قیام حروفیه در تبریز دوره جهانشاه قراقوینلو
مجید رضازاد عموزین الدینی(دانشجوی دکترای تاریخ)

چکیده:
از مهمترین حوادث دوران فرمانروایی جهانشاه قراقویونلو می‌توان به قیام حروفیان پیرو فضل الله نعیمی‌در تبریز اشاره نمود. فضل‌الله استرآبادی (تبریزی)، مردی صوفی بود و آنقدر در تقوی و پرهیزگاری شدت یافت که او را «حلال خور» لقب دادند. وی در سن چهل‌سالگی به تبریز که مسقط الرأس پدرانش بود، بیامد و به مبانی غیبی کتب آسمانی و تفاسیر آنها ملهم شد و بعد از کشف و شهود در این شهر، فرقه حروفیه را ایجاد نمود. در آثار حروفیه مصرح است که فضل‌الله استرآبادی (تبریزی) نخستین بار دین خود را در ۷۷۵ ق یا ۷۷۸ ق در شهر تبریز و در کوی «ولی‌دوله» آشکار کرده است.
پس از کشته شدن فضل الله شاگردان و جانشینان او بر آن شدند که در ممالک اسلامی‌پراکنده گشته به انتشار تعالیم حروفیه بپردازند و این چنین بود که در زمان سلطنت جهانشاه قراقویونلو با رهبری دختر فضل‌الله، در تبریز نیز جنبشی به وجود آمد و جمع کثیری از اهالی شهر تبریز نیز داخل این حرکت شده و به دختر فضل‌الله پیوستند، اما این حرکت در نهایت توسط جهانشاه قراقویونلو سرکوب شده و عده زیادی از اهالی تبریز نیز در این وقایع کشته شدند.
واژگان کلیدی: فضل الله استرآبادی تبریزی، جنبش حروفیه، جهانشاه قراقویونلو، تبریز.

مقدمه:
از حوادث زمان فرمانروایی جهانشاه قراقویونلو قیام فرقه‌ای بنام حروفیه در تبریز است. این فرقه که خود را اهل حق می‌دانستند، پیرو فضل‌الله نعیمی‌تبریزی استرآبادی بودند که در زمان تیمور بوجود آمده بود. گفتنی است جهانشاه در طول فرمانروایی خود با حرکتها و نهضتهای مذهبی، اجتماعی و سیاسی تندرو، روبرو بود که یکی از این نهضتها در تبریز آن دوره اتفاق افتاد که با نام حروفیان اظهار وجود کردند. «هر چند پیدایی جریان فکری- عقیدتی حروفیه به زمان تیمور باز می‌گردد که با کشته شدن رهبرشان فضل‌الله استرآبادی تا حدودی قدرت خود را از دست داده بودند و حتی در سال ۸۳۰ ق یکی از حروفیان دست به ترور شاهرخ زد که به زخمی‌شدن وی و متعاقب آن تعقیب و آزار حروفیان منجر شد. به هر حال جهانشاه در سال ۸۴۵ ق قتل عام عظیمی‌از پیروان این فرقه در تبریز به عمل آورد و با این عمل بقایای یک نهضت مردمی‌که از وضع جامعه فریاد تظلم سر داده بودند، از بین برد». (حسن‌زاده، اسماعیل، ۱۳۷۹، صص ۳۵-۳۴».

فضل‌الله نعیمی‌و برخی عقاید او
قدیمی‌ترین اثری که راجع به فضل‌الله اطلاعاتی داده، کتاب «دررالعقود الفریده فی تراجم الاعیان المفیده» از مقریزی است که «سخاوی، اطلاعات او را در اثر خود بنام «الضوء اللامع» تکرار کرده است. «سخاوی» او را از اهل استرآباد دانسته و همو در جای دیگری او را تبریزی می‌نامد و می‌آورد که: « فضل الله بن ابی محمد التبریزی احدالمتقشفین من المبتدعه». (سخاوی، الجز السادس، قاهره، ۱۳۵۴ق، ص ۱۷۳).
این می‌رساند که منابع اطلاعاتی” سخاوی” در خصوص فضل‌الله متفاوت و متعدد بوده است در آنجا که وی را به تبریزی بودن منتسب می‌دارد، گویا از اثر ابن حجر عسقلانی سود برده، از کتاب «الانباء الغُمر فی ابناء العمر» وی که می‌نویسد: «فضل الله بن ابی‌محمد تبریزی یکی از زُهاد بدعت‌گزار بود…». (ابن حجر عسقلانی، الجز، الثانی، قاهره، ۱۳۸۹ق) به نقل از آژند، یعقوب، ۱۳۶۹، ص۳».
منابع متأخر گاه او را استرآبادی و گاه تبریزی نامیده‌اند. حاجی خلیفه او را از اهالی «استرآباد نامید. (کشف الظنون، ج۲، استانبول، ۱۳۶۰ق، ص۱۱۳۲) و اسماعیل پاشا بغدادی استرآبادی تبریزی»‌اش بشمار آورده (هدیه العارفین، ج۱، استانبول، ۱۹۵۱م، ص ۸۲۲). و رضا قلیخان هدایت «مشهدی الاصل»‌اش خوانده است. «بنگرید: آژند، یعقوب، همان، صص۴-۳». به نظر «آژند» تبریزی بودن او گویا از آنجا ناشی شده که فضل‌الله سالهای چندی در تبریز مقیم بوده ودر سال ۷۷۸ ه ق. در همانجا اعلام داشته که حق بر او تجلّی کرده و اسرار حقایق و مقامات پیامبران در نظر او کاملا عیان گشته است:
چون ز فضل اسرار قرآن فاش گشت بود هجرت هفتصدو هفتاد و هشت
«همان،ص ۴».
به نوشته دکتر مشکور «فضل الله… در سن چهل سالگی به تبریز که مسقط الرأس پدرانش بود آمد و به مبانی غیبی کتب آسمانی و تفاسیر آنها ملهم شد…». «مشکور، ۱۳۵۲، ص۶۹۰».
«ادوارد براون، در ذیل «فرقه حروفیه» می‌نویسد: «این مذهب را شخص موسوم به فضل الله استرآبادی در زمان سلطنت تیمور اختراع کرده و انتشار داد. از آن جهت قابل توجه و شایسته مطالعه است که نه تنها مبادی و تعالیم عجیبه و آثار بسیار ایجاد کرد و مخصوصاً اشعاری بسیار به فارسی و ترکی بجای گذاشت، بلکه از لحاظ حوادث عظمیه، دارای اهمیت تاریخی نیز می‌باشد. عقوبت‌ها و آزار بسیار از یک طرف و قتل و کشتارهای زیاد از طرف دیگر، همه به واسطه بروز این عقیده واقع شد. گرچه پیروان آن ظاهراً در ایران دوامی‌نیاوردند، لکن مبادی ایشان از خاک ایران تجاوز کرده در کشور ترکیه محیط مساعدی برای ترقی و تکامل خود پیدا کرد. و در لباس طایفه در اویش بکتاشیه نشو و نما یافت. در وقت حاضر آن سلسله مهمترین نماینده همان عقاید حروفیه می‌باشند.» (براون، ۱۳۳۹، ص ۵۰۵».
به نوشته دکتر محمدجواد مشکور؛ فضل الله نعیمی‌استرآبادی «پیر ابومحمدتبریزی بود و عقیده داشت که همه حروف مقدسند و در هر حرفی رازی وجود دارد و حروف الفبا ممسوخات انسانی می‌باشند. یعنی مظهر حروف، جمال انسان است، و آدمی‌در نتیجه ریاضت و کمال نفس می‌تواند به درجه الوهیت برسد. حروفیه، حروف را در صورتهای زیبا متجلی دانسته و زیبارویان را مقدس و شایسته عشق‌ورزی می‌پنداشته و عقیده داشتند که خداوند، عرش و سدره المنتهی را در خط آدمی‌مستتر ساخته…» است. (مشکور، ۱۳۴۸، صص ۱۳۴-۱۳۳».
«فضل چنین می‌پنداشت که او همچون آدم و عیسی و محمد(ص) خلیفه خداست و تمام آرمانهای شیعی – عرفانی درباره نجات عالم از راه خون در وی جمع آمده ….است. او معتقد بود که دوره نبوت و ولایت به سرآمده و ظهور او آغاز دوره‌ای جدید یعنی دوره الوهیت است. آیین او نسخ همه شرایع را به دنبال داشت و اینکه بعدها علما حکم به تکفیر او دادند، ریشه در ادعاهای او داشت». «میرجعفری، ۱۳۸۱، ص ۱۷۰».
تعالیم و اعتقادات فضل حروفی آمیخته‌ای از عقاید گوناگون بود. فضل به علم حروف که از قدمت زیادی برخوردار بود، آشنایی داشت و نتایج تلاش جستجوگران این علم را دستمایه کار خود قرار داد و آن را در آیین جدیدی متکامل کرد. او با استفاده از علم حروف، تمام امور و احکام دینی را به ۲۸ حرف عربی و ۳۲ حرف فارسی ارجاع داد معتقد بود که چون خدا محسوس نیست و جز از راه کلمه و لفظ قابل شناخت نیست. لذا پایه‌ شناخت خدا، لفظ و کلمه است. سخن، مرکب از حروف است و لذا اصل و لُب سخن و صدا، حرف است. از سوی دیگر لفظ، مقدّم بر معنی است و تصور معنی بدون لفظ مقدور نیست. به عقیده فضل، تعبیر معانی با حروف و اصوات در دو قالب ریخته شده است. اول، قالب حروف عربی که ۲۸ عدد و زبان قرآن و زبان حضرت محمد(ص) است. و دوم، حروف فارسی است که ۳۲ تا و جاودان نامه «فضل» با این حروف است. «فضل» به تطبیق تمام مظاهر آشکار و پنهان جهان با ۲۸ حرف عربی و ۳۲ حرف فارسی پرداخت.
حروفیه انسان را محور کائنات و جوهر آفرینش می‌دانستند و اصالت خاصی برای او قائل بوده،، تا مقام الوهیت ارتقاء می‌دادند. «میرجعفری، همان، صص ۱۷۱-۱۷۰».
«فضل از دنیا چنان دل کنده بود که در مکالمات او هرگز سخن از دنیا و مردم آن به میان نمی‌آمد و اگر کسی لب به این گونه مسائل می‌گشود وی گرفته و ملول‌ها می‌گشت، هم او و مریدانش از رنج دست خود نان می‌خوردند. فضل کلاه‌ می‌دوخت. هرگز حتی یک درهم از کسی نمی‌پذیرفتند و بابت آتشی هم که از آشپز یا نانوا می‌گرفتند پول می‌دادند… هرگز احدی در برابر آنها دروغ نمی‌گفت و در سراسر خراسان و عراق و آذربایجان و شروان به راستی مشهور بودند».
«مردم ایشان را «حلال خوران» و «راستگویان» می‌خواندند. پیوسته روزه می‌گرفتند… و شب زنده‌داری می‌کردند و به «ذکر» می‌پرداختند. با یکدیگر هم چون برادر بودند و در یک خانه می‌زیستند و نسبت به هم مشتاق‌تر از برادران تنی بودند. نسبت به بینوایان سخاوت می‌ورزیدند. روزگار به عفت می‌گذراندند و هرگز به کسی با دیده شهوت نمی‌نگریستند….
«ریتر، ۱۳۵۴، صص ۳۳۸-۳۳۷”.

فضل الله نعیمی‌در تبریز
«فضل» در ۱۸ یا ۱۹ سالگی استرآباد را ترک گفت و برای گشادگی اندیشه و فکر و سیر آفاق و فرورفتن در عمق‌ دردهای مردم و رستن از خود و پیوستنی به خدا، سیر و سفر خود را آغاز کرد. او ابتدا راهی اصفهان شد و پس از چندی اقامت در این شهر به مکه رفت و هنگام بازگشت در تبریز، با سلطان اویس جلایری ملاقات کرد. فضل مدتی از عمر خود را در نواحی خوارزم و خراسان و سایر شهرها گذراند پس از سفر دوم خود به مکه در سال ۷۷۶ هـ ق مجدداً به تبریز رفت و زندگیش از این زمان به بعد، حال و هوای دیگری یافت. او در خلال دو سال اقامت خود در تبریز (۷۷۶ تا ۷۷۸ هـ ق) پایه‌های آیین جدید خود را استوار ساخت. به این ترتیب خطه آذربایجان برای پیروان «فضل» به عنوان سرزمینی مقدس و مکان رستاخیز و آشکار شدن آیین جدید شناخته شد؛ سرزمینی که مقدر بود مقتل «فضل» نیز گردد، بعدها محل قیامهای پیروان او شد. «میرجعفری، پیشین، صص ۱۷۰-۱۶۹».
اگر «فضل» در حوالی سال ۷۷۶ هـ.ق در تبریز بوده و یک، دو سالی را در این شهر گذرانده، پس آشوبهای سیاسی زیادی را به چشم دیده است. در این سال سلطان اویس ایلکانی (جلایری) درگذشت و بجایش پسر او سلطان حسین جلایری نشست که تبریز را نیز تحت قلمرو خود داشت. یک سال بعد یعنی در سال ۷۷۷ ق، شاه شجاع مظفری به تبریز تاخت و سلطان حسین جلایری را از آنجا راند و دو ماهی در این نواحی گذراند. بعید نیست در این ایام بوده باشد که «فضل» کتاب فقهی بنام شاه شجاع رقم زده و پیشکش او کرده است. در زمستان همین سال در تبریز فتنه‌ها برخاست و شاه شجاع مجبور به ترک تبریز شد و راهی اصفهان گشت و سلطان حسین جلایری دگرباره بر تبریز دست یافت. و اما در همین ایام امیرتیمور لنگ در ماوراءالنهر به جنگ و گریز با امرای محلی و حکام شهرها مشغول بود تا سلطه خود را بر آن نواحی بگستراند…
این رویدادهای تاریخی در حوالی سال ۷۷۸ هـ ق رخ داد که «فضل» در این سال در شهر تبریز اقامت داشت. یعنی درست زمانی که امیر تیمور خود را مهیای یورش به ایران می‌کرد.
«فضل» در سال ۷۷۶ هـ ق زمانی که در تبریز بود، خوابی دید که زندگی آینده او را رقم زد و در واقع او را وارد مرحله سوم زندگیش یعنی آوردن آئین جدید کرد. این خواب‌ همان خوابی است که در لباس سپیدی به غایت پاک و شسته دیده که جامه خود او بوده.. و نیز خوابی دید که در تبریز نقاره بنام او می‌زدند؛ خواب دیگری درباب حواریون مسیح نیز دید. از این زمان به بعد زندگی «فضل» حال و هوای دیگری یافت و در خلال اقامت خود در تبریز پایه‌های آئین جدید خود را استوار ساخت. «آژند، ص۱۸-۱۶». در آثار حروفیه مصرح است که فضل الله استرآبادی(تبریزی) نخستین بار دین خود را در ۷۷۵ یا ۷۷۸ ق در شهر تبریز و در کوی «ولی دوله» آشکار کرده است:
در یکی از حواشی، «کرسی‌نامه» این عبارات آمده است: «اول تاریخ که هست موجودات که قوام اشیاء با اوست بر ضمیر منیر حضرت ف رب العالمین نزول کرد آخر ماه مبارک شعبان المعظم که هم چهارده سال بر هفتصد و هفتاد و پنج در محله ولی دوله…. در بلده طیبه رب غفور المسمی‌بالتبریز…».
«ریتر، هلموت، ۱۳۵۴،صص ۳۵۰-۳۴۹».
مصرع «کرد در تبریز ذات حق ظهور» که در کرسی نامه آمده نیز تأیید می‌کند که «ظهور ذات حق» در تبریز بوده است. این نتیجه از بیت ذیل مستفاد می‌گردد:
لاجرم از شهرهای این جهان
کرد در تبریز ذات خود عیان

باز در کرسی نامه می‌خوانیم:
چون ز فضل اسرار قرآن فاش گشت
بود هجرت هفتصد و هفتاد و هشت
« ریتر، هلموت، ص ۳۵۰».

در این زمینه در «کرسی نامه» و در ذیل عنوان «سروجود» چنین آمده است:
ز اولیا هر کس که در تبریز راه
جست و جو می‌کرد بود از فضل شاه
عاشق روی ولی سرفراز
کرد با این آستان از حق نیاز
معنی تبریز را نیکو بدان
تا به بیرون آوری سر نهان
کرد در تبریز ذات حق ظهور
بی‌حجاب آنجا شد از سی و دو نور
در گذشت از جمله اقران به فضل
معنی تبریز دیگر کرد فضل

در جای دیگر آمده:
چون در آذربایجان شد آشکار
رستخیز از حق و فضل کردگار
آفتاب وحدت فضل و درود
چون در آذربایجان اول نمود
هست آن وادی مقدس از خدا
سجده گاه انبیاء و اولیاء
«مشکور، ۱۳۴۸، ص ۱۳۹).

فضل الله نعیمی‌و تیمور
«فضل» سپس از تبریز بیرون رفته و راه اصفهان را در پیش گرفت. پیروانش نیز همراه او بودند. در آنجا «فضل» برای چندی از نظرها غایب شد… سپس، «فضل» در اصفهان دعوت آشکار کرده و هفت نفر از داعیان خود را برگزید تا در چهارگوشه جهان اسلام به دعوت بپردازند و مردم را به آئین جدید فرا خواندند. نشر و توسعه آئین جدید در سرزمین‌های مختلف موجب انفعال بسیاری از علما و متصوفین، خاصه اهل سنت در مقابل، «فضل» گردید. فضل پس از ظهور آئین خود زیاد در اصفهان نماند و برای دعوت هرچه بیشتر رخت سفر بربست. وی رهسپار خراسان شد و با امیرتیمور که در همین ایام در حوالی خراسان، به لشکرکشی مشغول بوده، ملاقات نمود. «آژند، صص ۲۱-۱۹».
در این مقالات «فضل»، امیرتیمور را به دین و عقیده خود دعوت کرد. علمای دین در سمرقند و گیلان حکم به قتل او دادند و امیرتیمور را به کشتن او دعوت نمودند. تیمور نیز بر اساس فتوای علمای سمرقند و گیلان فرمان دستگیری فضل را صادر کرد. در بعضی از منابع آمده است که فضل به میرانشاه پسرامیرتیمور پناه برد و این به دلیل ارادتی بود که میرانشاه به «فضل» نشان داده بود. اما در این لحظات حساس، میرانشاه با تزویر و ریا امید او را بر باد داد و وی را در شروان دستگیر و زندانی کرد. «میرجعفری، پیشین، ص ۱۷۲».
«فضل» آخرین دوره حیاتش را در باکو (شروان) گذرانید. و از همانجا بود که او را برای کشتن بردند. ظاهراً در زندان باکو وصیت‌نامه خود را نوشت، در این وصیت‌نامه از جدایی از خانواده‌اش و بی‌یار بودن خود در شروان شکایت می‌کند و از نوشته‌اش معلوم می‌گردد که در انتظار اجل بوده است. بنا به قول «مقریری»، تیمور پس از مشاوره با علما و فقها در سمرقند بر علیه «فضل» قیام کرد.
«ابن حجر» می‌نویسد که «فضل» به میرانشاه پسر تیمور در شروان پناه برد. میرانشاه به همدستی حاکم شروان، شیخ ابراهیم در همانجا او را به زندان افکند، ولی بعد او را به قلعه النجق [نخجوان] آورد. روز اول ذی العقده ۷۹۶ بود که فضل بدانجا رسید و در وسط همان ماه به قتل رسید. «ریتر، صص۳۵۵-۳۵۴». بدیهی است که میرانشاه قاتل «فضل» مورد کینه بسیار سخت حروفیان گردید و به وی القابی مانند مارانشاه و مارشاه و دجال دادند. «همان، ص ۳۵۸».
معروفترین اثری که از «فضل‌الله» بر جای مانده است. «جاودان کبیر» نام دارد. این کتاب، تفسیری بر قرآن است که وی آن را به فارسی و گویش استرآبادی نوشته است. مثنوی «عرش نامه» یکی دیگر از آثار اوست که حدود ۱۱۲۰ بیست دارد. «نومنامه» نام اثر دیگری است که «فضل الله» در آن خوابهای خود را شرح داده است. از فضل، دیوان اشعاری نیز به جای مانده که در آنها «نعیمی» تخلص کرده است. از مطالعه این اشعار می‌توان به روحیه ، شخصیت، افکار و اندیشه‌های وی پی برد. «جاودان صغیر» کتاب تأویلات، انفس و آفاق و محبت نامه از جمله کتابهایی هستند که تقریر آنها را به او نسبت داده‌اند.«میرجعفری، پیشین، صص ۱۷۳-۱۷۲».

جنبش حروفیان در تبریز
پس از کشته شدن فضل الله استرآبادی شاگردان و جانشینان او بر آن شدند که در ممالک اسلامی‌پراکنده گشته به انتشار تعالیم حروفیه بپردازند. یکی از جانشینان نامدار او که ملقب به «علی‌الاعلی» بود به آنا طولی گریخت و به خانقاه حاجی بکتاش در آمد و به عزلت و انزوا در آنجا بزیست و جاویدان نامه را به صوفیان آن خانقاه تعلیم دادن گرفت. حاجی بکتاش و پیروان او، آنرا پذیرفتند و از آن پس حروفی مذهب شدند.
در تبریز نیز در زمان «جهانشاه‌بن قرایوسف»، دختر فضل الله و مردی به نام «یوسف» در تبریز به ترویج طریقه حروفی پرداختند و جمع کثیری از مردم دو محله سرخاب و چرنداب تبریز به ایشان بگرویدند و قیام بزرگی بر پا شد و عده‌ای قریب به پانصد نفر کشته شده و یا آنان را به آتش سوختند و آتش قیام فرو نشست، «مشکور، ۱۳۴۸، ص۱۴۰».
به نظر می‌رسد مرکز حروفیان تبریز در ایندوره محلات سرخاب و چرنداب این شهر بوده است. «مینورسکی، ۱۳۸۹، ص۵۳». «مینورسکی» از این فرقه بعنوان «فرقه اهل الحق» نام برده است. «مینورسکی، همان».
مجموع حرفها و عباراتی که در منابع درباره جهانشاه قراقویونلو آمده و مجموع وقایعی که در این روزگار در تبریز رخ داده و جهانشاه در آن وقایع شرکت داشته، می‌رساند که جهانشاه در خصوص دین و مذهب چندان سختگیر نبوده و فردی مسامحه‌کار بوده است. تا آنجا که حتی به آئین حروفی نیز گوشه چشمی‌نشان داده و حروفیان را ملاطفتی کرده است.
در اینجا نیز حروفیان تاکتیک دیرینه خود یعنی نفوذ در دستگاه‌ صاحبان قدرت را بکار گرفته و خواسته‌اند که جهانشاه را نیز در زمره حروفیان در آورند و اشارت مؤلف کتاب «روضات‌الجنان» نیز نشان از این حرکات دارد: «احیاناً در آن زمان [دوره جهانشاه] آنچنان شده بود که فی‌الجمله [حروفیان] اظهار طریق خود می‌کردند و با پادشاه مذکور نیز گاهی صحبت می‌داشته‌اند و بی‌آن نبوده که صحبت ایشان را اثری بوده». «کربلایی تبریزی، ۱۳۸۳، ج۱، ص ۴۷۹».
تبلیغات حروفیان در این روزگار از اینهم فراتر رفته و به درون مردم کوچه و بازار کشیده شده بود و اشارت مؤلف «روضات الجنان» به اینکه «خصوصاً در نهاد بی‌بنیاد عوام کالانعام»‌نیز اثری گذارده بودند، بر این پایه است. «کربلایی تبریزی، ج۱، همان، ص ۴۷۹». «آژند، پیشین، ص ۹۶».
مؤلف کتاب ارزشمند، «روضات الجنان…» در ذیل مرقد، «پیرترابی» به محل قبر دختر «فضل‌الله» در تبریز نیز پرداخته و به اجمال از واقعه حروفیان تبریز در دوره جهانشاه قراقوینلو نیز مطالبی ذکر کرده و آورده است: «مرقد و مزار مستفیض از فیض‌ترابی، پیرترابی رحمه‌الله در نوبر در راهی که از بازارچه نوبر بجانب سرکوچه دراز و میدان می‌روند، بدست راست مزاری است که مردم آنجا که می‌رسند استمداد همت می‌نمایند. چنین استماع افتاد که وی قصابی بوده جذبه به وی رسید. از خوف و خشیت الهی چندان گریه کرده که بجوار رحمت حق پیوسته … دختر مولانا فضل الله نعیمی‌(حروفی) که در زمان جهانشاه پادشاه، با جمع کثیری از حروفیان کشته‌اند. در همان مزار مدفون است و این رباعی شعر اوست:
در مطبخ عشق جز نکو را نکشند
لاغر صفتان زشت خو را نکشند
گرعاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر آنچه او را نکشند».
«کربلایی تبریزی، ج۱، ص ۴۷۸». مولف «روضه الطهار» در ذیل مزار «پیرترابی» می‌نویسد:«…بعضی گویند که وی [پیرترابی] دختر فضل‌الله نعیمی‌را داشت و آن دختر ولیّه زمان بوده،… و اشعار محققانه از وی شهرت دارد… وی نیز در جنب زوج بزرگوارش مدفون است و به یمن همت وی صاحب حال شده، والله اعلم». «حشری تبریزی، ۱۳۷۱، ص ۷۴» بیان این قضیه و وقوع این واقعه چنین واقع شده که در زمان سلطنت «جهانشاه»، طبقه حروفیه که منسوبند به مولانا فضل‌الله حروفی، متخلص به نعیمی‌استرآبادی، در شهر تبریز «نشو و نمای تمام یافتند و بزرگ ایشان مولانا یوسف نامی‌بود و دختر میرفضل‌الله نیز عمده آن جماعت بود و این طبقه مشهور با اباحت و تزندق‌اند و در هیچ زمان ظاهر نمی‌توانند شد، احیاناً در آن زمان آنچنان شده بود که فی‌الجمله اظهار طریق خود می‌کردند و با پادشاه مذکور [جهانشاه] نیز گاهی صحبت می‌داشته‌اند و بی‌آن نبوده که صحبت ایشان را اثری بوده خصوصاً در نهاد بی‌بنیاد عوام کالأنعام».
در نهایت، جهانشاه به فتوای مولانا محمدتیلی و فتاوای برخی از علمای آذربایجان، دفع آنها را واجب دانست. اما از علمای معروف آنزمان مولانا نجم‌الدین اسکویی که در کمال دیانت و تقوی و سرآمد دیگران بود و جهانشاه به وی اعتقاد تمام داشت، بر علیه آنان حکمی‌نمی‌داد و جهانشاه نیز به همین علت در دفع آنها اهتمام نمی‌کرد. تا اینکه مولانا اسکویی نیز به قتل این جماعت حکم داد و بدین ترتیب «قریب به پانصد کس را کشتند و سوختند، گویند بسیار از آنها به واسطه مصاحبت و مصادقت آن طبقه بباد فنا رفتند».
مؤلف «روضات الجنان» در ادامه می‌نویسد: «مخفی نماند که در ماده میرفضل الله نعیمی‌اکثر اهل حق و حقیقت بر این‌اند که در وی قصوری نبوده و مشارالیه در کمال تعبد و تزهد بوده … غایتش این که معرفت وی را معتقدانش نفهمیده‌اند در اباحت و زندقه و الحاد افتاده‌اند». «کربلایی تبریز، ج۱، پیشین، صص ۴۸۱-۴۷۸». ظاهراً دختر فضل الله که به امر جهانشاه قراقوینلو در تبریز کشته شد«کلمه العلیاء (کلمه الله هی العلیا) و نیز «قره العین» لقب داشته است. «مشکور، ۱۳۴۸، ص ۱۴۲». گفتنی است که خواجه سید اسحاق، از پیروان و شاگردان «فضل‌الله» که آثار متعددی به نظم و نثر درباره حیات و تفسیر رویاهای فضل‌الله نوشته، «کلمه الله علیا» [دختر فضل‌الله] را به منزله‌ی وارث اصلی بانی جنبش لحاظ می‌کرده است. این واقعیت که این دختر در آثار دیگر شاگردان فضل‌الله چندان رخ ننموده است، نشان می‌دهد که جنبش در دهه‌هایی پس از مرگ فضل الله بر سر یک رهبری واحد اجماع نکرده است. همچنین وفاداری خواجه اسحاق به یکی از دختران فضل‌الله می‌تواند نشانی از چشم‌اندازی شیعیانه باشد چرا که این فرقه اسلامی‌خود را بر مبنای حقوق خاندانی بنا کرد که از دختر پیامبر، فاطمه(س)، نسبت می‌برد. «بشیر، ۱۳۹۵، ص۱۲۷».
بهر حال، «کلمه الله العلیا»، بایستی تشخیص برجسته در جنبش بوده باشد. زیرا همان گونه که ذکر شد، خواجه اسحاق او را وارث اصلی فضل الله نامیده است. «بشیر، همان، ص ۱۳۴».
به نظر برخی از محققین نام ارتفاعات «یانیق داغ» (کوه سوخته) در جنوب تبریز که در حقیقت پیش کوههای سهند شمالی هستند، شاید با این جنبش حروفیان در دوره جهانشاه قراقوینلو در ارتباط باشد. به این معنی که همه اعضای آن فرقه را دستگیر کرده در آتش می‌سوزانند… و چون کوهستان جنوب تبریز در آندوره گویا پوشیده از جنگل بوده، افراد فرقه حروفیه را در این جنگل گرفتار کرده، سپس آتش می‌زنند که بعداً این منطقه به «یانیق داغ» معروف می‌گردد. «خاماچی، ۱۳۸۶، صص ۴۹۴-۴۹۳».
اما اینکه این جماعت حروفیان در تبریز چه می‌گفته‌اند و چه خواسته‌هایی را دنبال می‌کرده‌اند. در منابع ذکر نشده است. آنچه را که محققین جدید ابراز داشته‌اند. استنباطی بیش نیست با توجه به کل آئین و آرمانهای آنها است. آیا آنان در پی آن بودند که با نفوذ در ارکان دولت جهانشاه و جذب او، حکومت‌های خاصی را با دیدگاه‌های ویژه خود بر پا دارند؟
امّا در یکی از منابع متأخر حروفیه اطلاعات و مطالبی راجع به حروفیان تبریز آمده که پرده از روی بسیاری از اعتقادات و آرا و اندیشه‌های آنان به یک سو می‌نهد و بسیاری از ابهامات را برطرف می‌سازد. غیاث‌الدین محمد در «استوانامه» خود درباره حروفیان تبریز حرفهایی دارد که قابل تعمق است. وی می‌نویسد: «و اهل تبریز، درویشان اهل فضل، بعضی برآنند که بهشت شد و قلم تکلیف برخاست، هرچه در کاینات است حق انسان عارف است. «انسان عارف باید در هر چیزی که در دسترس اوست تصرف کند، و هر چیز را که دستش بدان نمی‌رسد حق خود بداند و بکوشد به آن را از چنگ دیگران بگیرد تا عارف در آن تصرف نماید». به اعتقاد هلموت ریتر، «این افکار می‌تواند مرام سیاسی گروهی بوده باشد که می‌کوشیده‌اند تا تسلط و قدرت را نصیب فرقه حروفیه نمایند و متناسب است با شورش دختر فضل در تبریز» «ریتر، ۱۳۵۴، ص ۳۸۴». از نظر حروفیان تبریز، «حقیقت» چهره نمود و تکالیف از میان برخاسته بود و باز در «استوانامه‌» آمده است:
«بعضی برآنند که لذت در ترکیب است همچنانکه معانی هم از ترکیب بدست می‌آید(یعنی شادی فقط در این دنیا است وقتی که تعلق با بدن بگسلد مفرد می‌ماند». و بعضی برآنند که خواب فراموش می‌شود. بسیار خوابها دیده می‌شود که همه فراموش می‌شوند از قبیل صورتهای زیبا و زشت که بخواب می‌آیند و بعد ناپدید می‌گردند. اینها هیچ معنی‌ ندارد. هر چه از لذات و خوراکی و نوشیدنی و تصرف کردن آزاد هست. همه فقط در عالم بشریت (حیات دنیوی) هست. به غیر از این هیچ چیز وجود ندارد». «ریتر، صص ۳۸۵-۳۸۴».
همین گرایشهای دنیاگرایانه حروفیان در تبریز است که آنها را به اباحه و زندقه متهم ساخته و مخالفان فتوای قتل و سوختنشان را صادر کرده‌اند. «آژند، ۱۳۶۹، صص ۱۰۱-۹۹».
بهر حال حروفیان در وجود جهانشاه قراقوینلو فردی را می‌دیدند که چندان پایبندی به شرایع موجود نداشته و با آن روحیه ایلیاتی خود راه مسامحه در پیش گرفته و آمادگی کامل برای پذیرش تفکرات مذهبی جدید از نوع حروفی را داشته است. دور نیست که اشاره منابع مبنی بر اینکه جهانشاه «مایل به زندقه والحاد» بود و «افکار فاسدی داشت» و «به احکام شرعی اعتنایی نمی‌کرد» از مصاحبت با حروفیان و یا افکاری از این دست در او پیدا شده باشد** و اینکه متولیان شریعت او را تهدید به «دفع» نیز کرده‌اند، شاید از یکدلی او با جماعت حروفیه آب خورده باشد.
از اینها گذشته جهانشاه بهر حال همان کسی بود که بر حکومت شاهرخ (یکی از مخالفان سرسخت حروفیه) پیروز شد و چندی را در هرات بر اریکه قدرت شاهرخ تکیه زد. برای حروفیان مغتنم بود که رو به سوی او آورند. چرا که قبلاً توانسته بودند (خصوصاً علی‌الاعلی خلیفه «فضل») حمایت قرایوسف قراقوینلو را به سوی خود جلب کنند. گویا منظور علی‌الاعلی در «کرسی نامه» خود از «شاه دین پناه» قرایوسف بوده باشد:
نظم کرسی نامه از فضل الله ختم شد در عهد شاه دین پناه
چون «کرسی نامه» در سال ۸۱۰ هـ ق سروده شده و این سالی است که قرایوسف ترکمان بر میرانشاه (کُشنده فضل) فائق آمد و میرانشاه کشته شد. در جای دیگر گوید:
فتح و نصرت از خدای ذوالجلال
برد یوسف صاحب حُسن و جمال
که منظور قرایوسف قراقوینلو می‌باشد. «آژند، صص ۱۰۲-۱۰۲»
از طرفی قراقویونلوها و جهانشاه به داشتن تمایلات شیعی معروف بوده‌اند، و شاید این یکی از دلایلی باشد که حروفیان در تبریز توانسته‌اند، جای پایی برای خود پیدا کنند. به نوشته برخی منابع:«جهانشاه گهگاه خود به عنوان نمونه یک بدعت گذار شیعی و دودمانش به دلیل داشتن عقاید خلاف سنت، بعنوان پیشرو صفویان محسوب می‌شوند.» «رویمر، ۱۳۸۰، ص ۲۲۸».
همچنانکه گذشت، پس از مرگ فضل‌الله، خلفای او تصمیم گرفتند که آیین وی را در سرتاسر سرزمینهای اسلامی‌بگسترانند. تعداد این خلفا را بعضی از مورخان هفت و برخی نه نفر نوشته‌اند.
«عمادالدین نسیمی» معروفترین و شجاع‌ترین خلیفه فضل‌الله بود که جان بر سر آمال و اهداف خود نهاده و در «حلب» کشته شد. نسیمی‌اشعاری به زبان ترکی و فارسی سروده است، آورده‌اند که یکی از قضات، در جریان محاکمه او ابراز داشته بود که اگر یک قطره از خون وی به عضوی از اعضای کسی بریزد، آن عضو هم بریدنی است. قضا را در زمان پوست کندن نسیمی، قطره‌ای از خون وی به انگشت قاضی چکید. حاضران حکمش را یادآوری کردند او حاشا کرد و گفت: من آن مطللب را بر سبیل مثال گفته‌ بودم. نسیمی‌را این ریا و بی‌ایمانی گران آمد. فی‌البدیهه بیتی به زبان ترکی سرود:
زاهدین بیر بارماغین کسسن دونر حقدن کئچر
گور بو مسکین عاشقی سر پا سویالار آغلاماز***
« میرجعفری، ۱۳۸۱، ص ۱۷۴».
به نظر عده‌ای «نسیمی» از اهالی «شروان» و به اعتقاد برخی وی از «اهالی تبریز» بوده است. «میرجعفری، همان، صص ۴-۱۷۳».
به نوشته مولف کتاب «آذربایجان ادبیات تاریخینه بیرباخیش» سال تولد و محل تولد «نسیمی» معلوم نیست. اما به احتمال قوی وی در سال ۱۳۶۹ میلادی و در اطراف شروان، و در شاماخی بدنیا آمده است، ترک‌های عراق وی را متولد اطراف بغداد نوشته و او را اولین شاعر ترکمنهای عراق به حساب می‌آورند. «هیت،۱۳۷۶، ج۱، ص۵۱».

نتیجه:
فضل الله استرآبادی که برخی از مورخان او را اهل استرآباد و برخی دیگر از اهالی تبریز دانسته‌اند، بنیانگذار فرقه حروفیه است. تعالیم و اعتقادات فضل‌الله، آمیخته‌ای از عقاید گوناگون بود. او توانست به کمک آشنایی کامل خود با اعتقادات زمانه، اعم از افکار و آرای مسیحت و اسلام و برخی ادیان دیگر، بخصوص مذهب شیعه و تصوف اسلامی، آیین جدیدی به وجود آورد. فضل‌الله به علم حروف که از قدمت زیادی برخوردار بود، آشنایی داشت و نتایج تلاش جستجوگران این علم را دستمایه کار خود قرار داد و آن را در آیین جدیدی متکامل کرد. وی مردم را به آئین جدید خود فرا می‌خواند اما سرانجام برخی از علما به مخالفت با آئین وی برخاسته و حکم به قتل او دادند و در نهایت در زمان تیمور و بوسیله میرانشاه، فضل‌الله دستگیر شده و در نخجوان کشته شد.
با کشته شدن فضل‌الله، پیروان وی از حرکت باز نیستادند و به انتشار تعالیم حروفیه پرداختند یکی از این حرکت‌های مهم حروفیه در دوره سلطنت جهانشاه قراقویونلو در تبریز انجام گرفته و طی آن جمع کثیری از اهالی این شهر به حروفیان پیوستند که این جنبش توسط دختر فضل‌الله رهبری می‌شده است.
گفته می‌شود که حروفیان تبریز در فکر آن بودند که با نفوذ در ارکان دولت جهانشاه و جذب او، حکومت خاصی را با دیدگاه‌های ویژه خود بر پا دارند. سرانجام با فتوایی که علمای وقت بر علیه این فرقه دادند. جهانشاه نیز حمایت خود را از این فرقه برداشته و حکم به قتل عام آنان داد. گفته می‌شود که در این سرکوب قریب به پانصدنفر از حروفیان تبریز کشته شدند. دختر فضل‌الله که به امر جهانشاه در تبریز کشته شده کلمه العلیا (کلمه الله هی العلیا) و نیز «قره العین» لقب داشته است.

منابع:
الف(کتابها)
۱-آژند، یعقوب، ۱۳۶۹، حروفیه در تاریخ، تهران، نشر نی.
۲-باسورث، کلیفورد ادموند، ۱۳۸۱، سلسله‌های اسلامی‌جدید، راهنمای گاهشماری و تبارشناسی، ترجمه فریدون بدره‌ای، تهران، مرکز بازشناسی اسلام و ایران.
۳- براون، ادوارد، ۱۳۳۹، از سعدی تا جامی، ترجمه علی‌اصغر حکمت، تهران، کتابخانه ابن‌سینا.
۴- بشیر، شهزاد، ۱۳۹۵، حروفیه تاریخ و عقاید، تهران، نشر علم.
۵- حشری تبریزی، ملامحمدامین، ۱۳۷۱، روضه اطهار، به تصحیح عزیز دولت‌آبادی، تبریز، انتشارات ستوده.
۶- حسن‌زاده، اسماعیل، ۱۳۷۹، حکومت ترکمنان قراقویونلو و آق قویونلو در ایران، تهران، انتشارات سمت.
۷- خاماچی، بهروز، ۱۳۸۶، شهر من تبریز، تبریز، انتشارات ندای شمس.
۸- رویمر،‌هانس روبرت و دیگران، ۱۳۷۹، تاریخ ایران دوره تیموریان (پژوهش دانشگاه کمبریج)، ترجمه یعقوب آژند، تهران، انتشارات جامی.
۹- رویمر،‌هانس روبرت، ۱۳۸۰، ایران در راه عصر جدید: تاریخ ایران از ۱۳۵۰ تا ۱۷۵۰، ترجمه آذر آهنچی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.
۱۰- کربلایی تبریزی، حافظ حسین، ۱۳۸۳، روضات الجنان و جنات الجنان، جلد۱، تبریز، انتشارات ستوده.
۱۱- مشکور، محمدجواد، ۱۳۵۲، تاریخ تبریز تا پایان قرن نهم هجری، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، تهران.
۱۲- معین، محمد. ۱۳۷۶، فرهنگ فارسی، جلد ۴، چاپ ۱۱، تهران، امیرکبیر.
۱۳- میرجعفری، حسین، ۱۳۸۱، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره تیموریان و ترکمنان، چاپ سوم، اصفهان، انتشارات دانشگاه اصفهان.
۱۴- مینورسکی، ولادیمیر، ۱۳۸۹، تاریخ تبریز، ترجمه عبدالعلی کارنگ، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تبریز، انتشارات آیدین.
۱۵- هیئت، جواد، ۱۳۷۶، آذربایجان ادبیات تاریخینه بیرباخیش، تهران، ویژه‌نامه وارلیق
ب) مقاله‌ها
۱۶- اینانچ، مکرمین خلیل، جهانشاه قراقوینلو، فصلنامه فرهنگ، شماره ۳، سال ۹، پائیز ۱۳۷۵، ص ۲۵۳٫
۱۷- ریتر، هلموت، آغاز فرقه حروفیه، ترجمه حشمت موید، مجله فرهنگ ایران زمین، (چاپ دوم از جلد اول تا بیستم)، ۱۳۵۴، تهران، صص ۳۹۳-۳۱۹».
۱۸- مشکور، محمدجواد، فتنه حروفیه در تبریز، مجله بررسی‌های تاریخی، شماره۴، سال چهارم، مهر- آبان ۱۳۴۸، صص ۱۴۶-۱۳۳».

** عبدالرزاق سمرقندی جهانشاه را به «عدل و داد و صداقت و حسن رعایت او با رعایا…» ستوده است. … «از این داوری‌های ضد و نقیص مشکل بتوان به یک نتیجه منطقی رسید…» البته این عقیده را نمی‌توان به راحتی کنار نهاد که نویسندگان اهل تسنن و یا حتی صفوی به دلیل عقاید بدعت‌آمیز جهانشاه و یا دشمنی او با صفویان، ویژگیهای برجسته او را وارونه کرده و بسیار وحشتناک جلوه داده‌اند…» «رویمر و دیگران، تاریخ ایران دوره تیموریان، (پژوهش دانشگاه کمبریج)، ۱۳۷۹، صص ۱۷۳-۱۷۳». گفتنی است که برخی جهان را «پیشرو بدعت‌آوری در شیعه دانسته‌‌اند…» «همان، ص ۱۷۳».
*** اگر قرار شود انگشت زاهد را ببرند از حق روگردان می‌شود
این عاشق مسکین را نگر که سر تا پا پوست می‌کنند و نمی‌گرید.