«محمد امیدوار» در روستایی دور افتاده در شهر نمین متولد شد، ابتدایی را در روستای پدری و دبیرستان را در نمین با نمرات عالی گذراند. دانشآموخته دانشگاه صنعتی شریف بود. دانشجویی بغایت باهوش، درسخوان، منضبط و خلاق. سالها در فنلاند کارمند یکی از شرکتهای خودروسازی شناخته شده بود، بعد از بازگشت به موطن خود در اردبیل سکنی گزید. در دو سال اولیه، نمین و اردبیل را برایش چنان جهنمی ساختند که اقدام به خودکشی کرد. شرکتهای صنعتی که چند ماهی برایشان کار کرده بود حتی به اندازه هزینه بیمارستان هم پرداخت نکردند. در اتاق بدبو، کثیف و افسردهپرور بیمارستان بوعلی روی تخت چندشآور هم بازجوییاش کردند. با مساعدت دوست پزشک تبریزیاش (که ایشان را هم دکتر جواد هئیت (جراح قلب و مدیر مجله وارلیق) سفارش کرده بودند) به بیمارستانی در تهران منتقل شد. از ممدِ ورزشکار استخوانی بیش نمانده بود. فقط نگاه میکرد؛ چنانکه شلاقی بر تن آدمی مینواخت. گفتم: «ممدجیم نئجهسن؟ گفت: ساچلاریمی دارا دوکتور هئیت گلیر.» ساچهایش را شانه زدم. دوست پزشکمان ریشتراش آورده بود، داد دست پرستار مشکینی، ریش و پشم ممد را چیدیم. ریشهایش را جمع کردم (نگه داشتم و بعدها ممد در ظرفی شیشهای نگهاش میداشت. میگفت: «سوغات نمین و اردبیل است» و به استاندارمان همواره سؤیوش با صلوات میفرستاد. بعدها تا آخر عمر به زادگاهش نمین و اردبیل سفر نکرد)
ولی چنان از نمین و روستای نیمهجنگلی زیبایشان میگفت، انگار مجنون از لیلی…
صورتش را روی تخت شستم. یواشکی گفت: «لامصب پرستار چقدر خوشگل بود.» گفتم: «لعنته گلهسن ممد، ال چک بو ایشلریندن.»
همه از خنده ریسه رفتیم. دکتر تبریزی گفت: «ممد گولسن دای اؤلمزسن.» سر و صدایی آمد، ممد دستی به موهایش کشید و با تمام قوا و صدا گفت: «ماشالله یاکیشیکلی.» دکتر هئیت با چند همکارشان بدون لباس پزشکی، شیک و دیپلمات گونه وارد شدند. با جملهی بدون مقدمهی ممد دستپاچه شده و کراوات زیبا و گرانقیمتشان را سر و سهمان کردند و پیشانی ممد را بوسیدند. او و همکارانشان چنان شیکپوش و یاراشیقلی بودند که انگار چندین دیپلمات کار کشته از اروپا آمدهاند تا ممد را ببرند و دوا-درمانش کنند و باز در وولوی افتخار آمیزشان مدیر طراحیاش کنند. دکتر هئیت پرونده پزشکی ممد را مطالعه میکردند و چنان تیک عصبی همیشگی و خاصشان بالا-پایین رفت که همهمان مظطرب شدیم و دوست شاعرمان به گریه افتاد. دکتر با لهجهی ترکی استانبولیِ بامزه خود که گهگاهی صحبت میکردند، گفتند: «محمت آبی! اللی ییل عؤمروندن کالیر.» باز شاعرمان قهقههکنان با صدایی بین گریه و خنده از اتاق بیرون پرید. ممد گفت: «دکتر نمیشه من هم مثل اوختای از پنجره این اتاقِ بیمارستان خودمو بیرون پرت کنم؟ دلم میخاد رودههامو خودم جمع کنم، خون پاشیده شدهی خودمو روی آسفالت ببینم.» دکتر باز هم تیک عصبیشان شروع شد. بهنظر اسم اوختای که آمد دکتر هئیت لرزش دستهایش بیشتر شد، چشمهایشان بیرون پنجره روی درخت سپیداری ماند که کلاغی روی آن ساکت و مبهوت نشسته بود. چشم که برگرداند دید که پرستار همشهریمان اشک ممد را با آستینشان پاک میکند، دستمال زیبایی از جیبشان در آورد و به پرستار داد. پرستار مهربان مشغول پاک کردن صورت مرد اسب سواری بود که از قعر جهنم آمده بود. با شیطنت گفتم: «مبارکتون باشه.» دکتر خندید و به ممد گفت: «اوزووه باخمارام ممد. قال بولارا ادبی ایشلرینده یاردیم اول. اؤزللیکله مالی یاردیم.» مالی یاردیم را چنان گفت که همه یکه خوردیم. آخه ممد آهی در بساط نداشت. دکتر با اشاره به قلبشان گفت: «مِحمتجیم بوراندان ایش چکمه،» و با اشاره به سرشان، «بوراندان ایش چک.» همه خندیدیم. ممد کنار دکتر هئیت و چند همکار متخصصشان، دوست پزشک تبریزیمان و ما چند نفر شاعر، روزنامهنگار و البته همشهری زیبای پرستارمان جانی دوباره گرفته بود. صدایش گیراتر شده بود. گفت: «حوجام باش اوسته، وارام و نؤکرم…»
یواش گفتم: «علی نؤکری.» ممد چپ بود و البته چپی تندرو. و از تمام دین و مذهب علی را دوست میداشت و تنها حس مشترکمان بعد از ادبیات، فرهنگ و زبانشناسی همین مورد بود.
دکتر هئیت موقع خداحافظی دستان لاغر و نحیف ممد را فشرد گفت: «کالکاجاکسین محمتجیم. تو فقط محمد امیدوار نمینی نیستی. تو میتوانی امید یک ملت باشی. موتور یک ملت. کمک کن راه بیفتیم.» چشمهای ممد-و نگاه کرد و رفت. چنان نافذ نگاهش کرد، ممد روی تخت خودش را جمع و جور کرد.
موقع خداحافظی، پشت در اتاق و سالن بیمارستان، طوری که ممد نمیدید، دست در جیبش کرد و گفت: «آقای مغانلو،» زود گفتم: «موغانلی حوجام.» من به تلفظ این کُنیه حساس بودم. بدون درنگ گفت: «آقای موغانلی برو این داروها را بگیر، این نسخه و این پولش.» دستپاچه گفتم: «پول دارم استاد.» محکم دستامو گرفت گفت: «میدونم دارید. ولی این داروهایی که همکارم آقای دکتر نوشته خیلی گرونن. من حساب میکنم.»
با شنیدن این صحبتها، دوست شاعرمان باز به گریه افتاد. دکتر هئیت شانهی شاعر را فشرد و رفت. بعد از چند قدم برگشت و گفت: «آغلاما، اوختای و محمته بیر شعر یاز. گلن هفته گتیررسیز وارلیق دفترینه.»
ممد با کمک پروفسور دکتر هئیت که ممد همیشه به ایشان میگفت (چاغداش ددهقورقود)، مداوا شد. البته با زحمات دوست پزشک متخصص بیهوشیمان و پرستار زیبا روی مشکینی.
تخصصی که ممد داشت در ایران خیلی غنیمت بود. در همان ماه اول مسئول طراحی ماشین در بخش تازه به راه افتادهی یکی از شرکتهای خودروسازی بزرگ تهران شد. با حقوق ماه اول ممد مجله «گونش» را چاپ کردیم. خودش اینگونه نذر کرده بود مثلاً. در اروپا ارتباطهایی با شاعر بزرگ اردبیلی مرحوم «سحر خانیم» داشته و دقیقا مثل ایشان متنفر از عکسبرداری و فیلمبرداری بود و مثل خیلی از دوستان چپ بعد از شکست شوروی به دامان خانقاه و عرفان غلطیده بود. کسی که در آرزوی فتح تمام جهان با داس و چکش را داشت، به قول خودش غلام دست به سینه سایپا شده بود، برای لیبرالهای وطنی پول پارو میکرد. باز بقول خودشان، با من دوستِ خانه و چایخانه شده بود که شخصی نیمه مذهبی بودم. نی و سهتار مینواخت و بعد از خودکشی و مشغول شدن در سایپا هیچ وقت دست به قوپوز نبرد. میگفت: «بو ساز منی نفرین ائدهجک بیر گون.» میگفت: «باید تقاص این ساز را بدهم.»
او به تمام قولهایش عمل کرد. در چاپ اکثر مجلات و کتابها پیامی میداد و مینوشت: «این هم مبلغ سهم سفارش دده هئیت.»
بعدها او را خودروسازان خصوصی کرمان و اصفهان مقامی دادند، منقبتی پیدا کرد. همیشه میگفت: «شغل غلامیمان را بلند مرتبه کردهاند. غلام حلقه به گوش نئولیبرالهای کرمانی شدهام. پول پارو میکنم برایشان.» او مدیر طراحی، ساخت و… شرکتهای بزرگ شدهبود. وقت سر خاراندن نداشت. در همان اوایل عاشق پرستار مشکینی شد و بعد از کوچ به اصفهان ازدواج کردند. بر حسب قضا بعد از چند سال پرستار مهربان مشکینی سرطان گرفت و رفت.
رفتم کرمان، ممد باز هم خودکشی کرده بود. دقیقا سر قبر آیسودا خودکشی کرده بود. در کرمان هر دو غریب بودیم. هیچ پزشک آشنایی پیدا نکردم. دوست ملایی در حد معنایی ملا داشتم که امام جمعه یکی از شهرهای کوچک کرمان شده بود. فکرش را بکنید، عبای ملایی را روی چپ فدایی اقلیت کشیدیم و با زور به تهران منتقل کردیم. عبا پر از خون شده بود. چه خوب که حاجآغا عبا را به ما بخشیدند و من هنوز عبای خونین ممد یولداش را نگه داشتم. باز هم بیمارستان ساسان به سفارش دکتر هئیت کمکمان کردند. دکتر هئیت از سر ناسازگاری دولتمردان وطنی، از تهران کوچیده بودند و در باکو سکنی گزیده بودند. به خواهرزاده یا برادرزاده خود سپرده بودند که ایشان هم پزشکی حاذق در بیمارستان ساسانِ بلوار کشاورز تهران بودند. ممد یولداش باز هم از مرگ حتمی قصر در رفت. در نوجوانی هم از دست ساواک قصر در رفته بود. بعدها در بگیر-ببند اوایل انقلاب هم قصر در رفته بود. بشوخی میگفتیم: «شانسووا نادر ساعیور آفتافا گؤتورسون.» گفت: «میخواهم بمیرم قارداش.» گفتم: «پس ما چی؟» میخواستیم با مجلهی «یاشماق»، ادبیات دنیا را بترکونیم. میخواستیم کتاب سال جهان را بهترکی چاپ کنیم. سهند، سحر، ساهر، اوختای، نادر، صابر، صمد، فضولی، ددهقورقود… خیلی کار داریم. خیلی کتاب آمادهی چاپ داریم. یولداش تاواریش باز هم زنده موند. موقع مباحثه که اختلاف نظرمان اوج میگرفت، بشوخی میگفت: «کتاب لوایی را با سرمایه من چاپ کردید، باید برگردونی.» گفتم: «باشه، فکر کن هزینه اون کتابو برداشتم، گذاشتم روی کتاب رسول یونان.» قاهقاه میخندید و چنان رسول یونان را دوست میداشت که حرفی برای گفتن نداشت. یولداش عزیز ما بعد از سونای هر روز عاشق و عاشقتر میشد. عاشق ما پولدارتر هم شده بود و معشوقهها زیادتر و بتیغتر… قضیهی ممد یولداش دیگه داستان نبود، رمانی بلند بالا شده بود. هر روز درویشتر از دیروز، هر روز چپتر از دیروز، هر روز عاشقتر از دیروز. نی و سهتار و کوه و شراب شیراز و دوستان مؤنث همیشه در کنار هم.
از قضا باز عاشق زیباروی شیرازی شد، بلندبالا، چشمپیالهیحافظ پسند، سروی سبزگون، غزال کوه و دشت… و برای همیشه در کرمان ماندگار شدند و هیچ وقت حتی گذرا هم به نمین و اردبیل سفری نکردند. فقط موقع شرابخوران از نمین خطابهای بلند میفرمودند، چنانکه غزال شیرازی به قیسقانماق میافتادند. زندگی میگذشت و همکاری با بورس، شرکت، دفتر -دستک، کارخانهی قطعات خودرو، یولداش هر روز بزرگ و بزرگتر میشد و غزال شیرازی هر روز حریصتر از مال و منال و خانه استانبول و ایتالیا و پنتهوس کامرانیه و…
چندین کتاب باهم کار کردیم. قرار بود سال بعد بازنشسته شود. برایش برنامهها چیده بودیم، مجلهای هنری-ادبی، کتابهای نفیس فضولی، نباتی، نسیمی، شیروانی، ختایی، راجی، صراف و… چندین کار اسپانسری سینمایی، تئاتری، چند مجسمه در شهرهای گوناگون و…
روزی خانوم خانومها با مجلهی «جُنگ هنر مس» مجلهای با معرفی نویسندگان، هنرمندان و شخصیتهای کرمانی که زیر مجموعه «صنایع مس کرمان» بودند، قراری گذاشته بود و اسپانسری دو برابری، یعنی هر تیراژی تا به امروز چاپ میکردند را دو برابر کنند و بصورت مجانی پخش کنند. به یولداش گفتم من اطلاع دارم این مجله پنج هزار نسخه در چاپخانهای در تهران چاپ میشود و دقیقا نصف این تیراژ از همان چاپخانه به تبریز و ورزقان ارسال و بصورت مجانی در بین اشخاص فرهنگی و یا کتابخانهها پخش میشود. یولداش چنان سرش را بر میز کارش کوبید، فکر کردم دیگر یولداشی در کار نخواهد بود و تمام کرد. گفتم: «ممد چاره سر به دیوار کوبیدن نیست، چارهی کار، دقیقا کار فرهنگیست. بشین برنامهریزی کن و بعد از بازنشستگی مجلهای زیباتر و حرفهایتر از آن در تبریز منتشر میکنیم. یا مثلا وارلیق دکتر هئیت را زیباتر از دیروز ادامه بدیم.»
دو هفته پیش، از نمایشگاه ماشینآلات سنگین ایتالیا آمده بود. سراسیمه آمد دفتر نشر. پریشانگویی میکرد. گفت: «حاجی قارداش! دیگر دکتر هئیتی در کار نیست که با سفارش او نجاتم بدید. من به ته خط رسیدم. این مایدان عفریته کار خودشو خیلی خوب بلده. بعد از مسافرت من همه چیزو زده به اسمش. من خیلی وقته باختم رفیق تاواریش. نسل ما موقعی که شوروی شکست خورد باخت. جنگ اول قرهباغ باخت، در بیمارستان بوگندوی بوعلی اردبیل باختم. لامصب شماها منو برمیگردونید. من همیشه میل به رفت میکنم. ولم کنید تو را به ناودان طلای نجف…»
مهسا آمد و عشوهای و کرشمهای، باز دوستی و آشتی… شکر خدا…
پیام دادم چهاردهم مرداد با دوستان گروه داغچی میریم سولطان ساوالان، بیا بریم خوش میگذره. عمار موزهی روستایی و بومگردی زیبا و عمارت روستاییی ساخته در آللی، دامنه ساوالان. گفت: «حتما میام، با شماها کار دارم. حتما باید جمع باشید.» فردا زنگ زد گفت: «بو هیند جیگرخوار قویمور گلم، سیز گئدین.»
هفته پیش زنگ زدم جواب نداد. دو روز پشتسرم همزنگ زدم جواب نداد. صبح زود همسایه لورمان تریاک کشیده بود، روی تخت داشتم خفه میشدم. با عصبانیت رفتم پارک سر کوچه. همسر مرد تریاکی که منو با عصبانیت دید گفت: «ما را حلال کن. شوهرم سرطان داره، میخاد خودشو با تریاک بکشه.» بهشوخی گفتم: «خودشو بندازه زیر ماشین سنگین، راحتتره که،» خندید رفت.
زنگ زدم ممد یولداش، مهسا با گریه جواب داد. گفت: «ممد رفته زیر کامیون.» فکر کردم داره شوخی میکنه یا اذیتم میکنه. گفتم: «هولش دادی، یا اتفاقی بود؟» گفت: «به اون شاهچراغ قسم ممد تموم کرد. شب دعوا کردیم، از خونه جمع کرد رفت هتل بخوابه، وسط راه رفته زیر کامیون. ما هم براش ختمی، مسجدی چیزی نگرفتیم. چون هم اون معتقد به این جور چیزا نبود، هم چرا الکی خرج کنیم. خدا را خوش نمیآد.» گفتم: «تو مسلمون نیستی مهسا! به کارما معتقدی؟ اون دنیا چی؟ به نکیر منکر، جواب پس دادن؟» گفت: «نهکه ممد فرشته بود، باید به نکیر-منکرش هم جواب پس بدیم» و قطع کرد.
نشستم وسط چمنهای پارک، گفتم: «ممد قورتاردی…»
ما رفتیم میانه و «تَرک»، روستای پدری حبیب ساهر، جلوی مجسمهش زانو زدم و گفتم: «سیدنا ببخش جریان چاپ اون مجموعهی کاملتون کنسل شد.» بعد رفتیم نیر، اردبیل، نمین، آللی، مشکین، شابیل، ساوالان…
و در ساوالان هر کاری کردم دیدم توان بالا رفتن از سولطان ساوالان را ندارم. ماندم پناهگاهِ پایین، تا دوستان کوهنوردمان برگردند. ممد همه جا بود ولی نبود.
ساوالان بدون ممد یولداش همچنان شلوغ و پر جنب جوش بود، شابیل و قوتور سویو شلوغتر شده بود و بدون ممد همچنان پابرجا و پر هیاهو. گفتم: «دنیا منتظر ممدها نمیشه، ممد باخت، زندگی ادامه داره، داها کسگین، داها گوجلو…»
موقع برگشت نمین را دیدیم، بی ممد بود ولی همچنان بود. اردبیل، شلوغ و پر از ترافیک بود… از کنار روستای شام اسبی و منطقه صنعتی اردبیل گذشتیم. نگاهی به مجموعهای انداختیم که روزی ممد برایشان کار کرده بود و در حقیقت به راهشان انداخته بود، ولی یک قیران هم از حقوق ممد را پرداخت نکرده بودند. از کورابازلی کوبیدیم آمدیم ییلاقات بین اردبیل و میانه… بعد از چشمه معروف کلیه درمانی، درست وسط یایلاق نشستم و گریستم. همهی ما ممدیم. همهی ما روزگار ممد گونه داشتیم و داریم. ما ممدهای زمانه خویشیم. ممدهای زندگی خودمانیم. ممد گونه زیستن عذابی دوگانه است. عذابی بین عشق و نفرت.
دیروز دوستی در جواب استوری من از ممد نوشت: «مالین یئمهیهنین، مالین یئیهرلر، اکینین اکرلر…»
و دوستی نوشت: «اؤلوم خبرین بیتحر یازیبسان ائله بیل اصغر فرهادینین فیلمینه باخیرام.»
(این یادداشت را با درد دل مهیار تموم میکنم. «مهیار علیزاده»ای که در حقیقت همه یهجوری همکار ممد بودیم و هیچ وقت کسی ممد را ندید و نشناخت. ممد یولداش درویشی ناشناخته ماند و مرد)
مهیار نوشت:
ممد اولماق چوخ آغیر بیر حیاتدی.
یانی اؤته گئتماغین قازماغیدی.
هئچ بللی دئییل بیز اؤزوموز ممدیک یا یوخ!
او دا آخیرده بیلینهجک.
ولی خب آخیردا چون آدامین اؤزو یوخدو شاید هئچ واخت بیلمیهجهییک بالاخره ممدیک یا یوخ… دوستلار باخیب دئیهجکلر.
حئییف نیسگیل اولوب یاشاماق.
سعید موغانلی
چئویرن: سعید موغانلی
ترجمه: سعید موغانلی
سسلندیرن: سعید موغانلی
- یادداشت
- اوخوماق زامانی: 8 دقیقه
- https://ishiq.net/?p=38244
چاپ