زنگ تلفن مان یک لحظه هم قطع نمی شد. پشت سرهم زنگ می زدند. درست مثل سیگارشوهرم که هنوز یکی تمام نشده با آتش آن بعدی را روشن میکرد.

امروزهرچه از پشت پنجره اطاق نگاه کردم ازهمسایه سینه بریده مان خبری نشد که نشد.تلفن هم که ازصدا افتاده. دوروزاست که دیگرهمسرم هم از سرکارش تلفن نمی کند تا حالم را بپرسد. انگاربکلی فراموش شده ام، دور انداخته شده ام.

درمقابل آینه ایستاده آم. درپشت سرم، کتاب ها به ردیف درقفسه چیده شده اند. برمی گردم و به طرف کتاب ها می روم. یکی از آنها را برمیدارم وبازش می کنم. روی جلدش نوشته است ” آن سکستون” کتابی است درباره مرگ. کتاب را نخوانده سرجایش می گذارم. دلتنگم. نمی دانم چکارکنم. انگار چیزی گم کرده ام …!.

باردیگرجلو آینه می ایستم. موهایم آشفته و پریشان است. چشم هایم گود افتاده. لب هایم کبود است. روژهای لب که درجلو آینه ردیف شده اند را یکی یکی باز کرده و نگاه میکنم. مداد آرایش از زیپ نیمه بازکیف آرایشم بیرون زده است. دستی به صورتم می کشم. صورتم خشک خشک است. کمی کرم درکف دستم می ریزم وبه صورتم می مالم. پوست صورتم کمی نرم می شود. روژصورتی، روی لب هایم می رقصد. موهای آشفته ام را با شانه مرتب می کنم. به آینه نگاه می کنم، مثل خانم ها شده ام. با این فکر، که یک کمی دیگر آرایش کنم، میخواهم مداد را به چشمم نزدیک کنم که ناگهان محتویات روده ام، درداخل کیسه ای که به پهلویم آویخته است خالی می شود. برای یک آن هم که شده، این کیسه لعنتی را فراموش کرده بودم. مداد را به آینه می کوبم. نوک مداد خطی به نازکی سوزن روی آینه باقی می گذارد. روژ روی لب هایم را با دست پاک می کنم. رنگ روژ بر روی سر وصورت و چانه ام مالیده می شود. با دستم موهایم را چنگ می زنم و آشفته شان می کنم. زنی شبیه دلقک سیرک از توی آینه مرا نگاه می کند.

چهارشنبه

روزهای پرعطروبوی خود را پشت سرگذاشته ام. ازگدازه های به جا مانده دراجاق جانم، دیگرجرقه ای برنمی خیزد. دستانم بی حس شده اند. توان ازجا برخاستن را ندارم. مثل گذشته ها، سرهرماه تنم ازداغی گر می گیرد و سینه هایم مثل سنگ سفت می شوند. میدانم، حتمن این بالا رفتن حرارت بدن، حاصل زیاد شدن ترشحات هورمونهای جنسی است. زمان فعال شدن تخمک ها در زهدان است.

فکرهمسایه ای که سینه اش را بریده اند، زهایم نمی کند. به لحظات افزایش هورمون های جنسی در بدن او می اندیشم و به یاد زخم های به جا مانده درسینه بریده اش می افتم.

اوچه حالی دارد؟ آیا جای زخم های به جا مانده در سینه اش به گزوگزمی افتد؟ آیا پوستش جمع می شود؟ … شاید هم جای زخم هایش می سوزد …؟!.

صدای خش و خش پلاستیک زیرم، انگار تنهائی مرا به رخم می کشد. نگاهم بر روی گچ بریهای سقف اطاق دوحته شده است. نقش های برجسته گچ بری ها، درزمینه رنگ صورتی دیوار، شبیه تاج گل های سفیدی است که عروس ها برسر می گذارند.

صدائی که ازتلویزیون اطاق پذیرائی می آید، درگوشم طنین می اندازد. انگارصدای وزو وز زنبور است. شایدهم، همسرم درحال تماشای یک فیلم پرماجرای هیجان انگیز است. بین ما فقط به اندازه یک ” در” فاصله است. درسایه وجوداین کیسه  ” کولوستوم” که از پهلویم آویخته. پنداری این ” در” دیوار ” هابیل ” است و من هم یک زن فلسطینی.

بی تردید اگرخش وخش این پلاستیک و این کیسه آویخته به پهلویم نبود، من درپشت این دیواربه تنهائی و در میان این تب سوزان نمی سوختم.

کلید دررا می چرخانم. لباس هائی را که روی هم پوشیده ام، ازتن بیرون می آورم. لخت لخت درمقابل آینه می ایستم. با خود می اندیشم، کاش همسایه ای که سینه اش را بریده اند، هیچ وقت پیکر برهنه خود را در آینه ننگرد.

کیسه پهلویم فعلا خالی خالی است. یواشکی به زیر لحاف سر می خورم. خنکای لحاف، حرارت بدنم را می گیرد. چشمانم را می بندم.

پنجشنبه

دستم را اززیرلحاف بیرون می آورم. وقتی لحاف را بلند می کنم سرما برتنم می نشیند. سردم می شود. تازه یادم می آید که دیشب لخت لخت به زیر لحاف رفتم. انگار چیزی درپهلویم سنگینی می کند. یاد کیسه ام می افتم. باید بلند شوم وآن را عوضش کنم.

وقتی ازمقابل آینه رد می شوم، چشمم به کیسه زرد ” کولوستوم ” که برروی شیارهای روی شکمم آویزان است می افتد. نمیدام چرا یاد مادرم می افتم. مادرم هروقت بچه کثیفی را می دید می گفت     ” انبان گه “. راستش من هم با این کیسه پهلویم به یک ” انبان گه ” تبدیل شده ام. یک لحظه، مثل مجسمه بد قواره ای، دربرابر آینه خشکم می زند.

 آخ … اینائی که تواین کیسه اس چیه؟ … اینا از کجا اومدن؟ نکنه توی شکمم کرم گذاشته؟ ببین چطور توی کیسه دارن وول می خورن؟.

دست هایم می لرزد. چیکارکنم؟ به کی بگم … ؟ به همسرم زنگ بزنم؟. درآن صورت دیگرهیچ وقت درخانه پیدایش نمی شود. شاید هم باید به دخترم … نه، ممکن است پشت تلفن از حال برود. شاید پسرم …!. اوهرکجا باشد برای گرفتن یک عکس فوق العاده برای فیس بوک اش خودش میرساند … زود بروم پیش دکتر جراح …

می ترسم به کیسه نگاه کنم. حالم به هم می خورد. آخر یک دفعه چی شد به من؟ این نارنجی های توی کیسه چی هستند؟ برای شام سوپ خورده بودم. نکنه هویج … شاید این هائی که شبیه کرم اند، رشته های توی سوپ … آاااخ، اگه کرم بود که مرده بودم. فقط همینم مانده بود کرم بگذارم . چقدر خوبه که کسی در خانه نیست. والا، اگر دختر و پسرم این ها را می دیدند تا آخرعمرشان حتی یک قاشق سوپ هم نمی خوردند.

حالم ازخودم به هم می خورد. به آب هجوم می برم. انگار،آبی که امروزازسوراخ های دوش حمام فرومی ریزد با روزهای دیگر فرق دارد. آب آنچنان با ملاطفت و مهربانی سرریز می شود که انگاری دانه های غلطان آب برروی پوست بدنم می رقصند. قطره های آب مانند دانه های منجوق به بدنم می خورند و به اطراف پراکنده می شوند وسرانجام ازروی کاشی ها به طرف راه آب سرازیرمی گردند. تنم را لیف می زنم. دست صابونیم برروی بدنم لیز می خورد. انگشتم را برروی روده ام که از پهلویم بیرون زده می زنم. آخ خ خ … می سوزد.

فکرهمسایه ای که سینه اش را بریده اند، ازذهنم بیرون نمی رود. حوله را به دور خودم می پیچم. نورآفتاب تا وسط اطاق رسیده و روی تختخوابم افتاده است. ازپشت پرده توری اطاق خواب بیرون را نگاه میکنم. همسایه بدون سینه، با یک گلدان گل شب بوی سفید به طرف آپارتمان می آید…

جمعه

امروزآخرین روزهفته است. همه جا بسته، همه جا تعطیل است. کاش خود زندگی هم تعطیلی داشت، شش روززندگی می کردیم وروزهفتم می مردیم ودوباره باز هم زنده می شدیم. شش روز است که مثل مرده ها هستم. دراین زندگی متعفن همراه بایک کیسه، فقط با نوشته هایم زندگی کرده ام.

ازجایم بلند می شوم و خودم را در آینه نگاه می کنم. آهسته دررا بازمی کنم. شوهرم درسالن پذیرائی، مثل بچه های یتیم، بالشش را بغل کرده و خورخور می کند. داخل اطاق بچه ها نمی شوم، فقط ازدم در نگاهشان می کنم. درخواب آنقدر معصوم به نظر می رسند که دلم می خواهد ببوسمشان. میخواهم داخل  حمام شوم، کیسه ام تکان تکان می خورد. پسرم راست می گوید، شاید اگراوعکسی ازاین کیسه بگیرد و درفیس بوک بگذارد برنده شود.

از حمام بیرون می آیم و از پنجره، پارک روبرو را نگاه می کنم. از بارش باران شبانه، آسفالت خیابان هم راحت و آسوده به نظر می آید. آب از موهای خیسم، برروی شانه هایم چکه می کند.

زن همسایه ای که سینه اش را بریده اند، با دو تا بربری در دست به طرف آپارتمان می آید. پنجره را باز می کنم. کلمه “مبال” که من با سرانگشت برروی شیشه گرد گرفته پنجره نوشته بودم، همچنان به چشم میخورد. دستم را روی شیشه می کشم.

زن بی سینه را تا زمانی که ازافق دیدم دورنشده با چشم دنبال می کنم. با خودم چنین می اندیشم که، ازامشب اطاقم پرازعطرگل شب بوخواهد شد …

                                                                                    اسفند   1390

*این داستان درمسابقه ملی، شعر، داستان و رمان که ازسوی سایت اینترنتی ” آزادلیق” ( آزادی) برگذارگردید، برنده چایزه اول شد. مراسم فینال این مسابقه در دانشکده ” اندیشه آزاد” شهر باکو برگذار شد. این مسابقه در4 مرحله برگذارگشت در مرحله اول از طریق کدبندی وبدون مشخص شدن نام نویسندگان، ازمیان 180 داستان شرکت کننده، 20 داستان انتخاب شد. در مرحله دوم، ازاین 20 داستان بدون آنکه نام نویسنده ها مشخص شود 10 داستان انتخاب گردید. مرحله سوم با رای گیری از طریق شرکت کنندگان در اینترنت که به مدت یک هفته ادامه داشت انجام شد و بالاخره در مرحله چهارم  هیئت داوران 5 نفره مسابقه با درنظر گرفتن آراء داده شده از طریق اینترنت، داستان خانم رقیه کبیری را به عنوان داستان برگزیده این مسابقه اعلام داشتند.

خانم رقیه کبیری تنها زنی بود که دراین مسابقه هم دربخش شعر و هم داستان ای شرکت کرده بود. او در بخش شعرنیز مقام ششم را به خود اختصاص داد.

متن آذری این داستان برای اولین بار در سایت اینترنتی  http://ishiq.net/ به نشر رسید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *